Last Updated on: 11th اکتبر 2026, 09:53 ب.ظ
داریوش بینیاز
موضوعی که در این جا طرح میشود به هیچ وجه به معنی تکرار تاریخ نیست. پیشتر در نوشتاری به نام «تاریخ تکرار نمیشود» نظرم را در این باره نوشتم. هدفِ این نوشتار، از یک سو آگاهیرسانی درباره تغییر یک پارادایم در رژیم اسلامی ایران و از سوی دیگر شباهت آن به آخرین روزهای رژیم امپراتوری ژاپن در پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 است.
بنا بر اخباری که در میان رسانههای امنیتی-نظامی به گونهای سربسته جاری است، هم اکنون پارادایم گذشته رژیم اسلامی از «مذاکره آری یا نه» که برای چندین سال متوالی فضای سیاسی را اشغال کرده بود به پارادایم «جنگ یا تسلیم» تغییر یافته است. در زمان تسلطِ پارادایم نخست، علی خامنهای رهبر کشتهشده نظام، طبعاً به اشکال گوناگون از «نه به مذاکره» پشتیبانی میکرد. مهمترین جملهای او هم این بود: «نه مذاکره میکنیم و نه جنگ میشود».
پس از ضربات هولناکی که رژیم اسلامی در جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه از سوی آمریکا و اسرائیل متحمل شد، جوانههای یک پارادایم دیگر شروع به رشد و نمو کرد. همه گردانندگانِ رژیم اسلامی به خوبی میدانند که هدف نهایی ترامپ «تسلیم بیقید و شرط» (unconditional surrender) است و به کمتر از آن رضایت نمیدهد و نخواهد داد. این رویکرد ترامپ هم فقط در چارچوب استراتژی ایالات متحد آمریکا در خصوص خاورمیانه و هماوردی آن با چین قابل فهم است.
پس از جنگهای ۱۲ و ۴۰ روزه به تدریج پارادایم «تسلیم یا جنگ» شکل گرفت و هم اکنون این شکاف هر چه بیشتر بزرگتر و بزرگتر میشود. در همین چند هفته گذشته تعداد بسیاری از نیروهای سپاه، اطلاعات سپاه، ارتش و تکنوکراتها دستگیر شدند و یا در حصر خانگی بسر میبرند. در حال حاضر دو جبهه در هسته قدرت شکل گرفتند: جنگطلبان و تسلیمطلبان. چنین روندی در گذشته نیز در تاریخ رخ داده است: در ژاپن.
ژاپن در اوت (آگوست) 1945 تسلیم شد. ولی پسزمینه این تسلیم بسیار جالب و نسبتاً پردرد و رنج است. در زمانِ جنگ جهانی دوم در ژاپن یک «شورای عالی هدایت جنگ» تشکل شده بود که از ۶ مسئول ارشد نظامی و سیاسی تشکیل شده بود که به «شش بزرگ» (BiG SIX) شهرت داشت: نخستوزیر، وزیر امور خارجه، وزیر جنگ، وزیر نیروی دریایی، رئیس ستاد مشترک ارتش و رئیس ستاد مشترک نیروی دریایی.
در ژاپن، در زمان جنگ، هر گونه صحبت درباره صلح یا تسلیم معادل خیانت به کشور تلقی میشد و پلیس مخوف نظامی (کمپیتای / Kempeitai) هر ندای مخالف جنگ را در نطفه خفه میکرد. به هر رو، تا پیش از تابستان 1944 هر گونه سخن از صلح یا تسلیم عملاً وجود نداشت. با سقوط جزیره سایپان در ژوئیه 1944 و برکناری نخست وزیر ژنرال توجو یک گروه تشکیل شد به نام «دیپلماتها و سیاستمداران سابق». این گروه به این نتیجه رسید که جنگ عملاً باخته شده است. از سوی دیگر، این گروه بیشتر از انقلاب کمونیستی در داخل ژاپن میترسید تا از شکست آمریکا. در فوریه 1945 شاهزاده کونویه که عضوِ «دیپلماتها و سیاستمداران سابق» بود یک نامه به امپراتور هیروهیتو با این مضمون نوشت: «شکست ژاپن متأسفانه حتمی است… آنچه بیشتر باید از آن ترسید، نه شکست در جنگ، بلکه انقلاب کمونیستی است که ممکن است پس از شکست رخ دهد.»
پس از شکست آلمان نازی در ماه مه 1945 جناح صلحطلب یا دقیقتر گفته «تسلیمطلب» به رهبری وزیر امور خارجه (شیگهنوری توگو) تلاش کرد که از طریق اتحاد جماهیر شوروی که هنوز با ژاپن پیمان عدم تجاوز داشت، شرایط صلحی را شکل بدهد که برای ژاپنیها قابل قبول باشد. البته جناح جنگطلب تا آنجا که توانست سنگاندازی کرد به طوری که در این مسیر هیچ کار مثبتی برای صلح صورت نگرفت.
باری، «شش بزرگ» یا همان «شورای عالی هدایت جنگ» عملاً به دو بخش تقسیم شده بود: جنگطلبان و تسلیمطلبان. جنگطلبان در «شورا»، شامل وزیر جنگ، رئیس ستاد مشترک و رئیس ستاد مشترک نیروی دریایی و تسلیمطلبان در «شورا» شاملِ نخستوزیر، وزیر امور خارجه و وزیر نیروی دریایی بودند.
جنگطلبان مخالفِ سرسخت تسلیم بیقیدوشرط بودند یعنی آنگونه که اعلامیه پوتسدام تعریف کرده بود و پذیرش تسلیم را به مثابه نابودی روح ژاپن یعنی نابودی «کوکوتای» (نظام ملی ژاپن با محوریت امپراتور) میدانستند. نظر آنها این بود که باید از طریق یک بسیج عمومی مردمی و تسلیح مردم به اسلحه و نیزههای بامبو در برابر تهاجم نیروهای آمریکایی مقاومت کرد. استدلال آنها این بود که اگر چنین مقاومتی در خاک ژاپن صورت بگیرد، آمریکا تلفات بسیار سنگینی خواهد دید و افکار عمومی آمریکا باعث میشود که دولت آمریکا شدیداً زیر فشار قرار گیرد و به جای تسلیم بیقیدوشرط به شرایط تسلیم نرمتری تن بدهد.
شروط جنگطلبان برای صلح این چهار مورد بود: ۱) حفظ ساختار امپراتوری و شخص امپراتور، ۲) خلع سلاح ارتش توسط خودِ ژاپنیها (نه نیروهای اشغالگر)، ۳) عدام اشغال خاک ژاپن توسط متفقین و ۴) محاکمه جنایتکاران جنگی توسط دادگاههای خود ژاپن.
در برابر این جنگطلبان، تسلیمطلبان قرار داشتند که میگفتند ظرفیت صنعتی و ساختار نظامی ژاپن کاملاً نابود شده و مردم در آستانه قحطی هستند و ادامه جنگ هیچ نتیجهای جز نابودی کامل ملت ژاپن ندارد. تمامی خواستههای این گروه پذیرش کامل اعلامیه پوتسدام بود فقط به یک شرط داشت: حفظ شخص امپراتور و جایگاه سلطنت.
ولی هنوز جنگطلبان دستِ برتر داشتند تا سرانجام در ۶ اوت 1945 ایالات متحد آمریکا، هیروشیما را با بمب اتم مورد حمله قرار داد. در صبح ۹ اوت، شوروی نیز علیه ژاپن وارد جنگ شد و چند ساعت پس از آن در همان روز نُهم آمریکا دومین بمب اتمی را در ناگازاکی انداخت. در این وضعیت بس دشوار در «شورا» یا همان «ششِ بزرگ» یک رأیگیری به عمل آمد که ۳ رأی در برابر ۳ رأی قرار گرفت. به اصطلاح رأیگیری به بنبست رسید.
در اواخر شب ۹ به ۱۰ اوت 1945، نخست وزیر سوزوکی به پناهگاه زیرزمینی کاخ امپراتوری رفت تا با امپراتور حرف بزند. این عملِ سوزوکی در تاریخ ژاپن نمونه نداشت. زیرا در نظام سیاسی ژاپن، امپراتور طبق سنت و قوانین نباید مداخله مستقیم در تصمیمات سیاسی یا در اینجا در تصمیمگیریهای «شورای عالی هدایت جنگ» دخالت میکرد. نقش او فقط تأئید و صحه گذاشتن بر تصمیمات هیئتوزرا بود. به هر رو، سوزوکی بر خلاف همه پروتکلهای سیاسی در ژاپن با امپراتور هیروهیتو در پناهگاه ملاقات کرد و از او خواست تا رأی نهایی را صادر کند که در ژاپن به آن تایسی (یا تصمیم امپراتور) گفته میشد. پس از این گفتگو، هیروهیتو تصمیم به تسلیم گرفت و صدای او برای پخش رادیویی روی نوار ضبط شد. در آنجا آمده است:
“تحمل آنچه تحملناپذیر است و شکیبایی در برابر آنچه ناشکیباست… من به رنج مردمم پایان میدهم. زمان آن رسیده که ما آینده را با پذیرش شرایط پوتسدام نجات دهیم.”
وقتی جنگطلبان متوجه شدند که سوزوکی چه کرده دست به یک کودتا زدند. این کودتا در ۱۴ و ۱۵ اوت رخ داد که در تاریخ ژاپن به نام حادثه کیوجو ثبت شده است. آنها کاخ را تصرف کردند، چندین نفر را مقامات را به قتل رساندند و کاخ را برای یافتن نوار رادیویی زیر و رو کردند ولی نتوانستند آن را پیدا کنند. البته باید گفت که فرمانده ارتش منطقه توکیو و ژنرال آنامی، وزیر جنگ، با کودتاچیان همراهی نکردند. ژنرال آنامی با خودکشی یا سپوکو (که ما به عنوان «هاراکیری» میشناسیم) عملاً نقطه پایانی بر شکست کودتا گذاشت. در همین زمان، در صبح ۱۵ اوت، سرهنگ هاتاناکا با تیر به سر خود شلیک کرد و در ظهر ۱۵ ات 1945 برای نخستین بار تسلیم ژاپن با صدای امپراتور به آگاهی مردم رسید.
با تسلیم بیقیدوشرط ژاپن، این کشور از سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۲ تحت مدیریت انحصاری ایالات متحده به رهبری ژنرال داگلاس مک آرتو قرار گرفت و اصلاحات فراوانی در این کشور صورت گرفت. برای نمونه: ۱) ژاپن از یک قانون اساسی دموکراتیک (که توسط آمریکاییها نوشته شد) برخوردار گردید، ۲) امپراتور از جایگاه نیمه خدایی به نماد وحدت ژاپن (بدون دخالت در امور حکومتی) تبدیل شد، ۳) حق رأی به زنان، ۴) اصلاحات ارضی و ۵) انحلال کارتلهای بزرگ مالی-صنعتی مانند میتسوبیشی، میتسوی و سومیتومو که پشتوانه نظامیگری در ژاپن بودند. و به دنبال این اصلاحات، از سال ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰ معجزه اقتصادی در ژاپن رخ داد. این در حالی بود که آلمان میان چهار قدرت متفقین یعنی آمریکا، بریتانیا، فرانسه و شوروی تقسیم شد و تحت مدیریت آنها قرار گرفت. از نظر حقوقی آلمان تا سال 1990-1991 یعنی ۴۵ سال تحت مدیریت این چهار قدرت قرار داشت. فرق بزرگ میان آلمان و ژاپن این بود که ساختار اداری، دیوانسالاری و دستگاه حکومتی ژاپن دستنخورده باقی ماند.
این که در ایران عزیز ما چه رخ خواهد دااد هیچ کس نمیتواند پیشبینی کند. برای چنین پدیدههای اجتماعی-سیاسی پیچیده نمیتوان سرکتاب باز کرد و دید چه رخ میدهد. ولی شباهتهای تاریخی به ما نشان میدهند که چقدر رفتارهای جنگطلبانه ایدئولوژیک به هم شباهت دارند. البته در اینجا یک چیز را میتوان پیشبینی کرد و آن هم مرگ جمهوری اسلامی است ولی چگونگی آن را نمیتوانیم پیشبینی کنیم، درست مانند این است که میتوانیم پیشبینی تک تک ما به عنوان انسان میمیریم ولی هیچ کس نمیتواند پیشبینی کند چگونه و چه زمانی میمیریم.
(عکس بالا ژنرال مک آرتور و امپراتور هیروهیتو را نشان می دهد)


