Last Updated on: 3rd جولای 2025, 10:03 ق.ظ
ب. بینیاز (داریوش)
بیش از یک سال است که مقاله «ایدئولوژی ایرانی و پایان آن» را در رسانهها منتشر کردم. یکی از مباحث مندرج در این مقاله، موضوع «چاپلوسی» ما ایرانیان است. در آنجا آمده است:
«در دوره ساسانیان (224-651 میلادی) سه ستون اصلی ایدئولوژی ایرانی عملاً شکل نهایی خود را گرفته بودند: داد، منجیگرایی و غربستیزی که همه در خدمتِ فره ایزدی شاهان بودند. پیرامون این سه ستون عظیم ایدئولوژیک نیز ریزهکاریهای فرهنگی فراوانی بوجود آمد که مانند جّو زمین که از زمین در برابر اشعههای آسیبرسانِ بیرونی جلوگیری میکند عمل میکنند. فره ایزدی [نسخه اسلامی-عربی آن «ظلالله» است] یکی از منابعِ تولید فرهنگ در مردم بود. برای نمونه، پیرامونِ فره ایزدی «پردهداری» بوجود آمد، زیرا هیچ فرد معمولی اجازه نداشت رخ پادشاه را ببیند و همه میبایست از پشت پرده با شاه سخن میگفتند. از دیگر محصولاتِ فرهنگی و بسیار آسیبرسان این فره ایزدیِ شاه، فرهنگِ «چاپلوسی» است که به یک عفونت در خونِ ایرانی تبدیل گردید. اسکندر مقدونی چنان شیفتهی این فره ایزدی و فرهنگِ چاپلوسی آن شده بود که وقتی سرداران یونانیاش لباسِ ایرانی میپوشیدند و با زبان الکن ایرانی آن زمان نزدش میآمدند و از او تمجید میکردند به آنها هدایا ارزانی میکرد. شوربختانه باید گفت که چاپلوسی یکی از برجستهترین ضعفهای فرهنگی ایرانی است که چند هزار سال قدمت دارد: نزدیکان بلاواسطه شاه با همان شدتی که چاپلوسی شاه را میکردند انتظار داشتند که زیردستانشان نیز با شدتِ بیشتری چاپلوسی آنها را بکنند.» (https://baznegari.de/?p=1128)
فرهنگِ چاپلوسی نزد ایرانیان یک قدمت بسیار بسیار طولانی دارد، شاید قدمت آن به پایهگذاری نخستین دولت در ایران بازگردد. فرهنگِ چاپلوسی عملاً به «ژن فرهنگی» ما ایرانیان تبدیل شده است. چاپلوسی (تملق) یعنی ستایشِ اغراقآمیز یا ناصادقانه از یک فرد. معمولاً این «فرد» از موقعیت بالاتری نسبت به «منِ چاپلوس» قرار دارد. چاپلوسی برای کسب منفعت شخصی، استحکام جایگاه خود، امنیت یا تأیید است. طبعاً ما بازتاب چاپلوسی را در ادبیات کلاسیک فارسی، بویژه در دیباچهی کتابها یا مدیحهسراییها مشاهده میکنیم، برای نمونه در اشعار خاقانی، عنصری و انوری. چاپلوسی ایرانیان حتا به دشمنانشان هم «اعطا» میشود. تصورش را بکنید که ما ایرانیان حتا اسکندر مقدونی را چون خدایی میپرستیدیم و در وصف او دهها «اسکندرنامه» نوشتیم. خود اسکندر هم مفتون این فرهنگ شد و از سردارانش میخواست به مانند ایرانیان لباس بپوشند و در مقابلش به خاک بیفتند؛ چیزی که باعث اختلافات شدید میان اسکندر و سردارانش شد.
ریشه این فرهنگِ چاپلوسی در «فره ایزدی» پادشاهان نهفته است، زیرا «شاه» پرتویی از نور خدا به شمار میرفت و ستایش شاه به معنی ستایش خدا نیز بود. از آنجا که شاه در رأس هرم قدرت قرار داشت، این فرهنگ چاپلوسی از بالا تا پائین مانند یک «عفونت»، تمامی خون جامعه ایرانی را به بیماری مبتلا کرد. پس میتوان گفت که فرهنگ چاپلوسی با فرهنگِ سلسلهمراتبی پیوند ناگسستنی دارد. به عبارتی، جوامعی که ساختار سلسلهمراتبی نیرومند دارند، فضا را برای نقد و بیان آزاد بسیار محدود میسازند و چاپلوسی به عنوان ابزاری برای بقا و دست یافتن به منافع شخصی مورد استفاده قرار میگیرد. پیامد مستقیم فرهنگ چاپلوسی، به حاشیه راندن روند «شایستهسالاری» است. زیرا هر کس به «فرد مقتدر» نزدیکتر باشد و بهتر بتواند چاپلوسی کند، آن فرد جایگاه خود را در قدرت مستحکمتر میکند. از میان رفتن شایستهسالاری در یک جامعه یعنی «فساد سازمانی» در همه عرصههای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی.
با توجه به آنچه که گفته شد میتوان گفت که «چاپلوسی» نقشی بزرگ در توسعهنیافتگی فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در ایران دارد. میتوان گفت که رفتار چاپلوسانه در طول زمان به الگوی رفتاری ما ایرانیان رشد کرده است؛ حتا این فرهنگ چاپلوسی به اشکال گوناگون در مناسبات ما مردم معمولی با اطرافیانمان نیز به شدت عمل میکند. گسترش رفتارهای دوگانه یا بهتر بگویم شخصیتهای دوگانه بعضاً به همین چاپلوسی برمیگردد.
چه راهکارهایی برای مقابله با فرهنگ چاپلوسی وجود دارد؟
شاید بتوان موارد زیر را برای مقابله با این فرهنگِ مخرب به کار گرفت:
۱) آموزش تفکر انتقادی از دوره دبستان
۲) تغییر الگوهای مدیریتی به سمت شایستهسالاری
۳) پشتیبانی نیرومند از آزادی بیان و نقد منصفانه در رسانهها و دانشگاهها
۴) شکستن ساختارهای قدرت متمرکز و تقویت نهادهای مدنی
۵) بازتعریف موفقیت فردی بر اساس شایستگی و نه نزدیکی به قدرت
ولی از همه مهمتر، «حالا» چه باید کرد؟
شاید هیچ کس مانند شاهزاده رضا پهلوی از این «عفونت فرهنگی» آگاهی نداشته و آن را از نزدیک تجربه نکرده باشد. او از سن ۱۸ / ۱۹ سالگی با این «پدیده» [چاپلوسی] آشنا شد؛ ارتشیان و دیوانسالارانی که زمانی پیرامون پدرش بودند، همان رفتار چاپلوسانهای را داشتند که برای پدرش اجرایی میکردند. شاهزاده رضا پهلوی با حمایت فرهنگی و پرورشی مادرش، فرح دیبا، توانست آرام آرام خود را از این «جماعت چاپلوس» رها سازد. آری، تقریباً چند دهه طول کشید که نسل متملق و چاپلوس به حاشیه رانده شد. چاپلوسی چنان شاهزاده رضا پهلوی را آزار میدهد که حتا علت آن را به گونهای در نظام پادشاهی به طور کلی قلمداد میکند؛ پس شگفتانگیز نیست وقتی او گهگاهی گرایش خود را به «نظام سیاسی جمهوری» ابراز میکرد یا میکند. تمام تأکید شاهزاده رضا پهلوی بر روی «سیستم محوری» است و نه فرد محوری.
شوربختانه گویا هنوز هواداران شاهزاده رضا پهلوی این نکته را دریافت نکردهاند و تلاش میکنند با همان رفتارهای چاپلوسانه، فضای پوسیده چاپلوسانه را احیاء کنند. فریادهای «جانم فدای شاهزاده» از سوی هوادارنش، همان چیزی است که شاهزاده نمیخواهد و دقیقتر از آن متنفر است. امروز وظیفه هر ایرانی، بویژه کسانی که خواهان پادشاهی پارلمانی هستند [جایی که پادشاه از وظایف اجرایی برخوردار نیست]، این است که با شدت و قدرت تمام علیه چنین رفتارهای چاپلوسانه قد علم کنند. چنین رفتارهایی باید نقد و رسانهای بشوند تا عرصه بر چاپلوسان و گسترشدهندگان این فرهنگ هر چه تنگتر بشود. مبارزه با فرهنگ چاپلوسی، هم اکنون یکی از ارکان مهم مبارزه فرهنگی ما ایرانیان به شمار میرود. باشد تا بتوانیم این فرهنگ پوسیدهی ضداجتماعی را به موزه بسپاریم.
پاینده ایران


