داریوش بی‌نیاز

در نوشتار پیشین خیلی کوتاه به موضوع «تاریخ تکرار نمی‌شود» پرداختم. در این نوشتار به موضوع تک علتی (Monocausality) و چند علتی (Multicausality) می‌پردازم. ما انسان‌ها سده‌ها برای توضیحِ معلول‌ها (Wirkung/Effect) یا پدیدارها همواره تفکر تک علتی را دنبال کردیم؛ یعنی برای هر پدیده یک «علت نهایی» یا علت اولی تصور می‌شد. این درک اساساً تحت تأثیر ارسطو و بعدها تفکر دینی قرار داشت. نگرش تک‌علتی به ویژه در حوزه تحلیل‌های سیاسی به‌وفور یافت می‌شود.

در سده نوزدهم علوم اجتماعی تحت تأثیر فیزیک نیوتنی قرار گرفت؛ اگرچه فیزیک نیوتنی از نظر ریاضی و فیزیکی به تک علتی ساده منجر نمی‌شد ولی به جبرگرایی (Determinism) یعنی پیش‌بینی‌پذیری روندهای طبیعی و اجتماعی باور داشت. همین جبرگرایی بود که باعث گردید گونه‌ای از تفکر تک علتی یا تقلیل‌گرایانه در علوم انسانی شکل بگیرد. به زبان دیگر می‌توان گفت که اگرچه فیزیک نیوتنی در ذات خود ریاضیاتی برای برآیندگیری از چند عامل (Multifactor) بود و نه تک علتی ساده اما چارچوبی فکری آفرید که به آن «جهان ساعت‌وار» (Clockwork Universe) می‌گفتند یعنی همان چیزی که در گذشته رنه دکارت (1596-1650)، خدا را توصیف کرده بود و آن را «استاد ساعت‌ساز» (The Master Clockmaker) نامید، یعنی جهان ماشین بزرگ یا ساعتی‌ست که خدا سازنده آن است. البته از نظر دکارت این خدای سازنده تمامی لحظات این «ساعت / ماشین» را کنترل می‌کرد و ناظر بر همه حرکات آن بود. البته همین درکِ دکارت در سده هجدم به «دئیسم» (Deism) [خداباوری طبیعی] تبدیل گردید یعنی خدا به ساعت‌سازی تبدیل شد که پس از ساختن جهان کنار رفته و دیگر هیچ دخالتی در امور جهانی و امور انسانی ندارد.

با حذف «خدا» در معادلات امور روزانه اینجهانی عملاً «علت العلل» یا علت اولیه / علت نهایی نقش خود را از دست داد و علوم انسانی به تدریج راه و روش دانش‌بنیان خود را پیدا کرد. شاید بتوان گفت که جان استوارت میل (John Stuart Mill) (1806-1873) نخستین فیلسوفی بود که مفهوم «کثرت علل» (Plurality of Causes) را وارد علوم انسانی کرد. لُب سخن میل این بود که می‌گفت: پدیده‌ها (طبیعی و اجتماعی) معلول یا پیامدِ هم‌افزایی چندین علت مختلف است و نمی‌توان آن را به یک علت تنها کاهش داد. یکی از نقدهای اساسی که به مارکسیسم وارد می‌شد همین «تک‌علت‌گرایی»‌ای بود که پیرامون «اقتصادمحوری» تحولات اجتماعی-سیاسی بیان می‌شد. نکته‌ای که بعدها انگلس در نامه‌های خود – بویژه نامه به یوزف بلوخ در سال 1890) آن را اصلاح کرد و تأکید کرد که تحولات اجتماعی بر مبنای علل اقتصادی، سیاسی، حقوقی و فرهنگی رخ می‌دهند و اقتصاد تنها علت نیست.

ولی همانگونه که گفته شد می‌توان تفکر چندعلتی را به جان استوارت میل منتسب کرد. بعدها نیز ماکس وبر (1864-1920) در کتاب «اخلاق پروتستان و روح سرمایه‌داری»، درک ماتریالیسم تک‌علتی را مورد نقد قرار داد و پیدایش سرمایه‌داری را پیامد عوامل گوناگون مانند سازه‌های (factors) مذهبی، حقوقی، اقتصادی، جغرافیایی و فرهنگی و … ارزیابی کرد و در همین راستا نیز «علیت چندگانه» (Multiple Causation) را پایه‌گذاری کرد.

ولی پس از مرگ ماکس وبر جهان وارد مرحله نوینی از علوم زیستی و فیزیک شد؛ بویژه رشد فیزیک کوانتوم و نظریه سیستم‌ها (Systems Theory) در میان سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ توانست درک چندعلتی برای پدیده‌ها را، هم در حوزه علوم طبیعی و هم علوم انسانی، جا بیندازد. در همین راستا آلکساندر دمانت (Alexander Demandt) مورخ آلمانی دست به یک کار بزرگ زد. او انبوهی از کتاب‌ها و نوشته‌های مربوط به سقوط امپراتوری روم را مطالعه کرد و سرانجام در سال 1984 در کتابش به نام «سقوط روم» (Der Fall Roms) ۲۲۰ علت را برای این رخداد یعنی سقوط روم با دقت موشکافانه‌ای عرضه کرد. عواملی که او برشمرد می‌توان به طور کلی در عوامل نظامی، اقتصادی، ساختاری، اجتماعی، فرهنگی، محیطی و زیستی و بحران‌های اقلیمی طبقه‌بندی کرد.

تصمیم‌گیری‌های انسانی و تقلیل‌گرایی

ما انسان‌ها هر لحظه تحت تأثیر سدها پارامتر فیزیکی، شیمیایی، بیوشیمیایی، خانوادگی، فرهنگی، دینی، محیط کاری، گرسنگی، تشنگی و … هستیم. از روز نخستین که از زهدان مادر خود راهی این جهان می‌شویم در معرض این انبوهِ بی‌شمار پارامترهای شناخته و ناشناخته قرار می‌گیریم.

برای نمونه یک انسان بزرگسال را در نظر بگیریم: در چه خانواده‌ای متولد و بزرگ شده، پدر و مادرش سالم یا بیمار بوده، سطح مادی زندگی آن خانواده، چند تا فرزند داشته، از این فرزندان چند تا دختر و چه تا پسر بوده، جنسیت این فرد چیست، آیا پدر و مادرش باسواد یا بی‌سواد بودند، کودکی سختی داشت یا آسان، نوع تغذیه او در خانواده، چه تجارب روشن و تاریکی در کودکی‌اش هست، آیا این فرد با معیارهای امروزی زیبا یا زشت یا معمولی است، آیا این فرد در علم و دانش موفق بوده یا ناموفق، کلاً این فرد در زندگی موفق بوده یا ناموفق، آیا این فرد فرزند دارد، اگر دارد موفق هستند یا ناموفق، این فرد در چه محیط دینی بزرگ شده، این فرد سیگار می‌کشد یا نمی‌کشد، رابطه این فرد با الکل و مواد مخدر، آیا هنوز با همسرش زندگی می‌کند یا جدا شده‌اند و … این لیست را می‌توان افزایش داد.

مجموعه‌ی تمامی عواملی که ما در آن زندگی می‌کردیم و می‌کنیم باعث می‌شود که ما بر مبنای تجربیات بیرونی و درونی خود یعنی تجارب شخصی (Lived experience) و آموخته‌ها (Learned knowlege) در جایگاهی قرار گیریم که در رابطه با هر پدیده‌ای دست به «انتخاب» بزنیم: یا آن پدیده را «مثبت» ارزیابی می‌کنیم یا «منفی». تصمیم‌ها و واکنش‌های ما انسان‌ها نسبت به پدیده‌های پیرامون‌مان همیشه «انتخابی» بوده و هست و این «انتخاب‌ها» بر گستره و پهنۀ تجربیات بیرونی و درونی شخصی ما رخ می‌دهد و آن هم خارج از اراده و شعور ما یا دقیق‌تر گفته شود در ناخودآگاه ما. تازه پس از این «انتخاب» است که در صدد بر می‌آییم آن را به طور منطقی توجیه و مستدل کنیم.

همانگونه که گفته شد ما تک تک انسان‌ها، موجودات بسیار پیچیده‌ای هستیم. همه عوامل بالا را می‌توان به طور کلی در دو طبقه دسته‌بندی کرد: عوامل ملموس یا مادی (مانند سن، تندرستی یا بیماری، مجرد یا متأهل بودن، وضعیت اقتصادی و …) و عوامل ناملموس یا معنوی که می‌توان اساساً آن‌ها را عوامل فرهنگی نامید، یعنی «کلیت در هم تافته‌ای شامل دانش، دین، هنر، اخلاقیات، آداب و رسوم و هر گونه توانایی و عادتی که آدمی همچون هموندی (عضوی) از جامعه به دست می‌آورد» (۱) [این تعریف ادوارد بارنت تایلور (Edward Burnett Tylor) (1832-1917) از مفهوم فرهنگ است که داریوش آشوری آن را در کتاب «تعریف‌ها و مفهوم فرهنگ» ترجمه کرده است]

به عبارتی، من انسان از مجموعه‌ای بسیار گسترده و پیچیده از عوامل مادی و معنوی تشکیل شده‌ام و اگرچه ممکن است با ۸ میلیارد انسان دیگر روی زمین تشابهات ظاهری و رفتاری داشته باشم ولی «بی‌همتا» (Unique) هستم، نه در گذشته و نه اکنون و نه در آینده، هیچ کس مانند من بوجود نیامده و نخواهد آمد، یعنی من یک موجود بغایت پیچیده و تکرارناپذیر هستم. با این وجود، همین انسان پیچیده در داوری یا قضاوت خود گرایش شدیدی به ساده‌سازی و تقلیل‌گرایی دارد.

بدون شک داوری هر انسان نسبت به پدیده‌ها با هر دانشی دارد همواره از یک پرسپکتیو (نگرگاه یا دیدگاه) معین و ویژه صورت می‌گیرد. این پرسپکتیو می‌تواند از نظر کمّی ساحتِ (Dimension) کوچک یا بزرگی را در برگیرد ولی در نهایت «یک پرسپکتیو معین» باقی می‌ماند و نمی‌تواند در نهایت مدعی حقیقت مطلق باشد یعنی مدعی شود که «همه جوانب» آن پدیده معین را دیده است. هیچ انسانی نمی‌تواند یک پرسپکتیو ۳۶۰ درجه‌ای داشته باشد؛ به همین دلیل، برای دیدن یا فهم یک پدیده معین ساز-و-کارهای (مکانیسم) رسانشی (Communicative) مانند «گفتان‌ها» (Discourse) شکل می‌گیرند تا بتوانیم یک پدیده را از زوایای گوناگون بهتر بشناسیم.

پس می‌توانیم این چنین نتیجه‌گیری کنیم: همه پدیده‌ها، چه طبیعی یا انسانی، محصول [معلول] درهم تنیدگی یک مجموعه گسترده و پیچیده از عوامل [علل] است و به همین دلیل همواره شناخت ما از آن پدیده معین نسبی باقی می‌ماند. پذیرش نسبیت شناختی باعث می‌شود که در گوشه‌ای از ذهن ما همیشه جا یا جاهایی برای پرسپکتیوها یا دیدگاه‌های دیگر خالی بگذاریم و از مطلق‌گرایی در داوری پرهیز کنیم.

پرسپکتیو آسیب‌دیده

همان‌گونه که در بالا گفته شد «هیچ انسانی نمی‌تواند یک پرسپکتیو ۳۶۰ درجه‌ای داشته باشد». همچنین گفته شد که مجموعه‌ ارگانیک و درهم تنیده‌ای از عوامل مادی و معنوی (فرهنگی)، احساسی و هیجانی در شکل‌گیری ساختار تصمیم‌گیریِ منِ انسان دخیل هستند و این «منِ» این چنین شکل‌یافته، پیوسته در زندگی‌ روزمره‌اش (سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و …) دست به انتخاب می‌زند. با این وجود یک نکته مهم و شاید تعیین‌کننده می‌تواند تأثیری شگرف بر پرسپکتیو (نگرگاه یا دیدگاه) یا انتخاب «من» داشته باشد و آن «ایدئولوژی» یا «عینکی» است که من از پشت آن به جهان می‌نگرم. ایدئولوژی‌ها (چه دینی چه سکولار) بنا به ماهیت بسته و تنگ خود عملاً باعث می‌شوند که حاملان آن‌ها – افرادی که این ایدئولوژی‌ها را حمل می‌کنند- حتا نتوانند از همان پرسپکتیوی که جهان را می‌نگرند، جزئیات واقعیت را به روشنی ببینند و دریافت کنند. به عبارتی، ایدئولوژی در انسان ساز-و-کاری (یا مکانیسمی) را بوجود می‌آورد که باعث «از ریخت‌افتادگی» (Distortion) تصاویر می‌شود که نظاره‌گر مشاهده و دریافت می‌کند. ولی از آن جا که «ایدئولوژی» جزئی از بخش فرهنگی است، همین باعث می‌شود که روی کل «معنویات» فراگرفته یا تجربه‌شده انسان تأثیر بگذارد. خطر دیگر ایدئولوژی‌ها در ارزیابی‌ها و داوری‌های قطعی است. هیچ ایدئولوژی یا دستگاه فکری به تنهایی توانایی پاسخ به مسائل پیچیده انسانی را ندارد، به اصطلاح همیشه بخشی از پرسش‌ها بدون پاسخ یا بدون راه حل باقی می‌مانند؛‌ که البته این در خود هیچ اشکالی ندارد و حتا باید آن را بخشی از زندگی انسانی به رسمیت شناخت.

به طور خلاصه می‌توان ‌گفت که تک‌تک انسان‌ها در حالت عادی از پرسپکتیوی محدود به پدیده‌ها می‌نگرند؛ حتی اگر فردی بتواند تمام جزئیاتِ در دسترسِ همان پرسپکتیو را به درستی ببیند، باز هم فقط بخش کوچکی از واقعیت را دریافته است: یعنی «حقیقت» او فقط بخشی از حقیقت نهایی است. ولی همین پرسپکتیو محدود نیز می‌تواند توسط نگاه ایدئولوژیکی آسیب فراوان بخورد و از همان چیزی که می‌تواند ببیند محروم شود یعنی به همان بخش کوچک از حقیقت هم نرسد. به سخن دیگر، ایدئولوژی نه تنها تصویر را کج‌ومعوج می‌کند، بلکه آنچه را با گزاره‌هایش ناهمخوان است اصلاً‌ نمی‌بیند (کوری انتخابی یا Selective Blindness). یعنی در اینجا یک «حذف آگاهانه داده‌های مغایر» یا به اصطلاح «فیلتر کردن» (Filtering) رخ می‌دهد که نتیجه‌اش «از ریخت‌افتادگی» (Distortion) واقعیت‌هاست.