Last Updated on: 21st دسامبر 2025, 01:26 ب.ظ
ب. بینیاز (داریوش)
در نگاه نخست، این بخش ربط مستقیمی به مارکسیسم ندارد ولی همانگونه که خواهیم دید در اینجا «ماتریالیسم تاریخی» مارکسیسم شدیداً به چالش کشیده میشود و حتا در برابر یک پرسش بزرگ قرار میگیرد.
این بخش به باستانشناسی جریان اصلی (Mainstream) و باستانشناسی آلترناتیو میپردازد. ماتریالیسم تاریخی مارکس، یک درک معین از باستانشناسی جریان اصلی است؛ یعنی مارکسیسم از یک سو کلیتِ باستانشناسی جریان اصلی را میپذیرد ولی از سوی دیگر، از درون همین مجموعه دستاوردهای باستانشناسی الگوهای جامعهشناختی خود را عرضه میکند که زیر عنوان «ماتریالیسم تاریخی» شهرت یافت.
پیش از ورود به اصل موضوع لازم است مقدمتاً یک تعریف کلی از «جریان اصلی» (Mainstream) داده شود، زیرا بدون یک درک مشترک از یک فنواژه بنیادین، نمیتوان در این مسیر همگام پیش رفت.
جریان اصلی یعنی چه؟ جریان اصلی به مجموعهای از باورها، فرآوردهها، شیوهها یا سبکهایی گفته میشود که در یک جامعه یا در یک حوزه مشخص، غالب، پذیرفتهشده، رایج و مورد تأیید همگانی هستند. به سخن دیگر، جریان اصلی همان چیزی است که اکثریت مردم میشناسند، از آن پیروی میکنند یا آن را طبیعی و استاندارد میدانند. برای نمونه، جریان اصلی اسلامشناسی – چه در حوزههای علمیه دینی و چه دانشگاهها- درباره آغاز اسلام میگوید که پیامبری وجود داشت به نام محمد که در سال ۵۷۰ میلادی در مکه زاده شد، او در سال ۶۱۰ از سوی الله به پیامبری برگزیده شد و الله از طریق فرشته جبرئیل، قرآن را در چندین مرحله زمانی به او الهام کرد، در سال ۶۲۱ با اسبی به نام بُراق به معراج رفت، در سال ۶۲۲ میلادی از مکه به مدینه هجرت کرد و در سال ۶۳۲ درگذشت. این درک جریان اصلی اسلامشناسی از خاستگاه اسلام است.
از ویژگیهای «جریان اصلی» این است که از یک سو از سوی همگان پذیرفته شده و از سوی دیگر به عنوان نُرم یا هنجار مورد استفاده قرار میگیرد. یعنی جریانهای غیراصلی یا آلترناتیو با آن سنجیده میشوند. درست به همین علت که مورد پذیرش همگان است، نهادهای رسمی، رسانههای بزرگ، نظام آموزشی، صنایع سرگرمی مانند فیلم و تلویزیون آن را تقویت میکنند. ولی نکته مهم این است که «جریان اصلی» از سوی دولتها مورد حمایت و پشتیبانی قرار میگیرد. زیرا دولتها به ثبات و هنجارهای پذیرفتهشده نیاز دارند تا بتوانند با مردم ارتباط برقرار کنند و اعتماد آنها را جلب نمایند. به همین دلیل، نهادهای رسمی، مانند آموزشی، رسانههای ملی و قوانین، اغلب بازتابدهنده ارزشهای جریان اصلی هستند. پس به طور کلی میتوان گفت که «جریان اصلی» معمولاً با نهادهای قدرت، از جمله دولتها، همافزایی (Synegy) دارد.
باستانشناسی استاندارد
ماتریالیسم تاریخی مارکس تقریباً با درک کلی باستانشناسیِ جریان اصلی در تطابق است، بویژه آن چه که مربوط به دوران نوسنگی (Neolithic) میشود. طبق درک باستان شناسی استاندارد، در دورهی انقلاب نوسنگی که به سه مرحله پیش از سُفال، با سفال و مسسنگی تقسیم میشود، بخشی از انسانها توانستند از مرحله گردآوری-شکار به مرحله کشاورزی و دامپروری روی بیاورند و یکجانشین شوند. طبق باستانشناسی استاندارد، این دوران از ۱۱ هزار پیش تا ۲ هزار پیش از میلاد ادامه یافت. طبق آراء مارکس، در دوران نوسنگی «کمونهای اولیه» که ویژگی اجتماعی آن مادرسالاری بود شالوده یا فرماسیون غالب را تشکیل میداد. سپس، مادرسالاری (که روی دیگر کمونهای اولیه است) آرام آرام جای خود را به پدرسالاری و به پیرو آن شکلگیری جوامع طبقاتی داد[1]. از آن پس، مبارزه طبقاتی به عنوان موتور حرکت تاریخ، تمامی روند تاریخ بشری را رقم میزند.
دوران نوسنگی، پاشنه آشیلِ یا چشماسفندیار باستانشناسی کلاسیک است که مارکس نظریه ماتریالیسم تاریخی خود را بر آن نهاده است.
از زمان کشف اهرام مصر تا کنون – به طور رسمی از سال 1800 میلادی- باستانشناسان به سازههای شگفتانگیزی هم در اهرام مصر و هم در بسیاری دیگر از تمدنهای کهن روبرو شدهاند. باستانشناسان، آغازِ ساخت اهرام مصر را به ۲۷۰۰ پیش از میلاد تاریخگذاری کردند، یعنی چیزی حدود ۴۷۰۰ سال پیش. مصر باستان در این دوره در عصر بُرنز (مفرغ) بود. یعنی سختترین ابزاری که در اختیار داشتند، از جنس برنز (آلیاژ مس و قلع) بود که با آن میبایست نه تنها سنگهای عظیم اهرام، بلکه «گورهای سنگی» (Sarcophagus) فراوانی که در آنجا یافت شده را با دقتِ هندسی شگفتانگیزی از صخرههای بزرگ گرانیت، دیوریت و مرمر بتراشند و چنان صیقل بدهند که تا به امروز هنوز دوام یافتهاند. البته این نکته همواره مورد مشاجره باستانشناسان بوده که چگونه میتوان با اسکنه (قلم) برنزی و چکش چنین «تابوت»های ۱۰۰ تُنی را از یک تکصخره گرانیتی این چنین تراشید و پردازش کرد. گفته میشود که مصریان با «ماسه» [به عنوان «سمباده»] این سنگهای سخت را صیقل دادهاند.
ولی مصر تنها مکان از تمدن باستان برای باستانشناسان نبود و نیست. پس از مصر، باستانشناسان به کشفیات فراوان دیگری نیز دست یافتند که مهمترین آنها مگالیتهای عظیم (خرسنگها / سُترگسنگها) در مکانهای دیگر بود. این مگالیتها یافت شده در بسیاری از نقاط جهان کشف شدند، مانند بعلبک (رومیان به آن هیلوپولیس میگفتند)، ماچوپیچو در پرو، پوما پونکو در بولیوی، گوبکلی تپه (Göbekli Tepe) در ترکیه، معبد کایلاسا در هند، تخت رستم در افغانستان، شوش (پایتخت ایلامیها و سپس هخامنشیان)، پاسارگاد و مگالیتهایی که در چین، ژاپن، استرالیا و نیوزلند پیدا شدهاند.
وجه مشترک این مگالیتها و سازههای سنگیِ شگفتانگیز ظرافت ساخت و بزرگی آنهاست (از ۱۰ تا ۱۶۵۰ تُن). این سنگها با دقت باورنکردنی بُرش داده شدهاند و در درون آنها نیز اشکال هندسی (که نمیدانیم به چه دلیل بوده) نیز صورت گرفته است. این سنگها از جنسهای گوناگون هستند، مانند سنگهای آهکی، سنگهای ماسهای، گرانیت، دیوریت، مرمر، بازالت و آندزیت.
گرانیت و آندزیت بسیار سخت هستند و امروزه ما میتوانیم فقط توسط فناوریهای مدرن مانند اسکنهها یا ارههای الماسی [یا فولاد با درجه بسیار بالا از کربن) پردازش کنیم. ولی میدانیم که الماس (یا شبیه به آن) از سده نوزده وارد چرخه تولید ما شده است. حتا آهن یا فولاد معمولی هم نمیتواند سنگهای سخت را به راحتی پردازش کند چه برسد به برنز (دوره مصر کهن) که بسیار نرم است.
برای این که خواننده تصویری از مگالیتها داشته باشد چند نمونه زیر را ارائه میدهم[2]:

۱) بیش از ۲۰ فقره از این گورهای سنگی از جنس گرانیت در اهرام مصر پیدا شده است که باستانشناسان جریان اصلی آن را فرآورده مصریان در عصر برنز میدانند. اگرچه هر فردی که اندکی با فناوریها آشنایی دارد، میداند که ابزارهای برنزی نمیتوانند گرانیت یا اندزیت را پردازش کرد. ولی باستانشناسان رسمی تأکید اصلیشان روی تعداد فراوان کارگران و زمان فراوان است.
۲) مگالیتها در بعلبک نه تنها دقت شگفتانگیزی در برش دارند بلکه بسیار سنگین هستند. هیچ کس نمیداند که چگونه این سنگها برش داده شدهاند و چگونه به آن مکانی برده شدند که هم اکنون معبد بعل فینیقیها و بعدتر از آن معابدِ مشتری (ژوپیتر)، ونوس و باکوس رومیها مورد استفاده قرار دادند. سنگهایی که در این معابد به کار رفته است از ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ تن وزن دارند و با دقت خاصی و بدون مواد چسبنده مانند سیمان یا شبیه به آن بدون نقص روی هم قرار گرفتهاند.
۳) تخت رستم یک سازه شگفتانگیز است که از یک تکصخره تراشیده شده با محیطی به اندازه 85 متر (با قطری حدود ۲۷ متر) در دل یک کوه کنده شده است. گفته میشود که قدمت این سازه به ۳۵۰۰ سال پیش میرسد. در صخرههای پایین (قاعده این نیمکره) دهها اتاق و سالن در صخره با دقت کنده شده است.
۴) معبد بافوئون (Baphuon) در کامبوج قرار دارد و تمامی آن روی مگالیتهای بسیار دقیق تراشیده شده قرار گرفته است. هر کدام این مگالیتها میان ۵۰ تا ۱۰۰ تن وزن دارند. تراشهای دقیق چنان هستند که گویی با ابزار دقیق ماشینی امروزی برش داده شدهاند.
۵) این خانهسازی در یانجین چین، خواننده را به یاد کندوان در ایران یا کاپادوکیه و لیکیه در ترکیه امروز میاندازد. تمامی این «خانه»ها در دل صخرهها بدون پله و نردبان و با دقت بسیار ساخته شده است.
۶) معبد کایلاسا در هند. گفته میشود که ساخت آن به سده هشتم میلادی به کریشنای اول از تبار راشترکوته برمیگردد. این معبد از یک تکصخره [در واقع کوه] بازالتی از بالا به پایین تراشیده شده و بزرگترین معبد تراشیده شده از یک تکصخره بازالتی در جهان است. حدوداً ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزار مجسمه و نقش برجسته در این معبد بزرگ وجود دارد. باستانشناسان جریان اصلی، بر این نظرند که ۴۰ هزار نفر کارگر با اسکنه و چکش آهنی این معبد را پس از ۲۰ سال ساختهاند. (البته برخی دیگر از همین باستانشناسان میگویند دست کم باید ۱۰۰ سال طول کشیده باشد). امروزه هر دیدارکننده بلافاصله متوجه میشود که این معبد را نمیتواند با ابزار متعارف (حتا امروزی) طی ۲۰ سال ساخت.
خوانندگان میتوانند در اینترنت با دادن واژههایی چون «Megalith» + مکان مربوطه «چین، بعلبک، ژاپن و …» به این اطلاعات دست یابند.
ویژگیهای این سازهها چیست؟ ۱) بزرگی و سنگینی آنها. علتِ استخراج چنین مگالیتها و آنهم با این دقت چه بود؟ ۲) این مگالیتها که تا ۱۶۵۰ تُن (در بعلبک/ ولی یافتهها در چین بسیار بزرگترند) وزن دارند چگونه انتقال داده میشدند؟ زیرا حتا جرثقیلهای عظیم و کامیونهای بسیار قدرتمند امروزی که در معادن و بنادر هم به کار برده میشوند از بلند کردن و انتقال چنین مگالیتهایی ناتوان هستند. ۳) بسیاری از این سنگها، سنگهای بسیار سخت مانند گرانیت، بازالت یا اندزیت هستند که پردازش آنها با ابزار الماسی امروزی قابل پردازشاند و نه با اسکنههای برنزی یا آهنی، ۴) اتاقها و سالنهایی که در صخرههای کوه با دقت کنده شدهاند از فناوری بسیار بالایی از دانش صوتشناسی (Acoustic) و ارتعاش (Vibration) برخوردارند و ۵) اتاقها، سالنهای کندهکاری شده در دل صخرهها و همچنین فضاهای بسیار بزرگ در دل اهرام مصر چگونه روشن میشدند؟ زیرا باستانشناسان هیچ چیز (به معنی واقعی کلمه) پیدا نکردند که حتا گمانیزنی کنند که چگونه این فضاهای مطلقاً تاریک روشن میشدند.
پرسشها فراوانند و حتماً خوانندگان پس از دیدن این سازههای شگفتانگیز، پرسشهای دیگری را برای خود طرح خواهند کرد.
باستانشناسی آلترناتیو
باستانشناسی آلترناتیو یک دانش میانرشتهای (Interdisciplinar) است که بسیاری از علوم دیگر مانند مکانیک، فیزیک، شیمی، هواشناسی، ستارهشناسی و … را در برمیگیرد. باستانشناسان آلترناتیو توانستند سدها نمونه از مگالیتهای پردازششده را در سراسر جهان کشف کنند، حتا در نیوزلند که گفته میشود برای نخستین بار در سده ۱۳ میلادی توسط مااوریها (Maori) کشف شد نیز این مگالیتها پیدا شدهاند.
پرسش اصلی باستانشناسان آلترناتیو: اگر این مگالیتها متعلق به تمدن ۵ الی ۶ هزار سال پیش نباشند، پس به چه تمدنی روی زمین برمیگردند؟ چه رویداد بزرگی روی زمین رخ داد که ارتباط تمدن جدید (تمدن کنونی ما) از تمدنِ گذشته قطع گردید؟
به عنوان پیشزمینه ذهنی لازم است بدانیم که در ادبیات کهن جهان، ما به طور گستردهای با پدیده «سیل بزرگ» روبرو میشویم. سیل بزرگ در کتیبههای سومری در حماسه گیلگمش و داستان اوتناپیشتیم، در تورات در کتاب پیدایش (توفان / سیل بزرگ نوح)، در استورههای زرتشتی در داستان جمشید (پیما) و ساختن «ور» (پناهنگاه)، در شبه قاره هند در داستان مانو و ماهی مقدس، در چین در افسانه سیل بزرگ که قهرمان آن یو بزرگ بود، در قاره آمریکا، در تمدنهای مایا، آزتک و اینکاها و حتا در میان بومیان آمریکای شمالی مانند قبایل هوپی، چیروکی و ..، همچنین در اقیانوسیه، در یونان باستان در داستان دوکالیون و پیرا و … پرسش این است که آیا خاطره کمرنگ «سیل بزرگ» یک رویداد جهانی بوده یا نه؟
در این اثنا، علم هواشناسی توانست یک بخش بسیار مهم از این پرسشها را پاسخ بدهد که تقریباً مورد پذیرش نیز قرار گرفته است:
آخرین عصر یخبندان بزرگ که یخبندان کواترنری (Quaternary Glaciation) نیز نام دارد، حدود ۱۱۷۰۰ سال به پایان میرسد. یعنی در این بُرش زمانی ما وارد یک دوره – دوره کنونی- شدیم که به آن دوره هولوسن (Holocene) گفته میشود که نسبت به عصر یخبندان بزرگ، گرمتر است.
از حدود ۱۱۷۰۰ سال پیش، زمین وارد یک دوره گرمتر شد و لایههای یخی در نیمکره شمالی شروع به آب شدن کردند. ولی این روند گرمایش، یک روند خطی و آرام و یکنواخت نبود. بویژه این که این روند با برخورد سنگ یا سنگهای آسمانی به زمین هر چه بیشتر آشوبمندتر گردید. احتمالاً برخورد سنگ آسمانی به زمین باعث آب شدن سریعتر یخها شد که منجر به رویداد جهانی یعنی بالا آمدن ناگهانی سطح آبِ دریاها گردید[3]. تقریباً همه باستانشناسان پذیرفتهاند که سطح آب دریاها حدود ۱۳۰ متر افزایش یافت. این بدین معناست که تمدنها و فرهنگهای آن روزگار که تقریباً همگی در سواحل رودخانهها و دریاها شکل گرفته بودند، دچار این فاجعه جهانی شدهاند. به همین دلیل، خاطرهی «سیل بزرگ» در همه کشورهای جهان به ثبت رسیده است.
در همین راستا باستانشناس بریتانیایی، جفری رُز (Jeffrey Rose)، مطالعات خود را پیرامون باستانشناسی پیشاتاریخ متمرکز کرده است. طبق پژوهشهای رُز، خلیج فارس کنونی یکی از مراکز تمدن پیشاتاریخ بود. این منطقه حاصلخیز مساحتی به اندازه بریتانیا دارد که توسط سه رودخانه از جمله دجله و فرات تغذیه میشد و در دوران یخبندان بزرگ محل سکونت قرار گرفته بود. پس از گرم شدن هوا و «سیل بزرگ»، این منطقه حاصلخیز زیر آب رفت که نتیجهاش همین خلیج فارس کنونی است. بنابراین میتوان گمانزنی کرد که در زیر لایههای کف خلیج فارس منابع بسیار ارزشمندی برای پژوهشهای باستانشناسی در آینده وجود خواهد داشت.
پیش از ادامه نوشته ثبت کنیم: در حال حاضر یک توافق علمی وجود دارد و آن هم آب شدن یخهای شمال، افزایش ناگهانی که احتمالاً ناشی از برخورد سنگ آسمانی به زمین بوده که سرانجام منجر به افزایش سطح آب دریاها تا ۱۳۰ متر گردید.
افزایش تدریجی ولی پرتلاطم سطح آب دریاها تا حدود ۵ تا ۷ هزار سال پیش ادامه داشت و در این برش زمانی است که سطح آبِ دریاها تثبیت شد. اتفاقاً این دوره مصادف است با آغاز نخستین تمدنها پس از «سیل بزرگ». تاریخنگاری استاندارد، تمدنهای نخستین را حدود ۳۵۰۰ تا ۳۰۰۰ پیش از میلاد میداند یعنی زمانی که تمدنهای سومر، مصر باستان، ایلام، دره سند و چین شکل گرفتند. البته باید افزود که در دهههای گذشته ما تمدنهای جیرفت و شهر سوخته در ایران را کشف کردیم که قدمت آنها از ۶ هزار سال بیشتر است. به عبارتی، تمدن جیرفت و شهرسوخته نیز جزو تمدنهای پس از «سیل بزرگ» هستند.
از کجا بیاغازیم؟
درک استاندارد کنونی از تاریخ فرگشت (Evolution) انسان میگوید که از ۳۰۰ هزار سال پیش انسان خردمند (Homo Sapiens) در آفریقا سر برآورده و به تدریج در سراسر جهان پراکنده شد. تا حدود ۱۰ تا ۱۲ هزار سال پیش، انسانها عمدتاً شکارچی-گردآورنده بودند. مردم جهان اساساً کوچنشین بودند و ابزارهایشان «سنگی» بود. نه شهری وجود داشت و نه دولتی؛ هیچ اثری هم از خط و نوشتار وجود نداشت. از ۱۲ هزار سال پیش، آرام آرام و به صورت پراکنده، گروههایی از انسانها کشاورزی را کشف کردند و شروع به اهلی کردن برخی از حیوانات نمودند. این روند تا ۳۵۰۰ یا ۳۰۰۰ سال پیش از میلاد ادامه یافت تا سرانجام تمدنهای سومر، مصر، ایلام، دره سند و … شکل گرفتند. به عبارتی 96 درسد زندگی انسان خردمند یا هومو ساپینس به گردآوری-شکار پیموده شد. طبق درک مارکسیسم، دوران طولانی پیشاتمدن، دوران کمونهای اولیه بود که مادرسالاری در آن چیره بود به عبارتی کمونهای اولیه و مادرسالاری دو روی یک سکهاند. از نظر مارکسیسم تمدنهای نخستین، بیانگر شکلگیری مالکیت خصوصی، خانواده و دولت هستند. مارکسیسم نگرش باستانشناسی درباره فرگشت انسانی را میپذیرد ولی آن را با درک طبقاتی تحلیل میکند. بنابراین، میتوان گفت که هیچ اختلاف بنیادین میان درک مارکسیسم از فرگشت انسان و باستانشناسی کلاسیک وجود ندارد.
سده بیست و یکم، صرفاً آغاز انقلاب فناوری دیجیتال نیست؛ سده بیست و یکم، سده بازنگریها نیز است. کمتر از دو دهه توانستیم سدها مگالیت شگفتانگیز کشف کنیم که در حال حاضر برایمان غیرقابل توضیح هستند؛ و سددرسد میدانیم که در این مگالیتها دست هنرمندِ طبیعت شریک نبوده است. از سوی دیگر، میدانیم که رخداد «سیل بزرگ» و بالا رفتن سطح آب دریاها به میزان ۱۳۰ متر صورت گرفته است؛ یعنی بخش بزرگی از تمدن پیشین در زیر لایههای گوناگون کفِ دریاها مدفون شده است. این مگالیتها، چنان شگفتانگیز هستند که برخی این ایده را نمایندگی میکنند که شاید موجودات فضایی چنین کرده باشند. ولی در اینجا – و کلاً برای علم- دادههای واقعی و ملموس قابل اتکا هستند. آیا واقعاً مگالیتها و هرمهایی که در سراسر جهان وجود دارند (مانند مصر، مکزیک، سودان، پرو، گواتمالا، کامبوج، چین و اندونزی) توسط انسانهایی ساخته شدهاند که تمدنشان «پساسیل» شکل گرفته بود؟ یعنی انسانهای پساسیل توانستند با ابزار «برنزی» و «آهنی» (اسکنه یا قلم برنزی یا آهنی) و نیروی کار فراوان چنین سنگهای سختی را به این ظرافت شکل و به مکانهای دیگر انتقال بدهند و سپس از آنها این سازههای عظیم را بسازند؟
امروزه ارزیابیهای باستانشناسی جریان اصلی درباره این مگالیتها و سازههای دقیق سنگی با یک چالش بسیار بزرگ فنی روبروست، زیرا از نظر فنی (Technical) و فناورانه (Technological) نمیتوان چنین سازههایی را به تمدنهای پساسیل منتسب کرد.
جمعبندی
ارزیابی باستانشناسی آلترناتیو به طور خلاصه چنین است: از حدود ۱۲۰۰۰ پیش عصر یخبندان بزرگ به پایان میرسد و زمین وارد یک مرحله گرمتر میشود. یخهای شمال آرام آرام شروع به ذوب شدن میکنند ولی بر اثر برخورد سنگ یا سنگهای آسمانی به زمین به طور ناگهانی سطح آبِ دریاها حدود ۱۳۰ متر افزایش مییابد. بسیاری از تمدنها که در سواحل رودخانهها یا دریاها شکل گرفته بودند زیر آب میروند، بهترین نمونه آن «واحه خلیج فارس» (Persian Gulf Oasis) است که دکتر جفری رُز مطرح کرده است. پس از یک دوره آشوبمند سه الی چهار هزار ساله، در حدود ۷ الی ۵ هزار پیش، سطح آب دریاها تثبیت (شکل امروزی) میشود. در همین دوره است که نخستین تمدنها مانند سومر، مصر و غیره شکل میگیرند.
پس پرسش را میتوان اندکی دقیقتر طرح کرد: آیا این سازههای مگالیتی سترگ که با ظرافت پردازش شدهاند، پیامد و فراوردهی تمدنهای «پساسیل» یا «پیشاسیل» هستند؟ باستانشناسان آلترناتیو این نظریه را نمایندگی میکنند که تمدنهای پساسیل (مانند سومر، مصر، ایلام و …) سازنده سازههای عظیم مانند اهرام، معابد، کاخها نبودند بلکه یا آنها را نسبتاً سالم یافتند یا بقایای آنها را پیدا کردند و بعدها با توان و امکانات خود آنها را مرمت و بازسازی کردند. این ارزیابی در مورد اهرام مصر، کاخ شوش، ماچوپیچو، معبد کایلاسا، تختِ رستم و بسیاری دیگر از سازههای عظیم در سراسر جهان صدق میکند. این در حالی است که باستانشناسان جریان اصلی میگویند که اگر تمدنی واقعاً پیشرفته و گسترده وجود داشته باشد، «بعد از سدهها شکوفایی» نمیتوان باور کرد که هیچ اثر مادی مانند ابزار، فلزات، سفال، زبالهها و نشانههای زندگی روزمره و غیره از آن باقی نماند (scientificamerican.com). البته باید تأکید کرد که درک کنونی از «فناوری» چیزی است که ما هم اکنون میشناسیم. آیا ما تصوری از فناوریهایی که سازگار با طبیعتاند داریم؟ مانند موریانهها که برجهای بسیار پیچیدهای میسازند که هشتهزار بار از خود موریانه بزرگترند؟ هزاران نمونه دیگر را میتوان آورد که برای پرهیز از طولانی شدن نوشته از آن چشمپوشی میکنم.
برای رسیدن به درستی یا نادرستی فرضیه بالا هنوز انبوه عظیمی کار در برابر ما انسانها قرار دارد، بویژه وقتی میدانیم که کاوشهای باستانشناسی هنوز یک درسد هم متحقق نشده است. ولی اگر بتوانیم با مدارک غیرقابل انکار ثابت کنیم که این سازههای عظیم متعلق به تمدنی پیشاتاریخ بوده، آن گاه این به چه معنا خواهد بود؟ نخستین نتیجه فلسفی و شناختی آن این است که تاریخ زمین و انسان خطی نیست، بلکه هزارتوی (لابیرنت) آشوبمندی است که راههایش در عین حالی که از هم جدا میشوند ولی اینجا و آنجا با هم یک فصل مشترک پیدا میکنند یا با هم همپوشانی دارند، یا راههایی از این هزارتوی ویران میشوند و مسیرهای نوینی جای آنها را میگیرند و هزاران چیز دیگر که فعلاً در ذهن شما و من نمیگنجد. نتیجه دوم این که این مناسباتِ آشوبمندِ حاکم بر دگرگونیها را نمیتوان با این یا آن ایدئولوژی که بر مبانی خطی و پلهکانی سادهشده استوار است توضیح داد. از سوی دیگر، میتوان باستانشناسان جریان اصلی را هم درک کرد، زیرا به هم ریختن این نظریهی خطی تکاملی، باعث میشود که ما یک بازنگری بنیادین در تاریخ همگانی و تاریخ و هر آنچه داریم انجام بدهیم. از این رو، ما به زمان نیاز داریم تا بتوانیم آرام آرام از طریق طرح پرسشهای نوین و غیرمتعارف راه را برای نظریههای جدید باز کنیم.
پس در حال حاضر، نکتهی تعیینکننده نه رسیدن به یک «راه حل» یا «پاسخ قطعی» بلکه پرسشگری و طرح پرسشهای دقیق است. هیچ پرسشی «احمقانه» نیست. خوشبختانه امروزه در عصر ماشینهای هوشمند مانند چتجیپیتی زندگی میکنیم و همه میتوانند بدون خجالت هر (با تأکید فراوان بر «هر») پرسشی را طرح کنند بدون این که مورد تحقیر یا تمسخر آشکار یا ناآشکار اطرافیانش قرار بگیرد. ورود ماشینهای هوشمند به زندگی ما، میتواند پردازش میلیونها داده (در هر حوزه) را به شیوه میانرشتهای ارزیابی و سنجش کند. برای نمونه، اخیراً همه پارههای پراکنده مگالیتهای پوما پونکو (Puma Punku) در بولیوی عکسبرداری و فیلمبرداری شد (از طریق هوا و زمین) و حدود ۱۲ ترابایت (1 Terabyte = 1000 Gigabyte) داده گردآوری و به ماشین هوشمند داده شد تا ویژگیهای علمی و کاربردی این سازه عظیم را بررسی کند. این نخستین آزمایش از این دست بود. میتوان تصور کرد که در آینده نه چندان دور چنین ارزیابیهایی که مبتنی بر هزاران داده است هر بیشتر توسط ماشینهای هوشمند صورت خواهد گرفت.
در بخش بعدی به نظریه آشوب که در نقطه مقابل نظریه خطی جا افتاده کنونی قرار دارد، خواهم پرداخت. موضوع فرگشت (Evolution) زمین و انسان یک بخش مهم از این مجموعه مقالات خواهد بود.
پایان بخش ۳
******************************************************
[1] مارکسیسم یک برداشت خطی تکاملی از شیوههای تولید دارد: کمونهای اولیه، بردهداری، فئودالیسم، سرمایهداری، سوسیالیسم (مرحله گذار) و سرانجام کمونیسم. البته مارکس در لابلای نوشتههای خود برای جوامع غیراروپایی شیوه تولید آسیایی را نیز مطرح کرد که در مارکسیسم رسمی (به نمایندگی حزب کمونیست شوروی) حذف گردید زیرا با الگوی خطی پنج مرحلهای سازگار نبود. البته پژوهشگران بعدی مانند ویتفوگل (Karl August Wittfogel: Oriental Despotism- A Comparative Study of Total Power) این ایده را بسط دادند ولی بسیاری از نکاتی را که مطرح کردند عملاً در تضاد با مارکسیسم قرار گرفتند.
[2] خوانندگان میتوانند برای آشنایی با باستانشناسی آلترناتیو از این سایتها (یوتیوپرها) استفاده کنند: https://www.youtube.com/@CassieCoppersmith یا https://www.youtube.com/results?search_query=megalith+marvels . از این دست فیلمها در اینترنت بسیارند و خوانندگان میتوانند به سلیقه خود انتخاب کنند.
[3] این ارزیابی بر اساس «فرضیه برخورد درایاس جوان» (Younger Dryas Impact Hypothesis) صورت گرفته است که امروزه از سوی باستانشناسان (بویژه زیست محیطی) مورد پذیرش قرار گرفته است.


