ب. بی‌نیاز (داریوش)‌

دگردیسی مارکسیسم-لنینیسم به فلسطینیسم (Palestinianism) یک شبه رخ نداده است. این دگردیسی از یک فرآیند نسبتاً طولانی برخوردار است. شاید بتوان آغاز آن را در سال ۱۹۴۸ یعنی زمان تشکیل دولت اسرائیل به عقب کشاند. شوروی آن زمان، به رهبری استالین، آرزو داشت که اسرائیل پس از شناسایی رسمی‌اش توسط سازمان ملل به سوی بلوک شرق جهت‌گیری کند. حتا در فردای همان روزی که سازمان ملل اسرائیل را به رسمیت شناخت و کشورهای عربی بدون مقدمه و هشدار علیه اسرائیل لشکرکشی کردند، شوروی بود که اسرائیل را از لحاظ نظامی کمک کرد و نه آمریکا یا بریتانیا. زمانی که اسرائیل به روشنی به استالین اعلام کرد که در بلوک غرب خواهد بود، خشم استالین و حزب کمونیست شوروی به اوج خود رسید. بذر فلسطینیسم در سال 1948/49 کاشته شد. ولی هنوز این بذر چندان مورد مراقبت بلوک شرق به رهبری شوروی قرار نمی‌گرفت، اگرچه به طور غیررسمی کمک‌های شوروی به گروه‌های تروریستی فلسطینی رخ می‌داد.

تحول کیفی در فرآیندِ رشدِ درختِ فلسطینیسم اساساً پس از فروپاشی شوروی (1991) و «بحران سوژه‌ی انقلاب» رخ داد. در ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم، سوژه‌ی اصلی انقلاب و عامل تغییر جهان به سوی سوسیالیسم، طبقه کارگر یا به عبارتی «تضاد کار و سرمایه» [تضاد طبقه کارگر با طبقه سرمایه‌دار] بود. البته لازم به یادآوری است که پیش از فروپاشی شوروی، چین در سال 1979 به رهبری دنگ شیائو پینگ، راهِ سرمایه‌داری را برگزیده بود که می‌توان آن را به عنوانِ نخستین ضربه به بلوک سوسیالیسم ارزیابی کرد.

باری، با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و شکست بلوک شرق و یکپارچه شدن اقتصاد جهانی در قالب سرمایه‌داری، چپ افراطی[1] دچار یک بحرانِ نظری بسیار ژرف شد. حالا دیگر طبقه کارگر نیز در غرب عملاً به طبقه متوسط پیوسته بود و دیگر انگیزه‌ای برای انقلاب و رسیدن به سوسیالیسم نداشت. در این شرایط، چپ افراطیِ بحران‌زده به دنبال یک «سوژه انقلاب» بود. مسئله فلسطین که همیشه در گذشته بخشی از مبارزه شوروی علیه امپریالیسم آمریکا را تشکیل می‌داد و بارِ اخلاقی «مظلومیت‌محوری» مردم فلسطین را به دوش می‌کشید توانست آرام‌آرام جای خالی «تضاد کار و سرمایه» را پُر کند و جایگزین «پرولتاریا» شود.

درست در همین اوضاع بحرانی بود که اندیشه‌های «چپ نوین» (New Left) و نظریه‌ی پسااستعماری (Postcolonialism) که ریشه‌های آن به دهه ۶۰ سده‌ی بیستم می‌رسند، توانستند این خلاء ایدئولوژیکی را تکمیل و مبانی ایدئولوژیِ «فلسطینیسم» را پی‌ریزی کنند. نظریه‌پردازانی مانند فرانتس فانون (1925-1961) و بعدها ادوارد سعید (1935-2003)[2] با کتابِ «شرق‌شناسی»‌اش سهم بسیار بزرگی در شکل‌گیری ایدئولوژی فلسطینیسم را ایفا کرده‌اند.

حال این پرسش طرح می‌شود که ویژگی‌های این ایدئولوژی چیست؟

کلاً می‌توان گفت که مرکز ثقلِ مبارزه از «مبارزه طبقاتی» به «مبارزه هویت‌محور» انتقال یافت. مبارزه هویت‌محور یعنی چه؟ خیلی ساده یعنی مبارزه میانِ «استعمارشده» علیه «استعمارگر». در مرکز «استعمارگران» کدام کشور قرار دارد؟ پاسخ روشن است: اسرائیل. به عبارتی، اسرائیل به عنوان «آخرین پاسگاه استعمار سفیدپوستان غربی» و فلسطین به عنوان «نماد نهایی تمام استعمارشدگان جهان» بازتعریف شدند. به سخن دیگر، طبقِ این نگرش و جهان‌بینی، فلسطین دیگر یک مناقشه ارضی و منطقه‌ای نیست، بلکه باید به آن به عنوان «معیار سنجش اخلاق و ارزش‌های چپ» نگریسته شود. این جهان‌بینی توانست چنان خود را جا بیندازد که متفکرانِ چپ مانند جودیت باتلر (Judith Butler) یا اسلاوی ژیژیک (Slavoj Žižek) و بسیاری دیگر، پشتیبانی از فلسطین را بخشِ جدایی‌ناپذیری از «چپ‌بودن» ارزیابی می‌کنند.

ولی این ایدئولوژی را می‌توان تا این‌جا به عنوان یک ایدئولوژی یا پذیرفت یا نپذیرفت، مشکل از آنجایی شروع می‌شود که در این جا یک تقلیل‌گرایی بسیار خطرناک صورت می‌گیرد که چنین است: «هر کس با آمریکا، غرب و اسرائیل مخالف است، به طور خودکار متحد ماست». درست همین تقلیل‌گرایی شناختی باعث شد که چپِ افراطی، ماهیت ارتجاعی، زن‌ستیزانه و تمامیت‌خواهانه گروه‌های اسلام‌گرا را نادیده بگیرد یا توجیه کند.

ولی اصلِ «مبارزه هویت‌محورِ» چپ‌های افراطی امروزی عوارض جنبی بسیار خطرناک دیگری نیز دارد. چپ‌های افراطی تلاش می‌کنند بخشی از مبارزات شهروندان برای رسیدن به دموکراسی و عدالت را با دستکاری‌های سیاسی به عنوان مبارزات «اقلیت‌های قومی یا زبانی یا دینی» در جهتِ مبارزات هویت‌محور سوق بدهند. به عبارتی، اصل «هویت‌محور»ی مبارزات، باعث شده که چپ‌های افراطی همواره در جهتِ «اقلیت‌سازی» از شهروندان حرکت کنند. این رویکرد عملاً به معنیِ شهروندزُدایی از شهروندان و تبدیلِ آن‌ها به اقلیت‌ها و اکثریت‌های قومی یا زبانی است.

چپ افراطی، دانسته یا نادانسته، نژدادپرستی را به‌روز (update) کرده است. چپ‌های افراطی که بخش بزرگی از رسانه‌ها و دانشگاه‌ها در غرب را در اختیار دارند، اندیشه‌هایی را وارد ادبیات سیاسی کرده‌اند و می‌کنند که نوعِ زمخت‌تر و آشکارترش را در زمان نازی‌ها تجربه کرده‌ایم، فقط شکلِ آن تغییر کرده است. مفاهیمی مانند «گناه سفیدپوستان»، «امتیاز سفید پوستان»، «اسرائیلی‌های سفید پوستِ ظالم در برابر فلسطینی‌های رنگین‌پوستِ مظلوم» و … و در این رهگذر هیچ ترس و شرمی ندارند که داده‌های تاریخی را هم تحریف کنند.

ولی مشکل بنیادین چپ افراطی یعنی حاملان ایدئولوژی فلسطینیسم این است که مبارزه با غرب را جایگزین مبارزه برای آزادی و حقوق بشر کرده است و در این مسیر حاضر است با ارتجاعی‌ترین و خطرناک‌ترین جریان‌های اسلام‌گرا و نژادپرست برای رسیدن به آمال خود متحد شود. اگر چپ‌های افراطی خودشان را اندکی با آثار مارکس درگیر می‌کردند، آن گاه متوجه می‌شدند که مارکس هر مبارزه‌ای را علیه سرمایه‌داری مترقی ارزیابی نمی‌کرد، نه در اروپا و نه در آسیا (بویژه هند)[3].

****************************************************

[1] نخستین افراط‌گرایان در تاریخ ایران با نام «غلات شیعه» یا «غالیان شیعه» یا «شیعه‌های افراطی / گزافه‌گو» شهرت دارند که در سده‌های ۷ تا ۹ میلادی فعالیت داشتند. مفهوم «شیعه» در آن زمان به معنی «گروه، دسته یا حزب» بوده است. طبق تعریفِ ویکی شیعه: غُلات (جمع غالی) یا غالیان به گروه‌ها و افرادی گفته می‌شود که در مورد مقام ائمه شیعه (به‌ویژه امام علی و فرزندانش) دچار افراط و زیاده‌روی شده و آنان را از جایگاه بشری و امامت بالا برده و به حد الوهیت (خدایی) یا نبوت رسانده‌اند. در کتاب «هفت و سایه‌ها» (الهفت و الأظله) امام جعفر صادق تأکید می‌کند که هیچ‌گاه نباید دست افراط‌ گری برداشت.

[2] طبق گزارش اعضای سابق «اخوان المسلمین» کتاب «شرق شناسی» ادوارد سعید جزو کتاب‌هایی بود که اعضای سازمان باید حتماً آن را می‌خواندند.

[3]     مارکس در بخش سوم «مانیفست حزب کمونیست» به روشنی مبارزات فئودال‌ها علیه سرمایه‌داری را نقد کرد و از آن به عنوان «سوسیالیسم فئودالی» یا «سوسیالیسم ارتجاعی» نام برد. او از سوی دیگر، در مقالات خود در سال 1853 در دیلی تریبون نیویورک که به شیوه تولید آسیایی می‌پرداخت، مبارزات فئودال‌ها علیه استعمارِ سرمایه‌داری را ارتجاعی ارزیابی می‌کرد.