داریوش بینیاز
یکی از فصلِ مشترکهای جنایتکارانه رژیمها و جریانهای ایدئولوژیک این است که معمولاً از یک سو، مرز میان «سرباز» و «غیرنظامی» را میان برمیدارند و از سوی دیگر سوءاستفاده از کودکان در جنگ است. این رویکردِ مشترکِ جنایتکارانه را ما در آلمانِ نازی، ژاپن کوکوتایی، ایرانِ شیعی و حماسِ سنی مشاهده میکنیم. البته باید در اینجا یک نکته را تأکید کنم که ایران شیعی به دلایلی که خواهم گفت قصد داشت (و هنوز هم دارد) که مانند برادران نازی و کوکوتاییشان چنین کند ولی نمیتواند و نخواهد توانست. صرفِ نظر از متفاوت بودن شرایط درونی ایران با آلمانِ نازی و ژاپن کوکوتایی، شرایط بینالمللی هم بسیار متفاوت است. به هر رو، هر خواستنی توانستن نیست! پیش از پرداختن به این نکته که چرا شیعهگرایانِ ایرانی قادر به چنین کاری نیستند، ابتدا به طور کوتاه ببینیم که آلمان نازی و ژاپن کوکوتایی چگونه از کودکان و یا غیرنظامیان در جنگ جهانی سوءاستفاده کرد.
آلمان نازی
در ماههای پایانی جنگ جهانی دوم، دولت آلمان نازی شبکه «جوانان هیتلری» (Hitlerjugend) را وارد جنگ کرد. البته بر خلاف تصور عمومی «جوانان هیتلری» ۵۰۰۰ نبودند بلکه سدها هزار نوجوان و جوان آلمانی را در بر میگرفت. جوانان هیتلری نخستین بار در سال ۱۹۴۴ به جبهه نرماندی فرستاده شدند که اکثراً زادهشدگان سالهای 1926 و 1927 بودند یعنی نوجوانان ۱۶ تا ۱۸ ساله. آمریکاییها و بریتانیاییها پیش از روبرو شدن با آنها از سر شوخی به آنها «لشکر نوزادان» (Baby Division) میگفتند. این «لشکر نوزادان» در واقع یک لشکر کامل زرهی بود که فرماندهانش از افسران باسابقه و باتجربه اساس که اساسهای تفنگدار (Waffen SS) نامیده میشدند تشکیل میشد. اعضای این «لشکر نوزادان» از سنین بسیار پایین تحت تعالیم سنگین ایدئولوژیک نازیها بزرگ شده بودند و هیتلر را در حد یک «نیمه خدا» ستایش میکردند. پس از پیادهسازی نیروهای متفقین در روز نبرد (D-Day) در ژوئن 1944 این لشکر جوانان به جبهه کان (Caen) در نرماندی [فرانسه] اعزام شد. مقاومتی که این «لشکر نوزادان» کردند برای آمریکاییها و بریتانیاییها باور نکردنی بود. آنها ۸۳ روز در برابر نیروهای بسیار مجهز متفقین مقاومت بسیار سنگین و بیرحمانهای از خود نشان دادند. البته بیش از ۸۰ درسد از این لشکر کشته، مجروح یا اسیر شدند. ولی رفتار شدیداً بیرحمانهی آنها زبانزد شده بود، آنها همه زخمیها و اسرای آمریکایی و بریتانیایی را با «وجدانی راحت» اعدام میکردند. برخلافِ سربازان عادی و باتجربه آلمانی که در شرایط سخت خود را تسلیم میکردند این نوجوانان با تعصبِ ویژهای به معنی واقعی کلمه تا آخرین قطره خون خود مقاومت میکردند.
بار دوم که «جوانان هیتلر» به جنگ اعزام شدند، در بهار 1945، در نبرد برلین، بود. در اوایل سال 1945 و با نزدیک شدن ارتش سرخ شوروی به برلین، لایه دوم جوانان هیتلر را وارد معرکه کردند. حالا سنِ این نیروها میان ۱۲ تا ۱۵ سال بود. حدود پنج هزار نفر کودکسرباز در نبردهای خیابانها برلین شرکت کرده بودند. سربازان شوروی در خاطرات خود نوشتهاند که مبارزه با این کودکان بسیار دردناک و شوکهکننده بود، زیرا بسیاری از آنها حتا پس از نابودی تمام خطوط دفاعی، حاضر به تسلیم نبودند و تا آخرین گلوله میجنگیدند. در پایان جنگ از حدودِ ۵۰۰۰ کودکسربازانِ نبردهای برلین چیزی حدود ۴۰۰ الی ۵۰۰ نفر باقی ماند.
در خاطرات ژانرل واسیلی چویکوف (Vasily Chuikov)، فرمانده ارتش هشتم گارد شوروی، آمده است: «در نزدیکی کانال لندور (Landwehrkanal)، پیشروی تانکهای ما به دلیل آتش شدید ضدتانک متوقف شد. وقتی پیادهنظام ما ساختمان مدافعان را محاصره کرد و تصرف نمود، با صحنهای تکاندهنده مواجه شدیم. تمام شلیکها از سوی گروهی از نوجوانان ۱4 تا ۱۶ ساله انجام شده بود. آنها چنان تحت تأثیر تبلیغاتِ گوبلز بودند که حتی پس از اتمام مهماتشان، با خشم به روی سربازان ما آب دهان میانداختند. یکی از آنها که مجروح شده بود، اصرار داشت که او را تیرباران کنیم چون معتقد بود ارتش سرخ اسرا را شکنجه میکند. سربازان من به جای این کار، به او شکلات و آب دادند تا آرام شود.»
کمیسر سیاسی یکی از واحدهای زرهی شوروی نقل میکند که «یکی از تانکهای ما توسط یک پسر بچه ۱4 ساله با نارنجکدستی منهدم شد. وقتی او را گرفتیم، از شدت ترس گریه میکرد و مادرش را صدا میزد، اما همین چند دقیقه قبل یک تانک را با تمام خدمهاش نابود کرده بود. رژیم نازی از ترس و سادگی این بچهها سوءاستفاده میکرد».
ژاپن کوکوتایئسم
نخستین فاجعه برای غیرنظامیان ژاپنی در جزیره سایپان (Saipan) در ژوئن و ژوئیه 1944 رخ داد. این، یکی از تاریکترین و هولناکترین نمونههای استفاده ایدئولوژیک از غیرنظامیان در تاریخ جنگهای مدرن است. سایپان بعدها به یک الگو برای ارتش ژاپن قرار گرفت. در نبرد سایپان، نه تنها از غیرنظامیان به عنوان نیروی کمکی و خط دفاعی استفاده شد، بلکه تراژدی بسیار هولناکتر به نام «خودکشیهای دستهجمعی» رخ داد.
در زمان حمله آمریکا، حدود ۲۵ هزار غیرنظامی ژاپنی (کشاورز، کارگر و خانوادههای سربازان) در سایپان زندگی میکردند. این جزیره برای ژاپن از اهمیت استراتژیک برخوردار بود. به همین دلیل، ارتش ژاپن همه غیرنظامیان را وارد ساختار نظامی کرد: از زنان، کودکان و سالخوردگان برای ساخت پناهگاه، حفر خندقها و حمل اسلحه برای جبهه استفاده میشد؛ در کنار آن به همه مردان غیرنظامی سلاحهای دستی و حتا نیزههایی از بامبو به آنها دادند تا در کنار نیروهای نظامی بجنگند.
هنگامی که خطوط دفاعی ژاپن در اوایل ژوئیه 1944 فروپاشید، فرمانده نظامی جزیره، سپهبد یوشیسوگو سایتو، پیش از آن که دست به خودکشی بزند، آخرین دستور خود را صادر کرد: همه باید تا آخرین نفر بجنگند یا بمیرند. با نزدیک شدن نیروهای آمریکایی به شمال جزیره، چند هزار غیرنظامی به همراه سربازان باقیمانده به سمت صخرههای مرتفع مشرف به اقیانوس رانده شدند و در همانجا دست به خودکشی دستهجمعی زدند. امروزه به این مکان، صخره بانزای (صخره خودکشی) گفته میشود. سربازان آمریکایی با دیدن این صحنهها شدیداً دچار شوک روانی شدند. آن کسانی هم که نمیتوانستند خود را به پرتگاه برساند خود را با نارنجکهای دستی منفجر کردند. حدود ۸ تا ۱۰ هزار غیرنظامی یعنی یک سوم کل جمعیت به این ترتیب کشته شدند.
ولی رویدادِ جزیرهی سایپان فقط یک پیشدرآمد برای یکی از هولناکترین و خونینترین استفاده از غیرنظامیان به عنوان سپر انسانی در تمام طول جنگ ژاپن با آمریکا بود: نبرد اوکیناوا (آوریل تا ژوئن 1945).
پیش از نبرد، حدود 400 هزار نفر غیرنظامی در جزیره اوکیناوا زندگی میکردند. با آغاز عملیات ارتش آمریکا، ارتش سیودوم ژاپن تمام زیرساختهای مدنی را وارد ماشین جنگی کرد. برخلافِ سایپان که بسیج به گونهای داوطلبانه یا خودجوش بود، در اوکیناوا قانون بسیج عمومی رسماً اعلام و اجرا شد. همه مردان میان ۱۵ تا ۶۰ سال در گردانهای پشتیبانی و نظامی سازماندهی شدند (به پروژه «جانفدایان» بنگرید). دختران ۱۵ تا ۱۸ سال نیز در گروههای پرستاری به غارهایی در خط مقدم جبهه اعزام شدند تا از مجروحها مراقبت و پرستاری کنند.
در اینجا خودکشیهای دسته جمعی به شکلی بسیار گسترده انجام شد که البته بخش اعظم آن زیر فشار مستقیم فرماندهان ارتش صورت گرفت. ارتش میان غیرنظامیان نارنجکهای دستی توزیع کرد که به محض نزدیک شدن سربازان آمریکایی دست به خودکشی بزنند. به هر رو، در اوکیناوا چیزی حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار یعنی یک سوم جمعیت کشته شدند.
ایران شیعی
رژیم شیعه در ایران یک بار در جنگ عراق و ایران توانست از کودکان برای «مینروبی» سوءاستفاده کند که با ترفند «مهدی یا امامزمان بر اسب سفید» صورت میگرفت. البته پس از دستگیری «امانزمانها» توسط نیروهای عراقی این بازی هولناک و جنایتکارانه عملاً به پایان رسید ولی کودکان همچنان در جنگ باقی ماندند.
در حال حاضر، رژیم شیعه با به راه انداختن پروژه «جانفدایان» اعلام کرده که حدود ۳۰ میلیون نفر ایرانی با سنین ۱۲ تا ۷۰ سال در این پروژه ثبتنام کردهاند. یعنی تقریباً یک سوم جمعیت ایران.
گزارشهای میدانی میگویند که بخشِ بزرگی از این «جانفدایان» از دانشآموزان است که شوربختانه با تهدید و تطمیع و با کمکِ مسئولان مدارس انجام شده است. این آمار، بدون شک، دروغ است. ولی حتا اگر ما فرض را بر درستی این آمار بگیریم، آنگاه این پرسش پیش روی ما قرار میگیرد که این «بسیج عمومی» به چه درد میخورد و علیه چه کسانی است؟ علیه آمریکا و اسرائیل؟ یا علیه مابقی مردم ایران؟
در جنگ جهانی دوم اکثریت قریب به اتفاق مردم آلمان و ژاپن از حکومتهای توتالیتر خود حمایت میکردند، آن هم با تعصبی باورنکردنی که برای ما در عصر بیست و یکم غیرقابل تصور است. جنگها هم شکل و شمایل دیگری داشتند. سرنوشتِ جنگها هم توسط نیروی زمینی و اشغالِ سرزمینی تعیین میشد. ولی علیرغم پشتیبانی همگامی مردم از حکومت نازی یا حکومت کوکوتایی ژاپن، این دو کشور شکست خوردند و مجبور شدند «بیقید و شرط» تسلیم شوند.
ما امروز در عصرِ جنگهای مدرن بهسر میبریم؛ جنگهای ترکیبی که اساساً با ماهیتی دیجیتالی در آسمان رقم میخورند ولی پیامدِ آنها را روی زمین مشاهده میکنیم. دو جنگِ ۱۲ و ۴۰ روزه این گزاره را تأیید میکنند. از این رو، رژیم شیعه میتواند به جای ۳۰ میلیون، ادعا کند که ۶۰ میلیون در این پروژه شرکت کردهاند. ولی تا آنجا که به چگونگی و ساختارهای جنگهای نوین برمیگردد، نیروی زمینی از اهمیت تعیینکنندهای برخوردار نیست و از نظر نظامی هیچ خطری برای نیروهای آمریکایی یا اسرائیلی در برندارد.
ولی این «جانفدا-بازی» چند چیز را به خوبی نشان میدهد: ۱) رژیم ایدئولوژیکِ شیعه در ایران هیچ فرقی با آلمان نازی و ژاپنِ کوکوتایی ندارد و به همین سادگی مرز میانِ «سرباز» و «غیرنظامی» را از بین میبرد تا کل جامعه را به یک «ملیشیا یا سپر انسانی» تبدیل کند و ۲) این بسیج اساساً برای خیزش بعدی مردم صورت گرفته است، زیرا تجربه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ نشان داده که خیزش بعدی بسیار گستردهتر از دی 1404 خواهد بود.
ولی در اینجا یک نکته بسیار ظریفِ «ایدئولوژیکی» وجود دارد که دانستن آن برای خواننده بیاهمیت نیست. ایدئولوژیهای نازی و کوکوتایی، ایدئولوژیهای ناب و منسجم و یکدست بودند. این انسجام ایدئولوژیکی به این معناست که عناصر تشکیلدهندهی آن، یکدیگر را نقض نمیکردند (البته در اواخر جنگ جهانی دوم در ایدئولوژی نژادپرستانه نازیسم اختلالاتی بوجود آمد که در این بررسی فاقد اهمیت است). این در حالی است که شیعه امامیه یک ایدئولوژی شدیداً التقاطی است: آمیزهای از خرافات غالیان شیعه سدهی ۷ و ۸، از اسلامِ اهل تسنن، از مارکسیسم، از لنینیسم و پاناسلامیسم. این التقاطگرایی پاشنه آشیل این ایدئولوژی شده است. به عبارتی، پرنسیپِ شیعه امامیه در بیپرنسیپی آن است. و درست همین ویروس بیپرنسیپی به هواداران شیعه امامیه سرایت کرده است. آنها نمیدانند چه «درست» است و چه «نادرست»، امروز یک چیز «نادرست» است ولی فردا از سوی رهبرانش «درست» اعلام میشود. چنین چیزی نه در آلمان نازی وجود داشت و نه در ژاپن کوکوتایی. این همان چیزی است که «جانفدا» را تبدیل به «جانفدای امتیازات مادی» میکند.


