داریوش بی نیاز
آیا «چپ» به عنوان یک «جهانبینی» در حال زوال است؟
پیش از پرداختن به این موضوع بسیار حساس، شاید بد نباشد که ابتدا یک تعریف کلی از «چپ» ارائه دهم. بخش اعظمِ گرایشات چپ تا پیش از فروپاشی شوروی اساساً یا با مارکسیسم تعریف میشد یا شدیداً متأثر از مارکسیسم بود. اگرچه ریشه مفهوم «چپ» به پیش از مارکس یا به عبارتی به انقلاب فرانسه برمیگردد ولی از سال 1848 میلادی با انتشار «مانیفست حزب کمونیست» توسط مارکس، عملاً بخش بزرگتر چپ چنان با مارکسیسم سده نوزده آمیخته شد که دیگر جریانهای چپ عملاً تا مرز نیستی کوچک شدند. میتوان با انبوهی از اسناد تاریخی نشان داد که بخش بزرگ و تأثیرگذار «چپ» از سال 1848 تا 1979 میلادی اساساً با مارکسیسم و یا بخش مهمی از مبانی مارکسیسم تعریف میشد.
نخستین ضربه به جهان چپ در سال 1979 بود که دنگ شیائوپینگ راه رشد سرمایهداری را برای چین هموار کرد و اعلام کرد که اقتصاد سوسیالیستی نوع شوروی دیگر کارکرد ندارد. ابتکار دنگشیائوپینگ سرانجام چین را به سوی یک اقتصاد بازار تحت کنترل دولت حرکت داد. کمتر از دو دهه پس از تغییر مسیر چین از سوسیالیسم به سرمایهداری، شوروی یعنی سوسیالیسم واقعاً موجود نیز به تاریخ پیوست. پس از آن همه کشورهای به اصطلاح سوسیالیستی مانند ویتنام، کامبوج، لائوس و غیره [به جز کوبا و کره شمالی] به جرگه کشورهای سرمایهداری پیوستند.
از سال 1991 به بعد ما یک بار دیگر با بازتعریف مفهوم چپ روبرو میشویم. البته این بازتعریف اساساً در «سکوت» و به اصطلاح امروزی با چراغ خاموش رخ داد. آرام آرام جهان چپ، خود را از مبانی مارکسیسم جدا کرد؛ بویژه دو اصل مارکسیستی «دیکتاتوری پرولتاریا» و «اقتصاد سوسیالیستی» به کنار گذاشته شدند. شاید بتوان گفت که امروز جهان چپ خود را عمدتاً با برابری اجتماعی، عدالت اقتصادی [توزیع ثروت] و کاهش نابرابریها و رفع تبعیض تعریف میکند. حال ببینیم که نکات بالا از نظر چپگرایان یعنی چه.
برابری اجتماعی: به نظر «چپ»، برابری شهروندان در برابر قانون کافی نیست، بلکه باید شرایط به گونهای باشد که همه شهروندان از فرصت برابر برای رسیدن به امکانات اجتماعی برخوردار شوند. اینجاست که از نظر چپ باید «دولت» نقش فعالی داشته باشد
نقش فعال دولت: به نظر چپگرایان نباید سهم بزرگ حوزه اقتصادی در دست بخش خصوصی باشد. بلکه دولت باید در اقتصاد و به تبع آن رفاه اجتماعی نقش پررنگ و برجستهای داشته باشد.
خدمات عمومی: به نظر «چپ» یکی از راههای کاهش نابرابری اجتماعی، گسترش خدمات عمومی (در بهترین حالت «رایگان») مانند آموزش، بهداشت و بیمههای درمانی است. از آنجا که خدمات اجتماعی مولد نیستند یعنی مستیقماً در تولید ثروت دخیل نمیباشند، از این رو دولت باید از طریق مالیاتهای تصاعدی بتواند این خدماتِ اجتماعی را تأمین مالی کند.
رفع تبعیض: تبعیضزُدایی در جامعه عملاً به این معناست که همه شهروندان (صرفنظر از جنسیت، تبار، رنگ پوست، دین، گرایش جنسی و …) در یک کشور مورد برخورد یکسان قانونی قرار گیرند. البته این نکته بسیار ظریف و قابل بسط است و میتوان آن را از برابری صِرف در برابر قانون به حوزههای فرهنگی هم کشاند. به هر رو، تبعیضزُدایی اجتماعی از آن گرهگاههایی است که همه طیفهای چپ بر سر آن اتفاق نظر ولی تعریف واحدی وجود ندارد.
بنابراین وقتی به «جهان چپ» نگاه میکنیم متوجه میشویم که این گرایش فکری از سال 1800 (فرانسه) تا به امروز فراز و نشیبهای فراوانی را پشت سر نهاده است. ولی این گرایش دست کم ۱۵۰ سال تحت تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم مارکسیسم (بعدها مارکسیسم-لنینیسم) بود (1848 تا 1991). حتا احزاب سوسیال دموکرات (علیرغم انکار دیکتاتوری پرولتاریا و اقتصاد سوسیالیستی) نیز شدیداً متأثر از مارکسیسم بودند. ولی «جهان چپ» یک جهان همگن و یکپارچه نیست بلکه یک طیف سیاسی گسترده است که از لایه نرم آغاز میشود و تا بخشهای رادیکال و سوپررادیکال ادامه پیدا میکند. نرمش یا رادیکالیسم در درون چپ به شیوهها و چگونگی تحقق اهداف در بالا گفته شده برمیگردد.
آیا با توجه به تعاریف بالا از چپ میتوان گفت که این گرایش در حال زوال است؟
پاسخ منفی است. «چپ» هیچگاه از میان نخواهد رفت، زیرا عدالتخواهی همواره یک ارزش انسانی بوده است. چپ – اگر آن را با عدالتخواهی گره بزنیم- بسیار کهنتر از انقلاب فرانسه است و هیچ ربطی به هیچ ایدئولوژیای ندارد. بازتاب عدالتخواهی (عدالت اجتماعی) در همه اندیشههای نخستین انسانها – مانند ادیان و مذاهب- نیز آشکار و مستند شده است. عدالتخواهی، یعنی خواهان توازن یا تعادل بودن. مثلاً اگر ما ببینیم که دو سه نفر یک نفر را کتک میزنیم – صرف نظر از این که چه کسی حق داشته باشد- دوست داریم به نفع آن یک نفر وارد معرکه شویم. یا مؤسسات خیره در واقع برای برخی انسانها مانند ابزاری است که بتوان تا حدودی این «تعادل» را برقرار کرد. بزرگترین و کهنترین نهاد برای عدالتِ اجتماعی توسط قرمطیان (894 تا 977 میلادی) ایجاد گردید، چیزی مانند «کمکهای اجتماعی» (social assistance) امروزی؛ البته قرمطیان این نهاد را از روی نهادِ «خانه دوریشان» [که فقط برای دورههای خشکسالی بود] در عصر ساسانی کپی کرده بودند ولی توانستند بسیار ساختارمند و پایدارتر آن را شکل بدهند؛ به همین دلیل برخی پژوهشگران قرمطیان را نخستین دولت سوسیالیستی (غیرمارکسی) ارزیابی میکنند. اگر چنین باشد، یعنی اگر «عدالتخواهی» یکی از ارزشهای تثبیتشده انسانی باشد، آن گاه میتوان گفت که چپِ تاریخی یک پروژه سیاسی خاص برای تحقق عدالت است.
پاشنه آشیل نظری چپ
گوهر و هسته چپ در مرتبه نخست، «عدالت اقتصادی» و «عدالت اجتماعی» است. ولی هر دو این رویکردها قائم به ذات نیستند یعنی به خودی خود و مستقل از چیز دیگر هستی ندارند و نمیتوانند داشته باشند. ولی این «چیز دیگر» چیست؟ این «چیز دیگر»، تولید ثروت است. یعنی تا وقتی یک جامعه (فرقی نمیکند کوچک باشد یا بزرگ) تولید ثروت نداشته باشد و در تلاش برای افزایش تولید ثروت نباشد، عملاً چیزی هم برای «توزیع» [عادلانه] وجود نخواهد داشت. پس اساساً و مقدمتاً باید تولید ثروت وجود داشته باشد تا مسائلی مانند «عدالت» [تعادل اقتصادی و اجتماعی] طرح شود. یعنی اندیشهها و در اینجا اندیشه چپ [از آغاز تا کنون] خود تابعی بوده از تولید ثروت اجتماعی؛ فرقی هم نمیکند که شکار و گردآوری در دوران پیشاتاریخ باشد یا تولید ثروت در جوامع مدرن.
شوربختانه بخش اعظم چپ کنونی هنوز ایدئولوژیزده است و از میراث روحی مارکسیسم-لنینیسم تغذیه میکند یعنی همان اندیشهای که سرمایه را به عنوان منبع تولید ثروت نفی میکرد و میکند. و درست همین تناقض به پاشنه آشیل نظری چپ تبدیل گردید و باعث خطاهای راهبردی بسیار پرهزینهای در تاریخ بشری شد. ولی ما هم اکنون شاهد شکلگیری یک «چپ» نوین و غیرایدئولوژیک هستیم، چپی که تولید ثروت را نه تنها در تضاد با عدالتخواهی نمیداند بلکه آن را بستری برای گسترش عدالتِ اقتصادی و اجتماعی میداند. به عبارتی دقیقتر، یکی از چالشهای مهم در اندیشههای چپ، نسبت میان «تولید ثروت» و «توزیع آن» است. از این رو، برخی از جریانهای چپِ کنونی به جای تقابل با سازوکارهای ثروت، به تنظیم و هدایت آنها در جهت اهداف اجتماعی میاندیشند. در این چارچوب، مسئله اصلی نه ترمز کردن یا کند کردن تولید ثروت است بلکه نحوه سازماندهی آنها به گونهای که به کاهش نابرابریها و افزایش رفاه عمومی بینجامد. باری، طبق مطالعات من، بخش اعظم چپ در آینده از برخی چاچوبهای ایدئولوژیک فاصله خواهد گرفت و رویکردهای عملگرایانهتری پیشه خواهد کرد. از این رو، چپ دچار زوال نخواهد شد ولی خود را متحول و بازتعریف خواهد کرد.


