Last Updated on: 30th اکتبر 2026, 01:03 ب.ظ

داریوش بی‌نیاز

بنا بر جستجوهایم در ۵۰ سال گذشته در ادبیات سیاسی، ایرانیان در کاربرد فنواژه «روشنفکر» در صدر قرار دارند. حتی اگر اشتباه کرده باشم، با اطمینان می‌توانم بگویم که جزو ده کشور نخست در استفاده از این فنواژه هستیم. هدف این نوشتار این است که نشان دهد چرا این فنواژه عملاً به موزه سپرده شده و در حال حاضر، گروه، دسته یا کاستِ اجتماعی مستقلی به نام «روشنفکر» وجود ندارد. پیش از آن که وارد اصل موضوع بشوم، لازم است بگویم که برآمد و شکل‌گیری مفاهیم، واژه‌ها و فنواژه‌ها تابع شرایط معین اجتماعی است و در خلاء بوجود نمی‌آیند؛ حتی انتزاعی‌ترین مفاهیم. با از بین رفتن «محیط کشت»، مفاهیم مربوط به آن محیط نیز به تدریج محو می‌شوند.

سواد و دانش در جوامع انسانی تا همین یکی دو دهه پیش، عملاً مختصِ یک قشر کوچک بود. شاید بتوان گفت فیثاغورس نخستین کسی بود که نسبتاً دقیق به این نکته اشاره کرد. او همه انسان‌های روی زمین را به دو دسته تقسیم نمود: دسته‌ی نخست که بسیار کوچک و معدود بود و دسته‌ی دیگر که عملاً مابقی یا همه‌ی انسان‌ها را تشکیل می‌داد. دسته‌ی نخست صاحب هوش و خرد بود و از دانش یعنی «مته‌متا یا مته‌متیک» (که امروز به آن ریاضیات می‌گوییم) برخوردار بود؛ فیثاغورس این افراد را «مته‌متیکر» یا دارنده دانش می‌نامید. دسته‌ی دیگر خرد و هوش ناچیزی داشت (یا اصلاً نداشت) و اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان را تشکیل می‌داد؛ فیثاغورس این اکثریت را «آکوس‌ماتیکر» یعنی شنونده تعریف می‌کرد. وظیفه «مته‌متیکرها» یا دانشمندان این بود که مردم (عوام یا رعایا) یعنی «آکوس‌ماتیکرها» را به راه راست هدایت کنند.

حالا برویم به سراغ فنواژه‌ی «روشنفکر». این فنواژه در اواخر سده ۱۹ میلادی و دقیقاً در جریان «ماجرای درایفوس» (Dreyfus Affair) در فرانسه (سال‌های ۱۸۹۴ تا ۱۸۹۸) وارد ادبیات سیاسی و اجتماعی اروپا شد. البته باید یادآوری کنم که پیش از واژه «روشنفکر»، جوامع اروپایی با مفهوم یا فنواژه‌ی «روشنگر یا روشنگری» آشنا شده بودند. روشنگران یا فیلسوفان روشنگری کسانی بودند که متأثر از علوم طبیعی مدرن آن زمان –بویژه فیزیک یا دقیق‌تر بگویم اپتیک (نور)– دستگاه فکری کلیسا را مورد نقد قرار می‌دادند؛ به همین دلیل به آن دوره «عصر روشنگری یا خردگرایی» (Age of Enlightenment or Reason) [۱] نیز گفته می‌شود. از این رو، باید میان فنواژه‌ی «روشنگر» و «روشنفکر» تفاوت قائل شویم و این دو را با هم مخلوط نکنیم.

باری، در سال ۱۸۹۴، آلفرد درایفوسِ یهودی‌تبار که افسر توپخانه ارتش فرانسه بود، به اتهام دروغین جاسوسی برای آلمان محاکمه، به حبس ابد محکوم و به «جزیره شیطان» فرستاده شد. این رویداد باعث شد که جامعه فرانسه دوقطبی شود: یک بخش که دارای احساسات شدید ملی‌گرایانه با چاشنیِ یهودستیزی بود و بخش دیگر که می‌دانست محکومیت درایفوس یک توطئه است.

در سال ۱۸۹۸، امیل زولا، نویسنده نامدار فرانسوی، نامه‌ای سرگشاده و تند با عنوان «من متهم می‌کنم…!» (!J’accuse) در روزنامه L’Aurore خطاب به رئیس‌جمهور فرانسه منتشر کرد و ارتش و دادگاه را به بی‌عدالتی و پنهان‌کاری متهم ساخت. فردای همان روز، بیانیه‌ای در حمایت از درایفوس به امضای جمع کثیری از نویسندگان، دانشمندان، هنرمندان و استادان دانشگاه (از جمله امیل زولا، مارسل پروست، آناتول فرانس و کلود مونه) منتشر گردید. مطبوعات محافظه‌کار و ملی‌گرا برای تحقیر و مسخره کردن این معترضان، آن‌ها را با لحنی تمسخرآمیز و زننده «روشنفکران» (Les Intellectuels) نامیدند؛ یعنی کسانی که به زعم آن‌ها مجردبافی می‌کنند، ادعای دانایی دارند و سنت‌ها و امنیت ملی کشور را به بازی می‌گیرند. اما این گروهِ اعتراضی این نام تحقیرآمیز را پذیرفت و آن را به مدال افتخار و هویت سیاسی خود تبدیل کرد. این خلاصه‌ای بود از ریشه و شکل‌گیری فنواژه‌ی «روشنفکر» در اواخر سده ۱۹ میلادی.

شکل‌گیری کاستِ روشنفکران

درایفوس در سال ۱۹۰۶ از همه اتهاماتش تبرئه و سپس آزاد شد. ولی پیش از آن یعنی در سال ۱۹۰۵، روسیه از ژاپن شکست تحقیرآمیزی خورد که به دنبال آن انقلاب ۱۹۰۵ در روسیه نیز رخ داد. اگرچه این انقلاب شکست خورد، ولی این «تمرین عمومی» –البته به قول لنین– باعث گردید مفاهیم نوینی وارد صحنه‌های مبارزات سیاسی روسیه و جهان بشود. یکی از این مفاهیم همین فنواژه‌ی «روشنفکر» بود که حالا تقریباً همه کنش‌گران سیاسی، بویژه در روسیه، این برچسب را بر سینه خود می‌چسباندند.

از آن‌جا که «نقطه آغاز» فنواژه‌ی روشنفکر در فرانسه با «حقیقت»، «عدالت»، «عقلانیت» و «حقوق بشر» گره خورده بود، حالا، بویژه در خلال انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، هر کس که وارد مبارزه سیاسی می‌شد خود را «روشنفکر» می‌نامید. بعدها سوسیال‌دموکرات‌های روس و بلشویک‌ها خود را «روشنفکران طبقه کارگر» می‌نامیدند. به عبارتی، هر فردی که در یک عرصه معین مانند ادبیات، علم، فلسفه یا هنر برای خود اعتباری کسب کرده بود، همان را به عنوان سرمایه نمادین و اعتبار علمی خود مورد استفاده قرار می‌داد تا درباره مسائل جامعه و سیاست اظهارنظر کند. در واقع، فنواژه‌ی «روشنفکر» باعث گردید که مرزهای کارشناسی همگی به هم بریزند؛ یعنی مفهومی که در انتهای سده ۱۹ در فرانسه از دل «دفاع از حق یک فرد در برابر سرکوب ساختار قدرت» زاده شده بود، به مرور زمان به قبایی تبدیل شد که هر کس می‌توانست آن را بر تن کند.

البته سده‌ی بیستم را «سده روشنفکران» می‌گویند. این که این نام‌گذاریِ مناقشه‌برانگیز تا چه اندازه بار مثبت یا منفی دارد را به کناری می‌نهیم. ولی از نخستین کتاب‌هایی که درباره روشنفکر نوشته شد، کتابی بود به نام «کارگر روشنفکر» که توسط نویسنده لهستانی، واسلاو ماچاژسکی، در سال ۱۹۰۵ منتشر گردید. بعدها در همین مسیر، توسط دیگر «روشنفکران»، مفهوم «روشنفکر متعهد» زاده شد. گرامشی مفهوم «روشنفکر اندام‌وار» (Organic Intellectual) [که به آن روشنفکران سازمان‌یافته نیز گفته می‌شود] را مطرح کرد؛ یعنی کسانی که «طبقات اجتماعی را آگاه می‌سازند». ژان-پل سارتر هم روشنفکر را کسی می‌دانست که در همه حوزه‌های اجتماعی و سیاسی دخالت می‌کند و باید در برابر نابرابری‌های جهان احساس مسئولیت و تعهد کند. سارتر در ژاپن سه سخنرانی در این باره انجام داد با عناوینِ «روشنفکر کیست؟»، «وظیفه روشنفکر» و «آیا نویسنده روشنفکر است؟» که بعدها این سخنرانی‌ها در کتابی با عنوان «در دفاع از روشنفکران» در سال ۱۹۷۲ منتشر شد. پس می‌توان به طور کلی نتیجه‌گیری کرد که فنواژه‌ی «روشنفکر» برای چند دهه (یا کلاً در سده بیستم) مورد پذیرش عمومی قرار داشت؛ طبعاً بجز استثناهایی مانند ژولین بندا (۱۸۶۷-۱۹۵۶).

ولی همان‌گونه که گفته شد، با تغییر شرایط مادی و بویژه فناوری‌ها، نگاه‌ها، نگرش‌ها و مفاهیم هم دگرگون می‌شوند.

عمومی شدن دانش و زوال «انحصار شناختی»

از اواخر سده ۱۹ تا اواخر سده ۲۰ میلادی، درصد سواد و دسترسی به اطلاعات بسیار پایین بود و فناوری‌های رسانه‌ای اساساً ماهیتی یک‌سویه داشتند (مانند رادیو و تلویزیون). در چنین شرایطی، روشنفکر به عنوان دارنده دانش مکتوب، نقش «پیمان‌کار آگاهی» یا «هدایت‌گر توده‌ها» را ایفا می‌کرد؛ یعنی همان چیزی که فیثاغورس گفته بود: مته‌متیکرها و آکوس‌ماتیکرها.

ولی امروزه با همه‌گیر شدن آموزش عالی، تخصصی شدن علوم و به‌ویژه انقلاب دیجیتال، اینترنت و ماشین‌های هوشمند (یا دستیارهای هوشمند)، عملاً در شرایط کاملاً متفاوتی به‌سر می‌بریم:

  • انحصار تولید و توزیع دانش از دست گروه یا گروه‌های خاص خارج شده است.
  • جامعه دیگر نیازی به یک «مرجع تک‌گو» ندارد که از بالا (یعنی از برج عاج خود) حقیقت را به او دیکته کند.
  • به همین دلیل، روشنفکر به عنوان فرد باسواد، آگاه و تحلیل‌گر، عملاً کارکرد خود را از دست داده است.

مهم‌ترین نقطه ضعف برچسب روشنفکری این است که واقعاً «چه مرجعی تعیین می‌کند چه کسی روشنفکر است؟». برخلاف مشاغلی مانند پزشکی، مهندسی یا وکالت که دارای نظام صنفی، مدرک رسمی و مرجع سنجش هستند، «روشنفکری» یک موقعیت (Position) یا عنوانِ (Title) سوبژکتیو و نمادین است. برای نمونه، اگر یک پزشک مرتکب اشتباهات کوچک شود، باز پزشک است و به کار خود ادامه می‌دهد؛ ولی اگر همین پزشک مرتکب یک خطای اساسی شود، ممکن است پروانه خود را از دست بدهد و دیگر هیچ‌گاه نتواند طبابت کند. ولی چنین چیزی درباره روشنفکر صدق نمی‌کند؛ او می‌تواند هزاران بار اشتباه کند، ولی باز هم خود را روشنفکر بنامد. از این روست که «روشنفکری» یک برچسب خودخوانده یا رسانه‌ایِ ابدی است که یا خود فرد به خود می‌دهد یا یک رسانه به او اعطا می‌کند.

البته ما در این‌جا با یک «بحران خودارجاعی» نیز روبرو می‌شویم. اگر مرجع تشخیصِ روشنفکر، «سایر روشنفکران» یا «افکار عمومی» باشند، با نوعی دور باطل و قضاوت ذوقی/سیاسی مواجه می‌شویم. به همین دلیل، در طول تاریخ بارها دیده شده که یک جریان، فردی را «روشنفکر خائن» و جریان دیگر همان فرد را «روشنفکر متعهد» نامیده است.

وداع با مفهوم «روشنفکر»

به دلایلی که گفته شد، برخی از جامعه‌شناسان معتقدند مفهوم کلاسیک روشنفکر مرده است و باید هر کس را سر جای خودش تعریف کرد. پیش از بازگو کردن نظرات جامعه‌شناسان، لازم است در مورد شخص خودم بگویم: آیا من یک «روشنفکر» هستم؟ نه! با این که بیش از ۱۵ کتاب در زمینه‌های گوناگون مانند ادبیات، اسلام‌شناسی و جامعه‌شناسی ترجمه کرده‌ام و ده‌ها مقاله در زمینه‌های سیاسی و اجتماعی نوشته‌ام، ولی باز نباید عنوان «روشنفکر» را به من اعطا کرد. زیرا به احتمال بسیار زیاد، بسیاری از نظراتم از نظرگاه دیگران اشتباه هستند یا حتی در عمل ثابت شده که نظراتم نادرست بوده‌اند. آیا علی‌رغم این نادرستی‌ها باز هم «روشنفکر» هستم؟ نه! زیرا اگر یک مرجع رسمی وجود می‌داشت، باید مرا از مقام «روشنفکری‌ام» عزل می‌کرد.

ژان-فرانسوا لیوتار معتقد بود که «روایت‌های بزرگ» (مانند مارکسیسم یا لیبرالیسم کلاسیک) به پایان رسیده‌اند و درست به همین علت هم دیگر «روشنفکر کلی‌گرا» (Universal Intellectual) یا همه‌چیزدان نداریم که درباره اقتصاد، سیاست، اخلاق، تاریخ و فلسفه نظر قاطع بدهد؛ به نظر او دوره این روشنفکران به پایان رسیده است. میشل فوکو نیز بر این نظر بود که به جای روشنفکران کلی‌گو، ما در آینده با «روشنفکران متخصص» مواجهیم؛ یعنی پزشک، وکیل، زیست‌شناس، جامعه‌شناس یا فیزیک‌دانی که در حوزه دقیقِ خودش دست به نقد قدرت می‌زند، نه این که نسخه‌های کلی برای کل جامعه بپیچد.

توهم حقیقتِ فراتاریخی و تکثر پرسپکتیوها

ممکن است کسی بگوید روشنفکر می‌تواند به مسائلی مانند «عدالت» و «آزادی» بپردازد و این مرزی است که روشنفکر را از غیرروشنفکر متمایز می‌کند. اما این مفاهیم، یک سلسله مفاهیم کلی و انتزاعی هستند که هر کس از پرسپکتیو خود آن‌ها را تفسیر می‌کند:

  • برای یک سوسیالیست، عدالت یعنی برابری ساختاری و توزیع مجدد ثروت.
  • برای یک طرفدار بازار آزاد، عدالت یعنی برابری در فرصت‌ها، احترام به مالکیت خصوصی و عدم مداخله دولت.
  • برای یک سنتی‌گرا یا دین‌گرا، آزادی یعنی رهایی از گناه و پایبندی به تکالیف الهی.
  • برای یک سوسیال‌دموکرات، آزادی یعنی داشتن امنیت رفاهی برای تحقق توانمندی‌های فردی و…

یعنی تفسیر و نگاه ما به این مفاهیم کلی، بستگی به جایگاه اجتماعی و پرسپکتیو ما دارد. هیچ‌کدام از ما انسان‌ها نمی‌توانیم از جایگاه بی‌طرف یا فراملیِ حقیقت سخن بگوییم. سخن گفتن از این مفاهیم انتزاعی بدون تعیین پرسپکتیو، صرفاً نوعی مفهوم‌بازی سیاسی و خطابه دینی/ایدئولوژیک است.

وداع با مرجعیت اخلاقی عام

یکی از دلایل کهنگی مفهوم روشنفکر این است که این عنوان همیشه مدعیِ نوعی مرجعیت اخلاقیِ عام بود. اما در جوامع انسانی امروز با حدود ۸ میلیارد انسان که حدود ۶ میلیارد آن در شبکه‌های اینترنتی تنیده شده‌اند و جهانی بس مدرن و متکثر را بوجود آورده‌اند، دیگر سخن گفتن از «مرجعیت عام» –در هر حوزه‌ای– یک شوخی بی‌مزه است؛ زیرا:

  1. همه چیز سیاسی و پرسپکتیوی است و هیچ موضعِ «پاک» یا «خالص» خارج از مناسبات قدرت وجود ندارد.
  2. کنشگری جایگزین مرجعیت شده است؛ یعنی آن‌چه هم‌اکنون به طور واقعی وجود دارد «کنشگران سیاسی»، «تحلیل‌گران» و «صاحب‌نظران» با مواضعِ شفاف و مشخص است، نه قدیسانی که مدال روشنفکری را بر سینه داشته باشند و نسخه سعادت بپیچند.

در همین مسیر است که بسیاری از مفاهیم کلی مانند «حق»، «عدالت» یا «آزادی» تا زمانی که به سیاست‌گذاری، قانون، سازوکار اجرایی و پرسپکتیو مشخص ترجمه نشوند، فاقد ارزش تحلیلی هستند. روشنفکران سنتی غالباً در سطح همین مفاهیم زیبا متوقف می‌شدند، طبعاً بدون آن که هزینه‌ها، تناقضات و پیچیدگی‌های اجرایی ادعاهای خود را برعهده بگیرند.

زنده باد «بازار آزاد اندیشه‌ها»

در شرایط کنونی، ما دیگر با روشنفکر همه‌چیزدان مواجه نمی‌شویم؛ بلکه جای آن را «تحلیل‌گر عمومی» (Public Analyst / Commentator) گرفته است. تحلیل‌گر عمومی کسی است که دانش تخصصی، داده‌های تجربی و نظریه‌های موجود در یک حوزه (اقتصاد، جامعه‌شناسی، روابط بین‌الملل، محیط زیست و…) را به زبانی فهم‌پذیر برای افکار عمومی ترجمه می‌کند. فرق اساسی «تحلیل‌گر عمومی» با روشنفکر سنتی این است که تحلیل‌گر عمومی ادعای «هدایت اخلاقی» یا «کشف حقیقت مطلق» ندارد؛ بلکه رویدادها را بر اساس داده‌ها، متدولوژی و چارچوب نظری مشخص کالبدشکافی می‌کند. او به جامعه نمی‌گوید «چه چیزی اخلاقی است»، بلکه توضیح می‌دهد «چرا و چگونه یک پدیده رخ داده و چه سناریوهایی پیش روست».

طبعاً در این مسیر می‌توان یک «کنشگر سیاسی/اجتماعی» بود و از یک پرسپکتیو گفتمانی معین، از ارزش‌های خاصی دفاع کرد (مانند محیط‌زیست‌گرایی، حقوق زنان یا عدالت توزیعی). برخلاف روشنفکر سنتی، این کنشگر پشت کلمات کلی مانند «آزادی» یا «عدالت» پنهان نمی‌شود، بلکه موضعِ سود و زیان و هویتی خود را شفاف اعلام می‌کند. یا می‌توان در یک اندیشکده پژوهشی فعالیت کرد. همان‌گونه که می‌بینیم، فنواژه‌ی «روشنفکر» به شاخه‌های گوناگون تقسیم شده و هر فرد به طور مشخص در یک حوزه خاص کار می‌کند و یک نظر است در میانِ میلیون‌ها نظر دیگر.

در مدل‌های سنتی، «روشنفکر» مانند یک دلالِ احتکارکننده حقیقت عمل می‌کرد که از بالای برج عاج، کالای فکری خود را به جامعه تحویل می‌داد. ولی در چارچوب «بازار آزاد اندیشه»، حقیقت یک داده پیش‌ساخته نیست، بلکه محصولِ رقابت دائم و برآمدِ مواجهه افکار مختلف است.

برای تبیین منطق این بازار و نحوه کارکرد آن، می‌توان به سه مؤلفه اصلی اشاره کرد:

۱. سازوکار عرضه، تقاضا و نقد (عرضه‌کنندگان کارشناس به جای متولیان حقیقت)

  • عرضه‌کنندگان: همان «تحلیل‌گران عمومی»، «متخصصان حوزه عمومی»، «پژوهشگران اندیشکده‌ای» و «کنشگران سیاسی» هستند. هر کدام کالای فکری خود را که شامل داده، تحلیل، طرح اجرایی یا پرسپکتیو ارزشی است عرضه می‌کنند.
  • خریداران یا مصرف‌کنندگان: شهروندان، نهادهای مدنی، احزاب و تصمیم‌گیرانی هستند که بر اساس نیاز، منطق و میزان کارآمدی، ایده‌ها را نقد، انتخاب یا رد می‌کنند.
  • مکانیسم سنجش کیفیت: برخلاف دوره روشنفکری سنتی که کیفیت با «طنین خطابه» یا «هاله شخصیت فرد» سنجیده می‌شد، در بازار آزاد، کیفیتِ ایده با قدرت استدلال، قابلیت راستی‌آزمایی تجربی، شفافیتِ پرسپکتیو و میزان پاسخ‌گویی به نقدها تعیین می‌شود.

۲. حذف «حق پیش‌دستی» و خودبرتربینی اخلاقی

بزرگ‌ترین آسیبِ مفهوم کلاسیک روشنفکر، ایجاد نوعی «رانت اخلاقی و معرفتی» بود. روشنفکر مفروض می‌داشت که بر حقیقت مسلط است و جامعه دچار «آگاهی کاذب» است؛ بنابراین وظیفه خود می‌دید که جامعه را «بیدار» کند. در حالی که در «بازار آزاد اندیشه»، هیچ کس از رانت معرفتی برخوردار نیست. زیرا نقطه آغاز دیگر نه «رساندن پیام از نخبه به پخمه»، بلکه «حق شنیده شدنِ برابر» است؛ چیزی که فناوری مدرن اینترنت و رسانه‌های اجتماعی امکان آن را فراهم کرده‌اند. به سخن دیگر، فناوری‌های مدرن دیجیتال مرز میان «نخبه» و «پخمه» –یا به زبان فیثاغورس مرز میان مته‌متیکرها و آکوس‌ماتیکرها– را از میان برداشته‌اند.

۳. نقش فناوری و رسانه‌های نوین (دیجیتالی شدن بازار)

اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، زیرساختِ فیزیکی این بازار آزاد را فراهم کرده‌اند. این فناوری باعث گردید که:

  • حذفِ واسطه‌ها: در گذشته، یک روشنفکر برای دیده شدن نیازمند مجلات خاص یا نشریات حزبی بود. امروز هر تحلیل‌گر یا کارشناسی می‌تواند ایده خود را مستقیماً در عرصه عمومی عرضه کند.
  • سرعت نقد و راستی‌آزماییِ بی‌درنگ: اگر تحلیل‌گری داده نادرست ارائه دهد یا از پرسپکتیوی تناقض‌آمیز سخن بگوید، بازار در کوتاه‌ترین زمان خطای او را افشا می‌کند.

چالش‌های «بازار آزاد اندیشه»

بدون شک این بازار نیز مانند بازار آزاد اقتصادی با چالش‌های بزرگی روبرو می‌شود. همان‌گونه که در اقتصادِ بازار آزاد، محصولاتِ کم‌کیفیت سرازیر می‌شوند ولی به علت تبلیغات خوب می‌توانند خوب به فروش برسند، در بازار اندیشه‌ها هم چنین چالش‌هایی وجود دارد. ولی تجربه ثابت کرده است که نیرو و توان خودسامان (Self-organizing) بازار آزاد خیلی زود می‌تواند بر انحرافات فایق آید. چند نکته زیر در این راستا حائز اهمیت است:

  • عوام‌زدگی و دوقطبی شدن: گاهی در نبودِ سنجه‌های محکم، ایده‌های پوپولیستی یا هیجانی می‌توانند خریدار بیشتری پیدا کنند.
  • حباب‌های همپوشان (Filter Bubbles): الگوریتم‌ها ممکن است باعث شوند افراد فقط خریدار ایده‌هایی باشند که پیش‌فرض‌های قبلی‌شان را تأیید می‌کنند.

خلاصه این که شرایط مادی کنونی و بویژه مناسبات فناوری دیجیتال باعث شده که فنواژه‌ی «روشنفکر» به موزه سپرده شود و ساختارهای دیگری جانشین آن گردد. بازار آزاد اندیشه‌ها با تمامی چالش‌هایی که در برابر خود دارد، می‌تواند مانند بازار آزاد اقتصاد از پس ناهمواری‌ها برآید؛ زیرا در این‌جا عاملی ناپیدا عمل می‌کند که ما می‌توانیم آن را «هوش جمعی» (Collective Intelligence) بنامیم.

*************************

[۱] https://en.wikipedia.org/wiki/Age_of_Enlightenment