Last Updated on: 16th اکتبر 2026, 08:16 ق.ظ

داریوش بی‌نیاز

نخستین کسی که در تاریخ مدرن به طور نسبتاً گسترده‌ای از انقلاب‌های اجتماعی-سیاسی سخن گفت، کارل مارکس بود. او در کتاب «مانیفست حزب کمونیست» (۱۸۴۸) نوشت: «تاریخ همه جوامع تاکنونی، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است». شالوده‌ی اصلی برای مبارزه طبقاتی از نظر مارکس اقتصاد یا مناسبات اقتصادی است. تأکید محض مارکس بر اقتصاد باعث شد که دیگر دانشمندان هم‌عصرش او را به «تقلیل‌گرایی» (Reductionism) مورد نقد قرار دهند. اگرچه انگلس در نامه‌ی خود به یوزف بلوخ در سال ۱۸۹۰ به روشنی اعلام کرد که اقتصاد «تنها» علت تعیین‌کننده نیست [۱]، ولی نه مارکس و نه خود انگلس هیچ‌گاه این نکته را به شکل نظری مورد بازنگری قرار ندادند و همین باعث شد که این نگرش برای همیشه در میان مارکسیست‌ها مورد پذیرش واقع شود. نخستین کسی که برای پدیده‌های پیچیده مفهومِ کثرت علل (Plurality of Causes) را طرح کرد و به طور مستقیم و غیرمستقیم نظرات مارکس را زیر علامت پرسش برد، جان استوارت میل (John Stuart Mill)( ۱۸۰۶-۱۸۷۳) بود.

امروزه دیگر این گزاره که همه پدیده‌ها نه تک‌علتی بلکه چندعلتی هستند، یک اصل پذیرفته‌شده است و من در مقاله‌ای با نام «هیچ پدیده‌ای تک‌علتی نیست» به این موضوع پرداختم. اصلِ چندعلتی (Multicausal) به‌ویژه برای تحولات اجتماعی از اعتبار ویژه‌ای برخوردار است. بر اساس همین اصل می‌دانیم که انقلاب‌های اجتماعی-سیاسی در این یا آن جامعه، پیامدِ مجموعه‌ی نسبتاً گسترده‌ای از عللِ اقتصادی، سیاسی، حقوقی، روان‌شناختی، جغرافیایی [۲]، زیست‌بومی و فرهنگی (و دیگر علل ناشناخته) است و تک‌علتی نیست. تک‌علتی یا چندعلتی بودن، موضوع این نوشتار نیست. موضوع یا پرسش اصلی این نوشتار این است: چگونه این مجموعه گسترده از علل متنوع که مانند «جزایر پراکنده» در اقیانوس یک جامعه معین هستند، «ناگهان» به هم وصل می‌شوند و می‌توانند به یک جزیره واحدِ از اعتراضات تبدیل گردند؟ آیا علتِ اقتصادی (مانند فقر و استثمار) چسبِ این «جزایر» است یا مطالبات سیاسی (مانند آزادی زندانیان سیاسی یا تقلب در رأی‌گیری) یا کمبودهای حقوقی (مانند قانونِ ازدواج کودکان یا قانون اعدام افراد زیر ۱۸ سال)؟ تجربیات تاریخی نشان می‌دهند، هیچ‌کدام از این حوزه‌های نام‌برده نمی‌توانند نارضایتی‌ها در مابقی حوزه‌ها را به هم گره بزنند و از آن یک اعتراض سراسری در این یا آن جامعه معین بوجود بیاورند. همان‌طور که خواهیم دید، تنها حوزه‌ای که می‌تواند نارضایتی‌ها در مابقیِ حوزه‌های زندگی را فعال کند، حوزه فرهنگی یا باورهای فرهنگی است. یک جامعه زیر فشار، مانند یک انبار باروت (علل ساختاری اقتصادی، سیاسی و اجتماعی) است که می‌تواند سال‌ها دست‌نخورده باقی بماند و جرقه نخورد. جنبش‌های اجتماعی برای فرارفتن از «نارضایتی خاموش» به «کنش انقلابی پرهزینه»، نیازمند شکسته‌شدن سدّ روانی و تقدس‌زدایی از نظم موجود هستند و همیشه شکسته‌شدن سد روانی در حوزه فرهنگی رخ می‌دهد.

همان‌گونه که خواننده خواهد دید، نیرویی که می‌تواند نارضایتی‌های مردم در سایر حوزه‌های زندگی را به گونه‌ای «خودسامان» (Self-organizing) در یک جامعه سراسری کند، نه اقتصاد است و نه سیاست؛ بلکه به خطر افتادن «امنیت فرهنگی» یا «تهدید هویتی» است. فرهنگ فقط باورهای دینی نیست، اگرچه باورهای دینی می‌توانند برای جوامع معینی از برجستگیِ خاصی برخوردار باشند، ولی همین باورهای دینی با هزاران رشته به گذشته‌ی تاریخی (تاریخ سیاسی و اسطوره‌ای) آن جامعه معین گره خورده‌اند. شاید تعریف زیر از فرهنگ بتواند این موضوع را روشن‌تر کند:

فرهنگ مجموعه‌ای درهم‌تنیده، پویا و انتقال‌پذیر از دستاوردهای مادی و معنوی انسان است که آگاهانه یا ناآگاهانه، نحوه تفکر، زیست، ارزش‌گذاری و تعامل یک گروه اجتماعی با خود، دیگری و محیط پیرامون را شکل می‌دهد. به بیان جامع‌تر، فرهنگ «نرم‌افزار شیوه زیست جمعی» یک جامعه است که از دو بخش کلیدی تشکیل شده است:

  • بخش معنوی (غیرمادی): شامل باورها، ارزش‌ها، آیین‌ها، اخلاقیات، قوانین، هنر، فلسفه و نمادها.
  • بخش مادی: شامل بازنمایی‌های فیزیکی آن باورها مانند معماری، ابزارها، فناوری، پوشش و شیوه ساخت‌وساز.

باری، فرهنگ «نرم‌افزار شیوه زیست جمعی» است که یک سرش در گذشته و سر دیگرش در اکنونِ جامعه قرار دارد. بنابراین، هر چه یک جامعه کهن‌تر باشد، فرهنگِ آن نیز پربارتر و پیچیده‌تر است (طبعاً بدون هر گونه ارزش‌گذاری). همان‌گونه که در بالا آمده است، فرهنگ از عناصر ریز و درشت فراوانی تشکیل شده است که در مقاطع خاص و معینی برخی از عناصر آن (بویژه در «بخش معنوی») دستِ بالا پیدا می‌کنند. یکی از عناصری که در تاریخ بشری نقش برجسته و تعیین‌کننده‌ای داشته، باورهای دینی بوده است. به عبارتی، باورهای دینی و ارزش‌ها و آیین‌های وابسته بدان همواره نقش تعیین‌کننده‌ای در جوامع بشری داشته و البته هنوز هم دارد. یعنی می‌توان گفت که باورهای دینی و اخلاقیات (منش‌ها) وابسته بدان مانند هسته‌ی فرهنگی عمل می‌کنند و مابقی عناصرِ فرهنگی را تحت تأثیر قرار می‌دهند.

برای نشان دادن جایگاه «باورهای فرهنگی» و نقش آن به عنوان «ماشه»‌ی انقلاب‌های سیاسی-اجتماعی به چهار نمونه اشاره می‌کنم. خوشبختانه درباره این چهار انقلاب به اندازه کافی سند وجود دارد؛ در کنار این اسناد نوشتاری می‌توان از فناوری کنونی یعنی اینترنت و هوش مصنوعی نیز برای راستی‌آزمایی استفاده کرد.

انقلاب روسیه در سال ۱۹۰۵

اگرچه انقلاب ۱۹۰۵ روسیه شکست خورد، ولی به قول لنین این انقلاب یک «تمرین عمومی» برای انقلاب ۱۹۱۷ بود. روسیه در زمان نیکلای دوم (۱۸۹۶-۱۹۱۸) یک امپراتوری نسبتاً بزرگ بود. نیکلای دوم برای مردم روسیه «سایه خدا روی زمین»، «پدر ملت» و «حامی اقتدار مسیحیت ارتدوکس» بود و به همین دلیل به عنوان یک «نیمه‌خدا»ی آسیب‌ناپذیر نگریسته می‌شد. این باور مردم روسیه به نیکلای دوم بود. از سوی دیگر، دوره نیکلای دوم یکی از سخت‌ترین دوران برای مردم روسیه نیز بود؛ موژیک‌ها (دهقانانی که برده‌وار زندگی می‌کردند و وابسته به زمین بودند و با خرید و فروش زمین به فروش می‌رسیدند) هر روز فقیرتر می‌شدند و شاغلان در صنعت پیشه‌وری یا صنایع بزرگِ تازه تأسیس به سختی روزگار می‌گذراندند.

البته از سال ۱۹۰۰، علی‌رغم این بدبختی‌های مادی، هنر در روسیه وارد یک عصر نوین می‌شود که به «عصر نقره‌ای» (Silver Age) معروف است: نمادگرایی (Symbolism) و مدرنیسم رشد می‌کنند؛ تئاتر روسی توانست از یک کیفیت نوین برخوردار شود و پایه‌ی «باله روس» را پی‌ریزی کند. ولی در کنار این تحولات فرهنگیِ نوین، روشنفکرانی پا به میدان نهادند که به دنبال «رستاخیز مذهبی» بودند و «فلسفه آخرالزمانی» را تبلیغ می‌کردند. مهم‌ترین فیلسوف مذهبی این طریقت، ولادیمیر سولویوف (Vladimir Solovyov) بود که البته در سال ۱۹۰۰ درگذشت. مرکز اصلی این جریان فکری در سن‌پترزبورگ بود که روشنفکران، شاعران و روحانیان درباره آینده روسیه، نقش دین و انحطاط امپراتوری به بحث می‌پرداختند.

حالا خواننده در ذهن خود روسیه آن زمان را تصور کند: از یک سو مردمی که شدیداً در فقر و خفقان زندگی می‌کردند و نیکلای دوم را «سایه خدا» می‌پنداشتند و از سوی دیگر، دو جریان روشنفکریِ نسبتاً نوپا که به عنوان منتقدین شرایطِ وقت وارد عمل شده بودند: یکی روشنفکران مدرن که بانی «عصر نقره‌ای» (ادبیات و تئاتر) بودند و دیگری روشنفکران مذهبی که از «رستاخیز مذهبی» سخن می‌گفتند. البته باید تأکید کنم که نخبگان روسی، چه مدرن و چه مذهبی، پیوند ارگانیک با مردم ستمدیده روسیه نداشتند، زیرا اکثریت قریب به اتفاق مردم بی‌سواد بودند. علی‌رغم فقر و بدبختی بسیار ژرف، از سوی جامعه روسی هیچ واکنشِ اعتراضی نسبت به نیکلای دوم و حکومتش صورت نمی‌گرفت. ولی جنگ امپراتوری روسیه با ژاپن (۱۹۰۴-۱۹۰۵) همه چیز را تغییر داد.

نگاه روسیه به جهان، بویژه جهان شرق، بسیار تحقیرآمیز و نژادپرستانه بود. آن‌ها همان نگاهی را به شرق داشتند که یونانیان به مابقی جهان. از نظر روس‌ها، ژاپنی‌ها «کفارِ بت‌پرست» بودند و باید همان رفتاری را با این «کفار» کرد که در گذشته الکساندر دوم (۱۸۱۸-۱۸۸۱) با چینی‌ها کرده بود. میانِ سال‌های ۱۸۵۰ و ۱۸۶۰ روسیه‌ی تحت حاکمیتِ الکساندر دوم توانست سرزمینی به وسعت ایران کنونی از شمال چین را تصرف کند (که هنوز جزو روسیه است). در سال ۱۹۰۴ نیکلای دوم تصمیم گرفت که عملیات الکساندر دوم علیه چین را برای ژاپن هم پیاده کند. ولی «کفارِ بت‌پرست» ژاپنی توانستند روسیه را به شکلی بسیار تحقیرآمیز شکست بدهند. روس‌ها نزدیک به ۲۰۰ هزار نفر سرباز و سدها کشتی جنگی از دست دادند و مجبور شدند «بی‌قید و شرط» تسلیم شوند.

این شکست تحقیرآمیز باعث شد که مردم روسیه «ناگهان» احساس کنند همه باورهایشان (بخوان «روایت اصلی» یا «امنیت فرهنگی‌شان») به خطر افتاده است: مسیحیان ارتدوکس روس که خود را برتر از «کفارِ بت‌پرست» ژاپنی می‌پنداشتند و نیکلای دوم یعنی «پدر» خود را «سایه خدا» می‌دانستند و همیشه به خود می‌گفتند که «خدا هیچ‌گاه دستِ حمایتش را از سایه خود برنمی‌دارد»، حالا دچار یک خلاء فرهنگی شده بودند و خود را در خطر می‌دیدند. مردم می‌گفتند که «خدا دیگر از تزار حمایت نمی‌کند» یا «تزار دیگر سایه خدا نیست».

این شکست نظامی باعث تقدس‌زدایی از ساختار قدرت شد. مردم فقیر و فلک‌زده‌ای که تا دیروز (پیش از شکست بزرگ) جرأت اعتراض نداشتند، دهان باز کردند؛ این شکست نشان داد که نیکلای دوم نه یک رهبر الهی، بلکه حاکمی بی‌کفایت است که کشور را به نابودی کشانده است. برای نخستین بار در تاریخ روسیه، طنزها و کاریکاتورهای سیاسی که تا پیش از ۱۹۰۵ مجازات مرگ یا تبعید داشتند، ناگهان در جامعه منتشر شدند و تزار را چونان چهره‌ای مضحک و خونخوار به نمایش می‌گذاشتند. این انقلاب فرهنگی توانست مابقیِ کمبودها در حوزه اقتصادی، سیاسی و حقوقی را به هم وصل کند و زمینه‌های انقلاب ۱۹۰۵ را فراهم بیاورد. اگرچه انقلاب ۱۹۰۵ به عنوان یک «نبرد» در یک «جنگ» طولانی شکست خورد، ولی ۱۲ سال بعد در انقلاب اکتبر به فرجام رسید.

انقلاب مشروطه ایران

وضعیت زندگی مردم ایران در عصر قاجار اگر نگوییم بدتر از زمان نیکلای دوم بود، بهتر نبود. فقر، بی‌سوادی، عقب‌ماندگی، کنترل فرهنگی و دینی مردم توسط آخوندها، حاکمیت زمین‌دارها یا خان‌های محلی؛ خلاصه کشوری که حکومت مرکزی آن فقط می‌توانست بر پایتخت و چند شهر بزرگ خودنمایی کند. فرهنگِ مردم ایران در این عصر، اساساً فرهنگِ دینی، آن هم از نوع شیعی بود. شاهان قاجار (تا انقلاب مشروطه) خود را «ظل‌الله» یا سایه خدا می‌نامیدند.

شکست‌های سنگین ایران در جنگ‌هایی با روسیه تزاری در زمانِ یکی از همین «سایه‌های خدا» یعنی فتحعلی‌شاه قاجار (۱۷۷۲-۱۸۳۴) رخ داد که منجر به تحمیل دو قرارداد ننگین گلستان (۱۸۱۳) و ترکمانچای (۱۸۲۸) گردید. پس از این شکست‌ها بود که برای نخستین بار در میان نخبگان ایرانی این پرسش طرح شد که «علت عقب‌ماندگی ایران چیست؟». ولی برخلاف روسیه در زمان نیکلای دوم، این شکست‌ها و قراردادهای ننگین باعث خیزش انقلابی در ایران نشد؛ ولی باعث شد که آرام‌آرام اصلاحات ساختاری کلید بخورد و نخستین گام‌های نوسازی توسط عباس میرزا با اعزام نخستین دانشجویان به اروپا (بویژه انگلستان) برای یادگیری علوم نظامی، مهندسی، طب و فنون جدید صورت بگیرد (۱۸۱۵). این مسیر تا زمان ناصرالدین‌شاه (۱۸۳۱-۱۸۹۶) با سرعت بسیار کند و کج‌دار و مریز ادامه یافت. در سال ۱۸۵۱ به ابتکار امیرکبیر (و سپس میرزا حسین سپهسالار) دارالفنون تأسیس شد (با حدود ۳۰ دانش‌جو).

ولی این اقدامات برای کشوری به بزرگی ایران بسیار ناچیز بود و اکثر قریب به اتفاق مردم بی‌سواد و شدیداً عقب‌مانده بودند. کنترل فرهنگی مردم در دست آخوندهای شیعه بود و سخن آن‌ها برای مردم در حکم قانون بود. مردم ایران علی‌رغم همه این بدبختی‌ها و فلاکت، علیه حکومت دست به اعتراض سراسری نمی‌زدند و –منهای اعتراضات پراکنده و شورش‌مآبانه– هیچ خبری از اعتراضات عمومی با خواسته‌های مدرن وجود نداشت. اگرچه کشور ایران (یعنی عوامل ساختاریِ اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و بین‌المللی) مانند یک انبار باروت بود، ولی هیچ جرقه‌ای نبود که این انبار باروت را به انفجار بکشاند.

انقلاب مشروطه (۱۹۰۶) طبعاً برآیندِ درهم‌تنیدگیِ شبکه‌ی گسترده‌ای از علل گوناگون ساختاری بود که هنوز به طور ناخودآگاه آسیبِ روانیِ قراردادهای گلستان و بویژه ترکمانچای را در خود حمل می‌کرد.

باری، تمامی شرایط برای یک انقلاب (مشروطه) در ایران مهیا شده بود؛ فقط باید «ماشه» چکانده می‌شد تا این انبار به انفجار برسد. در این‌جا نیز مانند پیش از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، جریان‌های روشنفکری شکل گرفته بودند و مفاهیم مدرن سیاسی مانند «قانون»، «مجلس»، «تفکیک قوا»، «عدالت‌خانه» و… توسط نخبگانی مانند میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا آقاخان کرمانی، طالبوف و میرزا ملکم‌خان وارد ایران شدند. در کنار این مدرنیست‌ها که اکثراً سکولار بودند، از میان آخوندها نیز کسانی مانند آیت‌الله طباطبایی، آیت‌الله بهبهانی و آخوند خراسانی (در نجف) وارد معرکه سیاسی شدند.

انقلاب روسیه ۱۹۰۵ به دنبال شکست نظامی هولناکِ روسیه از ژاپن رخ داد؛ شکستی که منجر به تقدس‌زدایی از نیکلای دوم شد و «خشم اخلاقی» مردم را برانگیخت. «خشم اخلاقی»‌ای که در ایران رخ داد نیز از همان جنسِ «باور فرهنگی-دینی» بود. پس از ۸ دهه که از قراردادِ ترکمانچای گذشته بود، حالا مردم ایران این قرارداد ننگین را با تمامی تار و پود خود لمس می‌کردند [۳]؛ زیرا قراردادِ ترکمانچای یک «کاپیتولاسیون و حق مصونیت قضایی برای بیگانگان» بود. بندهای تجاری و حقوقی ترکمانچای دست بازرگانان و اتباع روس را در ایران باز می‌گذاشت و قضاوت بر آن‌ها را از دادگاه‌های ایران سلب می‌کرد. بر پایه‌ی چنین سامانه حقوقی بود که بازرگانان ایرانی دچار ورشکستگی شدند، زیرا نفوذ اقتصادی روسیه و سپس بریتانیا (معافیت‌های گمرکی برای بیگانگان) و انحصار تجارت (مثلاً تنباکو)، عملاً بازرگانان ایرانی را به مغاکِ ورشکستگی سوق داد. همین شرایط باعث شد که به تدریج میان بازار (بازرگانان) و رهبران دینی یک پیمان نانوشته بوجود آید.

ولی «ماشه» انقلاب مشروطه را یک رویداد فرهنگی-دینی چکاند. رفتارهای مسیو نوز بلژیکی که مدیر گمرک بود باعث یک «خشم اخلاقی» در ایران شد. او در محرم سال ۱۲۸۳ خورشیدی (۱۹۰۵) عکسی از خود در تهران منتشر کرد که در یک بالماسکه (مهمانی با لباس‌های مبدل) لباس روحانیون و عمامه به تن داشت و در حال کشیدن قلیان بود. این عکس مانند باروت در تهران و شهرهای بزرگ منفجر شد. روحانیون و مردم این اقدام را توهین عمدی به لباس پیامبر و تشیع دانستند و باعث گردید که آیت‌الله سید عبدالله بهبهانی عکس را در مسجدی به مردم نشان بدهد و خواستار عزل فوری و اخراج مسیو نوز و همکارانش شود. بازاریان تهران هم بازار را تعطیل کردند و اعتراضات خیابانی شکل گرفت.

همان‌گونه که خواننده متوجه شده است، نیروی پیونددهنده و چسباننده‌ی نارضایتی‌ها در حوزه‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، فرهنگ یا باورهای فرهنگی است. من بارها از واژه «ماشه» استفاده کردم و نه علل؛ زیرا به خوبی می‌دانم که برآمدِ پدیده‌ها، بویژه پدیده‌های اجتماعی، نیازمند ترکیب ده‌ها و شاید سدها علت است. در واقع کارکرد اصلی ماشه‌ی فرهنگی این است که هاله قدسی یا دست‌نیافتنیِ حاکمیت را تبخیر می‌کند و خشمِ اخلاقیِ لازم برای پذیرش هزینه‌ی کنشِ انقلابی را آزاد می‌سازد.

انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ (۱۹۷۹)

تحلیل‌ها درباره وقوع انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ بسیار متنوع هستند. بدون شک می‌توان سدها علت درونی و برونی برای به فرجام رسیدن این انقلاب ارائه داد: از علل درونی تا برونی. آنچه می‌توان با قاطعیت نسبی بیان کرد این داده‌های انکارناپذیر است:

۱) کشور ایران در زمان محمدرضا شاه فقید در یک مسیر پرشتاب مدرنیزاسیون در حرکت بود و زندگی مردم ایران نسبت به سایر کشورهای همسایه بسیار بهتر بود (طبق آمارهای اقتصادی)،

۲) در زمان انقلاب اسلامی در ایران هیچ حزب دموکراتیکی وجود نداشت که ارزش‌های دموکراتیک کشورهای غربی را در برنامه خود داشته باشد، و

۳) بخش اعظم مردم ایران هنوز شدیداً تحت تأثیر باورهای فرهنگی-دینی (شیعه) بودند.

مدرنیزاسیون شتابانِ عصر پهلوی، فرهنگِ سنتی و دینی بخش‌های بزرگی از جامعه را به حاشیه راند و این بخشِ بزرگ جمعیتی یک «تحقیرشدگی» عمیق احساس می‌کرد. به عبارتی، بخش بزرگ جمعیت ایران که شدیداً تحت تأثیر باورهای فرهنگی-دینی بود عملاً دچار یک «بی‌گانگی فرهنگی» (Cultural Alienation) شده بود و احساس تهدیدِ هویتی عمیقی در آن بوجود آمده بود. پس شگفت‌انگیز نیست که حتی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، همان بخش از جامعه که ظاهراً مدرنیزاسیون را پذیرفته بود، تقریباً بدون مقاومت دوباره به فرهنگِ سنتی-دینی بازگشت. این نشان می‌دهد که مدرنیزاسیون پهلوی ساختار را تغییر داده بود، ولی نتوانسته بود در عمقِ «نرم‌افزارِ زیست جمعی» بخش‌های سنتی ایران که البته بخش بزرگ‌تر جامعه را تشکیل می‌داد نفوذ کند.

«ماشه»‌ی مشخص این انقلاب اسلامی توسط مقاله جنجالی «ایران و استعمار سرخ و سیاه» (با نام مستعار احمد رشیدی مطلق) در روزنامه اطلاعات (۱۷ دی ۱۳۵۶) چکانده شد. این مقاله که در آن به خمینی اهانت شده بود، باعث برآمدِ یک «خشم اخلاقی-دینی» در ایران گردید. به دنبال آن بازار و حوزه‌ها به تعطیلی کشیده شد و عملاً مسیر انقلاب اسلامی هموار گردید. ماشه‌ی فرهنگی مانند یک «چارچوب‌دهی معنایی» (Framing) عمل می‌کند؛ یعنی باعث می‌شود نارضایتی‌های مختلف (اقتصادی، سیاسی، مالیاتی، معیشتی و…) ناگهان زیر یک چترِ معنایی یکپارچه قرار گیرند، از نو بازتعریف شوند و اقشار گوناگون، حتی ناهمگونِ جامعه را متحد کنند. انقلابِ ۱۳۵۷ در واقع تضاد فرهنگی با نوسازی و مدرنیزاسیون شتابان دوره محمدرضا شاه بود که نشان داد هنوز فرهنگِ مردم ایران تاب و توان هضمِ این نوسازیِ پرشتاب را نداشت.

انقلاب شیر و خورشید

هرچند که انقلاب شیر و خورشید هنوز به فرجام خود نرسیده است، ولی نشانه‌ها حاکی از آن است که این انقلاب دیر یا زود به مقصد نهایی خود خواهد رسید. انقلاب شیر و خورشید از دی ماه ۱۴۰۴ آغاز نشده است. ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، نقطه عطف این انقلاب بود و نه آغاز آن. نقطه آغاز این انقلاب را می‌توان ۷ دی ۱۳۹۶ در مشهد ثبت کرد که برای نخستین بار شعار «رضا شاه روحت شاد» سر داده شد.

شعار «رضا شاه روحت شاد» از سوی کسانی سر داده شد که به چند نسل پس از انقلاب اسلامی تعلق داشتند. این شعار در اصل یک «شعار فرهنگی» و آغاز یک انقلاب فرهنگی سکولاریستی است که توانسته تمامی نارضایتی‌ها (اقتصادی، سیاسی، معیشتی و…) در جامعه ایران را معنا ببخشد. برای نخستین بار در تاریخ ایران، پس از انقلاب مشروطه، این انقلاب نوین نه از سوی نخبگان، بلکه از دلِ مردمِ کفِ خیابان شکل گرفت؛ مردمی که حالا پس از چند دهه خواهان مدرنیزه کردن جامعه بودند و باورهای دینی‌شان دیگر نقشِ اساسی در زندگی‌شان ایفا نمی‌کرد.

جالب است که این «انقلاب فرهنگی» از مقدس‌ترین شهر ایران یعنی مشهد آغاز شد (و سپس به بیش از ۱۰۰ شهر سرایت کرد) که البته بی‌دلیل هم نبود. مشهد به دلیل حضور چهره‌های سیاسی-مذهبی افراطی و خطبه‌های تند نماز جمعه، فضایی شدیداً سنتی و ایدئولوژیک داشت و سر دادن شعاری در مدح بنیان‌گذار سلسله پهلوی در مرکز مذهبی کشور، نوعی واکنش سرکشانه و ساختارشکنانه به ایدئولوژی رسمی حاکم بود. ولی زمینه‌های اقتصادی و معیشتی نیز از اهمیت بالایی برخوردار بودند. مشهد مرکز اصلی فعالیت چند مؤسسه مالی و اعتباری ورشکسته مانند شاندیز، میزان، کاسپین و فرشتگان بود. در سال‌های ۱۳۹۵ و ۱۳۹۶ ده‌ها هزار تن از مردم طبقه متوسط و فرودست که سرمایه‌ها و کار خود را از دست داده بودند، روزانه در مشهد دست به تجمع می‌زدند. البته دولت هم هیچ واکنش درستی به خواسته‌های این مال‌باختگان نشان نمی‌داد. در سال ۱۳۹۶ به طور پیوسته فراخوان‌هایی تحت عنوان «نه به گرانی» صورت می‌گرفت، ولی به تدریج کنترل از دست رهبران صنفی خارج شد و با آغاز شعار «رضا شاه روحت شاد»، شکل و محتوای این اعتراضات تغییر یافت که به ۱۰۰ شهر دیگر نیز سرایت کرد.

ادامه استفاده از شعار «رضا شاه روحت شاد» توسط مردم نشان داد که مردم با کلیت نظام اسلامی سر جنگ دارند. تکامل این شعار سرانجام در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ در شعار «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده» متبلور شد. طبعاً «پهلوی» از نظر مردم ایران فراتر از یک «فرد» است. شاید بتوان گفت که نام «پهلوی» برای بخش بزرگی از مردم یعنی مدرنیزاسیون، حکومت قانون و شایسته‌سالاری؛ یعنی حالا مردم به دنبال آن «فرهنگی» هستند که پدران و مادرانشان چند دهه پیش علیه آن دست به انقلاب زدند.

عامل فرهنگی در اروپا

حال این پرسش طرح می‌شود که آیا همین اصلِ به خطر افتادن امنیت فرهنگی یا تهدید هویتی به عنوان ماشه برای کشورهای اروپایی هم صدق می‌کند؟ پاسخ آری است. ولی در اروپا به دلیل وجود دموکراسی، یعنی وجود احزاب و شکل‌گیری احزاب نوین و کلاً وجودِ صندوق رأی، «خشم اخلاقی» برآمده از این «تهدید هویتی» از طریق ابزارهای دموکراسی کانالیزه می‌شود و به «کنش انقلابی پرهزینه» منجر نمی‌شود. اگر در اروپا مردم احساس کنند که فرهنگ‌شان مورد تهدید قرار گرفته، آن‌گاه با ایجاد احزاب جدید تلاش می‌کنند در برابر این تهدیدهای فرهنگی وارد صحنه شوند.

احزابی مانند «آ. اف. د» (AfD) در آلمان یا «حزب اصلاحات بریتانیا» (Reform UK) به رهبری نایجل فراژ پیامدِ چنین شرایطی هستند. در واقع این احزاب برای مقابله با تهدیدات هویتی یا به خطر افتادن امنیت فرهنگیِ کشورشان شکل گرفته‌اند. به عبارتی، ترس از به حاشیه راندن فرهنگِ غربی-مسیحی توسط مهاجران،‌ بویژه مهاجران مسلمان، باعث شکل‌گیری و رشد این احزاب شده است. بنابراین، فرهنگ و باورهای فرهنگی در هر جامعه‌ای، مستقل از نوعِ سامانه سیاسی‌اش، نقشی بنیادین در تحولاتِ اجتماعی و سیاسی دارد و خواهد داشت.

********************************************************
پی‌نوشت‌ها:

[۱] https://www.marxists.org/archive/marx/works/1890/letters/90_09_21b.htm

[۲] یکی از کتاب‌های ارزشمند درباره نقش «جغرافیا» در تحولات اجتماعی و سیاسی کتاب «زندانیانِ جغرافیا» (Prisoners of Geography) است که در آلمانی با نام Die Macht der Geographie (قدرت جغرافیا) ترجمه شده است. این کتاب را تیم مارشال (Tim Marshall) نوشته و نخستین بار در سال ۲۰۱۵ در لندن منتشر شد.

[۳] برای آگاهی بیشتر به کتابِ «در دامگاه زبان و زمان – نااندیشیده‌های جنبش مشروطه»، مزدک بامدادان (محسن بنائی)، انتشارات فروغ، آلمان، چاپ دوم، ۱۴۰۴، ص ۶۹ نگاه کنید.