Last Updated on: 7th جولای 2026, 08:37 ق.ظ
داریوش بینیاز
یکی از گزارههای بسیار تکرار شونده از سوی بقایای جریانهای چپ برآمده از مارکسیسم-لنینیسم، «رهبری جمعی» و نفی نقش رهبری فردی است. این در حالی است که خود چپها در طول تاریخ نه چندان باشکوهشان برای «رهبری فردی» جایگاه خدایی قائل میشدند. از مارکس تا لنین تا استالین تا مائو تا شیجین پینگ و سرانجام کیم جونگ اون در کره شمالی. این که چرا چپها (در سراسر جهان) امروزه شعار «رهبری جمعی» را میدهند، نه یک تز سیاسی بلکه اساساً دلایل روانشناختی دارد. شاید دلیل اصلی انتخاب چنین شعاری این باشد که این جریان تاریخی آرام آرام به موزه تاریخ سپرده میشود. این که جای این جریان را چه چیزی پر خواهد کرد هنوز آشکار نیست و نمیتوان پیشبینی کرد.
جالب اینجاست که برخی افراد چپگرا برای تأیید سخن خود که میتوان رهبری افقی را جانشین رهبری عمودی کرد، نمونههایی مانند مورچهها و زنبورها را ارائه میدهند. ولی این مقایسه نه تنها بیپایه و اساس بلکه حتا احمقانه است. زیرا زنبورها، ۱۸۰ میلیون، مورچهها ۱۳۰ میلیون سال ولی انسانها حداکثر ۳ تا ۵ میلیون سال قدمت دارند. کاملاً درست است، در میان زنبورها یا مورچهها مرکز فرماندهی وجود ندارد و هر مجموعه مانند یک مغز کامل عمل میکند؛ به اصطلاح هوش جمعی آنها تقریباً به نقطه کمال رسیده است.
انسانها در ماهیت و گوهر خود هیچ فرقی با دیگر حیوانات روی زمین ندارند همه بدون استثنا باید غذا و آب بخورند و برای سیر کردن شکم خود کار کنند، باید از طریق جفتگیری به گونه خود تداوم ببخشند و به خواب نیاز دارند. نقطه مشترک همه حیوانات روی زمین (که انسان هم شاملش میشود) این است که همه بدون استثنا حول یک اصل زندگی میکنند[1]: حفظ منابعی که در دسترس دارند و رسیدن به منابع نوین. (هم در سطح فردی و هم جمعی). این اصل، نیروی محرکه تاریخ برای همه حیوانات یا جانداران روی زمین است. فرق بنیادین انسان با سایر جانداران روی زمین این است که انسان یک حیوان فرهنگی است، موردی که پس از مهار [کشف] آتش رخ داد. یعنی برای «حفظ منابع موجود و رسیدن به منابع نوین» به واسطهای نیاز دارد که فرهنگ نام دارد. در اینجا فرهنگ به معنی گسترده آن مد نظر است یعنی مجموعهای از موارد ذهنی و مادی مانند الگوهای اندیشه، باورها (که ادیان نیز در آن میگنجند)، رسوم، سنتها، مناسک، پوشاک، زبان، موسیقی، ادبیات، نقاشی و …
ما انسانها هنوز در مرحله ساختارهای هرمی به سر میبریم [این که یک میلیون سال دیگر چه میشود فعلاً به ما ربطی ندارد]، همین دموکراسیهای جاری در غرب نیز دارای ساختار هرمی هستند، حتا وجود یک رئیس جمهوری یا پادشاه یا نخستوزیر خود نشانگر تداوم ساختار هرمی به شکلی معین است. گاهی خودمان با رأی خودمان رأس هرم را انتخاب میکنیم و گاهی هم به ما تحمیل میشود، ولی رأس هرم، سرجایش باقی میماند. همین ساختار هرمی را میتوان در نظامهای آموزشی، شرکتهای تجاری، مراکز علمی، ورزش، حوزه هنر و غیره مشاهده کرد.
به همین دلیل، صرفنظر از این که این «رأس» یا «رهبری» انتخابی باشد یا تحمیلی یا الهی، نقش او برای جامعه از اهمیت ویژهای برخوردار است. حالا چه این رهبری در یک کشور باثبات باشد یا مرتبط با یک جنبش اجتماعی-سیاسی عمل نماید.
برای نمونه، انقلاب اسلامی 1357 در ایران به رهبری آیتالله خمینی را در نظر بگیریم. رهبر انقلاب 57 یعنی خمینی نخستین بار در فرانسه با لباس پوشیدن و سخن گفتن اش به ایرانیان و جهانیان شناسانده شد. خمینی به عنوان یک رهبر انقلاب هم در ظاهر، هم در سخنگفتن و هم در رهنمودهایش بسیار شلخته-تهاجمی-بیپرنسیب بود. و اتفاقاً طولی نکشید که فرهنگِ این رهبری یا رأس هرم توانست بخش اعظمی از مردم دینخوی ایران را مجذوب خود کند. کار به جایی کشید که حتا کسانی که تا پیش از انقلاب اسلامی ظاهری شسته رفته و پاکیزه داشتند، چنان شلخته شدند که باورکردنی نبود. به تدریج نوع سخن گفتن مردم هم تغییر کرد. باری، در یک بازه زمانی نسبتاً کوتاه فرهنگ رهبر جدید و اصحابش توانست بسیاری از عرصههای اجتماعی و فرهنگی را به اشغال خود در بیاورد؛ فرهنگی که برخی آن را با اصطلاح بامسمای[2] «فرهنگِ آفتابهای» آراستند.
در مقایسه با خمینی میتوان از شاهزاده رضا پهلوی به عنوان رهبر انقلاب شیر و خورشید یاد کرد. رضا پهلوی که سه دختر دارد و در آمریکا و اروپا پرورش یافتهاند، تاکنون تأثیرات کاملاً متفاوتی بر مردم ایران گذاشت. چند میلیون ایرانی خارج از کشور بنا به فراخوان رضا پهلوی به خیابانها آمدند. نظم و دیسیپلین این ایرانیان باعث شد که بسیاری از دولتمردان غربی کاملاً شگفتزده بشوند. طبعاً اگر رضا پهلوی فردی تهاجمی یا شلخته بود، بدون شک تأثیرش را روی تظاهراتکنندگان میگذاشت. و فراموش نکنیم که ایرانیان خارج از کشور همیشه این گونه «منظم و آرام و متمدن» نبودند. تا همین چند سال پیش هر جا که ایرانیان برنامه داشتند، بدون زد و خورد تمام نمیشد. یکی از دوستان آلمانی که در بسیاری از مراسم ایرانیان شرکت میکرد، روزی به من گفت: ایرانیان به طور تک تک بسیار دوستداشتنیاند ولی در جمع حال آدم را به هم میزنند. ولی تظاهرات میلیونی ایرانیان در آلمان، آمریکا، کانادا، بریتانیا و غیره نشان داد که رهبری چه تأثیرات مثبت یا منفی میتواند در فرهنگسازی داشته باشد.
این که آینده سیاسی رضا پهلوی در سپهر سیاسی ایران چگونه رقم خواهد خورد، نمیتوان از حالا پیشبینی کرد ولی نقطه آغاز او به عنوان رهبر انقلاب شیر و خورشید و فرهنگسازی نوین او بزرگترین شانس برای مردم ایران است. و تلاش کنیم این اصلِ نظریه آشوب (Chaos Theory) را حلقه گوش خود کنیم: وابستگی حساس به شرایط آغازین (Sensitive dependence on initial conditions)؛ نکتهای که صائب تبریزی چند سده پیش از نظریه آشوب با زبان شعر بسیار زیبا بیان کرد:
«خشت اول گر نهد معمار کج / تا ثریا میرود دیوار کج»[3]
به هر رو، خشت نخستی که شاهزاده رضا پهلوی برای انقلاب شیر و خورشید نهاد، خشتی است (بویژه در حوزه فرهنگی) که مردم ایران میتوانند مابقی خشتهای دیوار را تا ثریا روی هم بچینند.
**********************************************************
[1] برخلاف مارکس که «مبارزه طبقاتی» را نیروی محرک تاریخ میداند، به نظر من نیروی محرکه تاریخ، هم برای انسان و هم برای سایر جانداران روی زمین، حفظ منابع موجود و رسیدن به منابع جدید است.
[2] بامسما، یعنی معنا در نام نهفته است، یعنی نامی که با شکل و محتوای آن چیز سازگار و همخوانا باشد.
[3] البته نسخه بالا، شکل ساده شده شعر صائب تبریزی است. اصلش بدین گونه است: «چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج / گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج»


