داریوش بی‌نیاز

خواننده گرامی این نوشته از من نیست، راوی این گزارش حرف‌هایی زده که بنده‌ی حقیر علی‌الاصول با خیلیاشون مشکل دارم و برایم قابل‌پذیرش نیست. تازه به نظر من راوی در این گزارش چنان راه گزافه را پیشه کرده که آدم را به یاد غُلاط شیعه عهد دقیانوس می‌اندازد. مجبورم در این‌جا – با اجازه یا بی‌اجازه‌ی خواننده – هر جا که راوی گوی سبقت را در گزافه‌گویی متحمل شده، دخالت کنم و در پانویس به اندازه وسع حقیر خود توضیح واضحات بدهم. و اینک داستان راوی ما:

***

خدا کمر شجاع السلطنه تاج‌الدینی را دو نیمه گرداند که تخم لق «سه فاسد» را در اذهان تاریک ما سلطنت‌طلبانِ سطل‌برسر انداخت تا ما اکابر نادیده‌ها، جماعتی را که با دانش بی‌کران توانسته به قله نور الهی دست یازد در ردیف اوباشانی چون شیخ و سید دوخت‌ودوز کنیم. و همین شجاع السلطنه بود که در بستر مرگ مرا فراخواند تا برایم با خلوص نیت اعتراف کند که: خدا از گناهانم بگذرد که شعار «سه فاسد» را اختراع کردم و آتش کینه شتری را در دل اهالی سلطنت‌طلبِ کتاب‌گریز و دانش‌پرهیز علیه جماعت چپ و پیامبر محترم‌شان افروختم.

درست بر بستر مرگ شجاع السلطنه بود که برای نخستین بار فهمیدم که در خارج از مدرسه و دانشگاه هم کتاب وجود دارد. ما سطلی‌ها (که واقعاً بخاطر سطح منفی‌ دانش‌مان شایسته چنین نامی هستیم) تا پیش از اعتراف شجاع السلطنه تاج‌الدینی نمی‌دانستیم که آدم‌ها در کنار کتاب‌های مدرسه‌ای می‌توانند کتاب‌های غیرمدرسه‌ای هم بخوانند. اعتراف صادقانه آموزگار بزرگم شجاع‌السلطنه (که البته موجبات گمراهی ما را فراهم کرده بود) باعث شد که راه پرسنگلاخ حقیقت‌جویی را پیشه کنم تا پیش از مرگم این جماعت چپ که از آن نور دانش و معرفت متصاعد می‌شود و در این جهان ظلمانی چون فانوسی دل‌های ناامیدان را تسلی می‌دهد، بشناسم و بشناسانم.

پیامبر چپ‌ها اگرچه یهودی بود ولی نظرش درباره یهودیان مانند پیامبر اسلام چندان مثبت نبود. اگرچه او نیز مانند پیامبر اسلام از محاسن زیبایی برخوردار بود ولی در داشتن کنیزان راه گزافه نرفت. گویا از خمس و ذکات یکی از سرمایه‌داران زندگیِ خوبی می‌گذراند ولی مانند پیامبر اسلام حاضر نشد که آمالش را به پولدارها بفروشد. هر دو به دلیل فشار و پیگرد مجبور شدند هجرت کنند، یکی از مکه به مدینه، و پیامبر چپ‌ها از پاریس به لندن. ولی یک تفاوت ماهوی با هم داشتند پیامبر مسلمانان بیشتر دوست داشت از شمشیر استفاده کند در حالی که پیامبر چپ‌ها بیشتر از قلم استفاده می‌کرد. همان قدر که پیامبر مسلمانان در عمل کاروان‌های ثروتمندان را غارت می‌کرد، پیامبر چپ‌ها کتاب می‌نوشت تا به اخلاف خود بگوید که چگونه می‌توانند کاروان‌های ثروتمندان را در آینده به تصاحب در بیاورند.

باری، در این راه جستجوگری خود به حقایقی رسیدم که مرا تا مرز خویشتن‌کُشی سوق داد، زیرا برای نخستین بار که سر و کله‌ام به کتاب افتاد کاشف به عمل آوردم که هر چه خوبی و نیکی در این جهان وجود دارد از پیامبر چپ‌ها و مؤمنین به او پدید آمده است. پیامبر اسلام فقط یک کتاب از خودش به جای گذاشت در حالی که پیامبر چپ‌ها سدها کتاب به جهان ارزانی کرد. برخلاف پیروان پیامبر اسلام که عاشق شمشیر بودند، مؤمنین چپ عاشق کتاب بودند. حتا در بعضی منابع خوانده‌ام که مؤمنان این نحله پس از کار و بدبختی‌های روزانه هر روز دست کم هشت ساعت کتاب می‌خواندند، و فردای آن روز خسته و با چشمانی ورم کرده سر کار می‌رفتند. البته برخی منابع می‌گویند که فقط نسل اول تا سوم مؤمنین چپ این چنین کتابخوان بودند ولی منابع موثق‌تر می‌گویند که این سنت کتابخوانی در میان این جماعت همچنان ادامه دارد. البته دانش نوین کشف کرده که از نسل سوم به بعد، این دانش به صورت ارثی از پدر و مادر به فرزندان انتقال پیدا کرده است، زیرا پدران و مادران چپ که همیشه مشغول کتاب خواندن و بحث بودند، بچه‌ای که در شکم مادر بود خواسته یا ناخواسته از آن بهره‌مند می‌شد.

ولی جهان ستمگران نه افکار پیامبر اسلام را تحمل می‌کرد و نه افکار پیامبر چپ‌ها را. هر دو می‌خواستند عدالت را جایگزین بی‌عدالتی ستمگران کنند. بزرگ‌ترین بهشت روی زمین نه توسط پیامبر اسلام بلکه نتیجه‌ی افکار پیامبر چپ‌ها بود. در این بهشت پهناور که به آن «بهشتِ برین» و به ساکنانش «انسان‌های طراز اول» می‌گفتند، همان چیزی اتفاق افتاد که خیلی پیش‌ترها در بهشت پیامبر اسلام به منصه ظهور رسیده بود: در بهشت برین نه ظلمی وجود داشت، نه پولدار و نه بی‌پول، نه بالادست و نه پائین‌دست، هر کس دوست داشت کار می‌کرد و اگر هم کسی کار نمی‌کرد ( به هر دلیلی، چه تنبلی، چه بیماری) وضع زندگی‌اش با دیگران هیچ فرقی نمی‌کرد؛ در آنجا برابری مطلق وجود داشت و هیچ کس نسبت به دیگری برابرتر نبود. «بهشت برین» خشم و کینه ستمگران جهان را متوجه خود کرد، همانگونه که امپراتوری‌های فرعون‌صفت در قرون پیش دست در دست هم نهادند تا بهشت پیامبر اسلام (مدینه‌النور) را از صفحه روزگار پاک سازند که در نهایت چنین کردند، امپراتوری‌های بعدی که حالا به آن‌ها امپریالیست می‌گفتند نیز بر آن شدند تا «بهشت برین» را محو و نابود کنند. توطئه‌های امپراتوری‌های فرعون‌صفت جدید علیه بهشت برین زمانی شدت گرفت که مابقی مردم جهان با دل و جان می‌خواستند قلمروهای خود را مانند آن بسازند و اگر نمی‌توانستند قاچاقی به آنجا مهاجرت می‌کردند. از مهاجران به بهشت برین گزارش‌هایی در دست است که با خواندن آنها اشک شادی و امید در چشمان خواننده حلقه می‌زند. مهاجرانی که اقبال نصیب‌شان شده بود و توانسته بودند قدم بر خاک پاک و مطهر بهشت برین بگذارند با چشمان خود جهانی را دیدند که سدها بار از بهشت پیامبر اسلام پربارتر، زیباتر، دلپسندتر و آرام‌بخش‌تر و به قول بچه‌های امروزی باحال‌تر بود. این نورسیدگان از سوی ساکنان بهشت‌ِ برین یا همان انسان‌های طراز اول با چنان عشقی مورد استقبال قرار گرفتند که حتا چنین عشقی را از مادر خود تجربه نکرده بودند. مهاجران نورسیده آنچنان از دیدن این همه وفور نعمت و سعادت انسان‌های طراز اول شگفت‌زده شده بود که پیشانی بر زمین چسباندند و ساعت‌ها در حالت سجده باقی ماندند. حسادت و کینه صاحبان پول و فرعون‌های زمانه چنان ابعاد جنون‌آمیزی به خود گرفت که بر آن شدند تا یوسف، خادم اعظم بهشت برین، را سربه‌نیست کنند، ولی هر بار تیرشان به سنگ خورد و مجبور می‌شدند بار سرافکندگی را به تن نحس و نجس خود بخرند.

آری، ما اهالی بی‌سواد سلطنت‌طلب از این شاهکارهای عظیم بشری چپ‌ها بی‌خبر بودیم و از روی نادانی و کوردلی با دهان‌های کف‌آلود علیه این جماعت عدالت‌پرورِ بهشت‌ساز به تیغ‌کشی و عربده‌کشی دست یازیدیم و آن‌ها را با شیخ و سید هم‌کاسه کردیم.

من این یادداشت‌های اعترافی را در برابر هم‌قطارانِ کتاب‌ندیده سطلنت‌طلب‌ام با صدای بلند فریاد زدم و از آن‌ها تقاضا کردم به جای فحش و حرف‌های بی‌تربیتی بروند کتاب بخوانند. حتا به شنوندگانم پیشنهاد دادم که یک بنیاد کتابخوانی تأسیس کنیم و از خواهران و برادران چپ بخواهیم که به ما یاد بدهند چه بخوانیم و چطور بخوانیم. در همین جلسه یکی از حضار گرامی از من پرسید: راستی هنوز هم بهشت برین وجود دارد؟

همین پرسش نشان می‌دهد که ما سلطنت‌طلب‌ها چقدر از دنیا پرت هستیم. باری، پاسخش طولانی بود و برای حضار تشریح کردم که چطور امپراتوری‌های فرعون‌صفت با هزاران دوز و کلک و تهدید و تطمیع بهشت برین را نابود کردند. متأسفانه پس از مرگ یوسف، خادم اعظم، بر شدت توطئه‌های امپراتوری‌ها افزوده شد و همین نیز منجر به نابودی بهشت برین شد. آخرین جمله‌ای که یوسف در بستر مرگش گفت این بود:

«همه نیروها و ابزار خود را متمرکز کنید تا نه تنها دشمنان بهشت برین از شما بترسند بلکه حتا آن کسانی که شما آن‌ها را نمی‌شناسید. هر اندازه که در راه این بهشت جانفشانی کنید، مطمئن باشید که پاداش آن به شما باز خواهد گشت و کسی نمی‌تواند بر شما ستم وارد کند».[1]

… و در این لحظات حساسِ کشف حقیقت بار سنگینی بر دوش خود حس می‌کنم که چگونه می‌توانم اهالی سلطنت‌طلب کتاب‌گریز و دانش‌پرهیز را به راه راست – منظورم چپ است- هدایت کنم. ولی راستش چشمم آب نمی‌خورد و احتمالا دق‌مرگ خواهم شد.

——————————————————————

[1] به عنوان نویسنده این سطور باید بگویم که راوی آنچنان بی سر و ته حرف زده که اگر می‌خواستم پانویس نویسی کنم آن وقت پانویس‌ها دست کم ده برابر گزارش راوی می‌شد. به همین دلیل، به خودم گفتم: بابا گور پدر راوی تو هم حال داری! و از پانویس‌نویسی صرف‌نظر کردم. در ضمن،‌ من نمی‌دانم که نقل قول منتسب به خادم اعظم یوسف را از کجا آورده است. آیا واقعاً متعلق به یوسف است یا از خود پیامبر چپ‌ها یا از اصحاب اوست. باری، به نظرم اطلاعات راوی آن قدر درب و داغون بوده که باور کنید خجالت کشیدم که آن را برای راستی‌آزمایی به چت‌جی‌پی‌تی بدهم. این که چرا من به عنوان نویسنده این وظیفه را به عهده گرفتم که گزارش راوی را به قلم بیاورم یک نوع خویشاوندی روانی میان ما بوده است و دیگر هیچ. امیدوارم که خواننده، اگر اعصابش از این سطور خرد شده مرا ببخشاید و مسئولیت را به گردن راوی بیندازد.