Last Updated on: 13th دسامبر 2025, 09:26 ق.ظ
ب. بینیاز (داریوش)
همان گونه که در بخش نخست گفته شد، جریان اصلیِ (Mainstream) علم در سده نوزدهم، با قوانین مکانیکی و حرکتی نیوتن رقم میخورد. فیزیکدانان از زمان نیوتن تا اوایل سده ۲۰ جهان را پدیدهای «قانونمند»، «پیوسته» و «پیشبینیپذیر» میدانستند. اگرچه اینشتاین در سال ۱۹۰۵ نظریه نسبیت خاص خود را طی مقالهای با عنوان «درباب الکترودینامیک اجسام متحرک» منتشر کرد ولی تازه پس از ۵ سال یعنی در سال ۱۹۱۰ مورد پذیرش جریان اصلی علم قرار گرفت. اینشتاین ده سال بعد از نظریه نسبیت خاص، در سال ۱۹۱۵ نظریه نسبیت عام خود را ارائه داد که در سال ۱۹۱۹ توسط آرتور ادینگتون که توانست طی یک خورشید گرفتگی انحنای نور ستارگان را مشاهده کند مورد تأیید همگان قرار گرفت.
ولی به موازات دستاوردهای نظریههای نسبیت خاص و عام، فیزیک کوانتومی نیز در حال رشد و توسعه بود. شاید بتوان آغاز رسمی فیزیک کوانتومی را با کوانتای انرژی ماکس پلانک مشخص کرد (1900). ولی مهمترین دستاورد در حوزه مکانیک کوانتومی مدرن از سال 1924 آغاز شد یعنی زمانی که لویی دوبروی (1892-1987) [Louis de Broglie] نشان داد که همه ذرات مادی (الکترونها و پروتونها) همزمان خاصیت ذرهای و موجی دارند. یک سال بعد در سال 1925 هایزنبرگ (1901-1976) [Werner Karl Heisenberg] توانست فرمول ریاضی مکانیک ماتریسی را ارائه بدهد که همین مبنای فلسفی و فیزیکی نظریه «اصل عدم قطعیت» را تشکیل میدهد.
طبق درکِ سامانه نیوتنی اگر «شرایط آغازین یک سامانه معلوم باشد، میتوان آینده آن را پیشبینی کرد». در کل به این نگرش، «جبرگرایی لاپلاس» نیز گفته میشود. در بخش یک نیز گفته شد که «جبرگرایی و پیشبینیپذیری» دو روی یک سکهاند. حالا با ورود نظریه نسبیت خاص و عام و مکانیک کوانتمی، مفاهیمی نوینی در علم ورود کردند که پذیرش آنها برای مغز کلاسیک (جریان اصلی) بسیار دشوار بود، مانند انرژی گسسته (کوانتا)، دوگانگی موج-ذره، ناپیوستگی رفتار الکترون و اصل عدم قطعیت.
ولی دو دستاورد بزرگ علمی دیگر در سده بیستم به دست آمد که عملاً تیر خلاص را به «جبرگرایی و پیشبینیپذیری» وارد آورد. نخستین آن کشفِ حرکت صفحات زمین (Plate Tectonics) در حوزه زمینشناسی بود که البته خود من ترجیح میدهم از فنواژه «پویش رویههای زمین یا کوتاه و ساده، پویش رویهها استفاده کنم. البته نخستین کسی که از منظر نظری و نه تجربی به این موضوع پرداخت، آلفرد وگنر (1880-1930) [Alfred Lothar Wegener] در سال 1912 بود که ایده «جابجایی قارهها» (Continental Drift) را مطرح کرد ولی مورد پذیرش جریان اصلی علم قرار نگرفت. به هر رو، در دهههای ۴۰ و ۵۰ سده بیستم به هنگام نقشهبرداری بستر اقیانوسها «پویش رویهها» کشف شد که البته میان ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۸ به طور کامل مورد پذیرش قرار گرفت.
کشفِ «پویش رویهها» در حوزه زمینشناسی یکی از بنیادیترین انقلابهای علمی سده بیستم بود. تأثیر آن صرفاً در حوزه زمینشناسی باقی نماند، بلکه بسیاری از شاخههای علوم طبیعی را نیز دگرگون کرد. این کشف بسبزرگ باعث شد که ما دیگر زمین را نه به عنوان یک پیکر ثابت و لایتغیر بلکه به عنوان یک سامانه (سیستم) پویا، بازیافتپذیر و در ارتباط ارگانیک با سایر موجودات روی زمین ببینیم. ولی «پویش رویهها» به طور تجربی به ما آموخت که «نظم و آشوب» در کنار یکدیگرند.
کشفِ چهارم علمی در حوزه هواشناسی بود که میتوان از آن به عنوان به خاکسپاری «جبرگرایی و پیشبینیپذیری» یاد کرد. در دهه ۶۰ سده بیستم ادوارد لورنز (1917-2008)[Edward Norton Lorenz] هواشناس و ریاضیدان آمریکایی به هنگام مدلسازی آب و هوا، کشف کرد که «سیستمهای قطعی میتوانند رفتار کاملاً پیشبینیناپذیر داشته باشند». این کشف سرانجام منجر به «نظریه آشوب» (Chaos Theory) شد[1]. طبق درک نیونتی اگر ما «شرایط آغازین» یک پدیده را بشناسیم، آنگاه میتوانیم روند آن پدیده و نتیجه آن را پیشبینی کنیم. ولی لورنز میگوید نه چنین نیست. کوچکترین «عاملی» که به گونهای وارد «شرایط آغازین» شود، میتواند نتیجه آن روند را کاملاً تغییر بدهد. او این کوچکترین عامل را «تأثیر پروانهای»[2] (Butterfly-Effect) نامید. کلاً نظریه آشوب، شاخهای از ریاضیات و فیزیک است که رفتار سیستمهای پویای پیچیده و پیشبینیناپذیر را مطالعه میکند ولی پس از انتشار کتابِ مشهور جمیز گلیک (James Gleick) در سال 1987 با عنوان «آشوب»، کاربرد نظریه آشوب در بیولوژی، شیمی، اقتصاد، پزشکی، مهندسی و جامعهشناسی به مردم شناسانده شد.
عملاً تا اواسط سده بیستم این دستاوردها در حوزه علوم طبیعی توانستند در اروپا جای درک نیونتی از جهان را بگیرند. آیا این دستاوردهای علمی تأثیری بر مارکسیسم که جبرگرایی و پیشبینیپذیری در آن تنیده شده بودند گذاشتند؟ شاید در نگاه اول، چنین نباشد ولی اگر ما به جریانهای مارکسیستی در اروپای این دوره بنگریم متوجه میشویم که این دستاوردهای علمی تأثیرات خود را بر حاملین مارکسیسم در اروپا گذاشت.
ظاهراً در نیمه نخست سده بیستم چنین به نظر میرسید که این دستاوردهای علمی هیچ تأثیری بر سامانه بسته مارکسیسم نداشتهاند. ولی یک حادثه سیاسی مهم در اروپای شرقی، مارکسیستهای اروپایی را از خواب غفلت بیدار کرد: سرکوب قیام در مجارستان در اکتبر-نوامبر 1956. پس از این رویداد سیاسی مهم، نطفه کمونیسم اروپایی (Eurocommunism) بسته شد که در دهه ۶۰ و ۷۰ سده بیست شکل نهایی خود را گرفت. طی این دو دهه، احزاب کمونیست در ایتالیا، اسپانیا و فرانسه دست به بازنگری اساسی در آرای خود زدند و تلاش کردند آن را با شرایط اروپا متناسبسازی کنند. در این دوره بود که کمونیسم اروپایی تثبیت شد. تحولات علمی-نظری در اروپا – آنگونه که در بالا شرحش رفت- شرایط و فضای نظری-انتزاعی را برای کمونیستهای اروپایی فراهم کرد تا بتوانند متناسبسازی ایدئولوژی خود را با شرایط اروپا در دستور روز قرار بدهند.
حال برای خواننده این پرسش طرح میشود که شوروی به مثابه سرکردهی بلوک سوسیالیستی در کجای این تحولات علمی قرار داشته است؟ آیا نظریههای نسبیت خاص و عام اینشتاین و فیزیک کوانتومی هم در شوروی ورود کردند؟ اگر پاسخ مثبت است، آیا تأثیری روی مارکسیسم-لنینیسم حزب کمونیست شوروی گذاشت؟
در دوره استالین یک جبهه ایدئولوژیک علیه تئوری نسبیت اینشتاین شکل گرفت که در کتاب «اینشتاین و ایدئولوژی شوروی» (Einstein and Soviet Ideology) توسط الکساندر ووسینیچ (Alexander Vucinich) ارائه گردید. ايدئولوگهای حزب کمونیست، نظریه اینشتاین را «ایدهآلیستی» و «بورژوایی» ارزیابی میکردند و علیه دانشمندانی برخاستند که از آن دفاع میکردند. در صدر این کارزار «محاکمه ایدهآلیسم در علوم» فردی قرار داشت به نام «ارنست کُلمان» (Ernst Kolman) که حتا نقدهای فلسفی-ایدئولوژیک نسبت به رشتههایی مانند ریاضیات و فیزیک داشته است. به هر رو، هجوم ایدئولوژیک به نظریه نسبیت اینشتاین غالباً از سوی فیلسوفان مارکسیستی حزب بود ولی فیزیکدانان شوروی آن را پذیرفته بودند.
البته فیزیک کوانتومی نیز با چنین حملات ایدئولوژیکی حزب کمونیست شوروی روبرو شد. میان دهه ۳۰ تا ۵۰ سده بیستم، فیزیک کوانتمی از سوی ایدئولوگهای حزبی به عنوان نگرشی «ایدهآلیستی» و «ناسازگار با ماتریالیسم» ارزیابی میشد. ولی دانشمندان شوروی مانند لو داویدوویچ لاندائو (1908-1968) (Lew Dawidowitsch Landau)، پیوتر کاپیتسا (1894-1984) (Pjotr Leonidowitsch Kapiza) و بویژه جرج گاموف (1904-1968) (George Gamov) سرانجام توانستند دستاورهای علوم نوین را به حزب بقبولانند.
پس اگر سرانجام دستاوردهای علوم نوین در شوروی مورد پذیرش قرار گرفتند، چرا [تقریباً] هیچ تأثیری در دستگاه فکری مارکسیسم حاصل نشد؟
علوم نوین در شوروی نیز باعث شد که مبانی مارکسیسم دچار یک زمینلرزه شدید شود ولی زمینلرزههای ایدئولوژیک توسط «لرزهگیرها»ی استالین مهار شد. واکنش حزب کمونیست به این تحولات علمی یک واکنش سیاسی بود؛ به عبارتی دیگر، حفظ ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم یک تصمیمگیری سیاسی بود. حزب کمونیست شوروی از اوایل دهه هفتاد سده بیستم به خوبی میدانست که تاریخ وارد یک دوره نوین علمی شده است و پروژه سوسیالیسمِ مارکس در عمل [پراتیک] شکست خورده است. حتا حزب کمونیست چین هم در همین زمان به همین نتیجهگیری رسید. به همین دلیل حزب کمونیست چین در سال ۱۹۷۹ به رهبری دنگشیاپینگ دوباره مسیر سرمایهداری [آزادسازی سرمایه خصوصی] را برگزید. ولی حزب کمونیست شوروی نمیتوانست مانند چین که عاری از تعهدات جهانی [حفاظت از یک بلوک سیاسی جهانی] بود، چنین راهی را برگزیند. البته باید یادآوری کرد که برآمد شخصیتی مانند گورباچوف از یک سو ادامه بحران نظری مارکسیسم از سالهای ۷۰ در حزب کمونیست و از سوی دیگر شکستِ پروژه سوسیالیسم در زندگی واقعی بود که پایان آن سرانجام در سال 1991، یعنی دوازده سال بعد از بازنگری چین، رقم خورد.
باری، سران حزب کمونیست شوروی از اواسط دهه ۶۰ سده گذشته به خوبی میدانستند که دیگر هیچ شانسی در اروپا و آمریکای شمالی برای تحقق سوسیالیسم ندارند و نخواهند داشت. ولی از سوی دیگر متوجه شدند که یک بخش بزرگ دیگر از جهان یعنی «جهان سوم» آرام آرام وارد مرحلهای میشود که خصوصیات سده هجدهم و نوزدهم اروپا را داشت. حزب کمونیست شوروی به خوبی میدانست که دستگاه نیونتی و مارکسیسم برای «روشنفکر جهان سومی» به راحتی قابل هضم است. شاید هیچ جملهای به اندازه «فیلسوفان تاکنون تنها جهان را به شیوههای گوناگون تفسیر کردهاند، اما اصل این است که آن را تغییر دهند» در میان روشنفکران جهان سومی رایج نبود. حزب کمونیست شوروی تمام هم و غم خود را برای گسترش مارکسیسم [در واقع توسعهطلبی خود]، روی جهان سوم گذاشت و اتفاقاً (خارج از ارزشگذاری اخلاقی) تشخصشان درست بود. در دهههای ۶۰ و ۷۰ سده بیستم، ایران جزو یکی از پیشرفتهترین کشورهای جهان سوم به شمار میرفت و اتفاقاً یکی از نیرومندترین احزاب طرفدار شوروی را هم داشت (حزب توده). بویژه انقلابِ کمونیستی در چین که در سال 1949 پیروزیاش از سوی مائو اعلام شد، برای حزب کمونیست شوروی یک تأییدیه بزرگ بود که میتوان هنوز به مارکسیسم کلاسیک تکیه کرد.
با تمام این اوصاف ولی باید روی یک نکته تأکید ویژه کرد: ایدهها، بويژه اگر از سوی دولتها حمایت شوند [یعنی با پول و اسلحه محافظت شوند]، به آسانی از میانرفتنی نیستند. نمونهها در تاریخ فراوانند. برای نمونه میترائیسم. این دین دولتی از ۱۴۰۰ پیش از میلاد زندگی خود را آغاز کرد و تا تبدیل روم شرقی (بیزانس) به مسیحیت یعنی در سال 325 میلادی ادامه یافت یعنی بیش از ۱۷۰۰ سال. حتا مانویت هم چنین بود. در سده هشتم میلادی آیین مانی توسط خاقانات ایغور به عنوان دین رسمی اعلام شد و ۱۰۰ سال دین رسمی بود تا این که توسط قیرقیزها از میان رفت. مانویت از سال 240 میلادی تا سده ۱۳ (حدود ۱۲۵۰ میلادی) ادامه یافت، چیزی حدود ۱۰۰۰ سال. نتیجه این که، ادامه یک ایده یا دین یا ایدئولوژی به معنای درستی یا حقانیت آن ایده نیست. و نمونههای حی و حاضر دیگری که خوانندگان مشاهده میکنند.
اگرچه کمونیستهای اروپایی مبانی دستگاه فکری مارکسیسم را تغییر دادند و عملاً دو ستون اصلی آن– یعنی دیکتاتوری پرولتاریا و به پیرو آن اصل «سلب مالکیت از سرمایهداران»- را از برنامه خود حذف کردند ولی با چنگ و دندان از «سوسیالیسم» دفاع میکردند اگرچه نمیدانستند چگونه بدون دیکتاتوری پرولتاریا آن را متحقق کنند. درست در همین اروپا بود که سوسیالیسم از یک «فرماسیون واقعی پساسرمایهداری» عملاً به یک «فرهنگِ آرزویی» یا دقیقتر گفته شود به یک «شبح شیرین» تبدیل شد. در سده ۲۱ این «فرهنگ آرزویی» یا «شبح شیرین» به مارکسیسم فرهنگی استحاله یافت. اگرچه عملاً مارکسیسم مُرده است ولی شبح شیرین آن هنوز میتواند به عنوان ابزاری سیاسی مورد استفاده قرار گیرد، همان گونه که شبح مانویت حتا در اروپا نیز بر کاتارها (Catharism) در سده ۱۴ میلادی سایه افکنده بود.
مارکسیسم به عنوان یک سامانه ایدئولوژیکی عملاً دیگر قابل دفاع نیست. این بدین معنی نیست که هر چه این ایدئولوژی گفته نادرست بوده و است. هسته اصلی در این ایدئولوژی بر سر چگونگی تغییر جهان است که خود مارکس اعلام کرده بود. سوسیالیسم مارکسیسم – طبق تعاریف مارکس- باید بر ویرانههای سرمایهداری برپا شود و زمانی سرمایهداری «ویران» میشود که از «سلبِ مالکیتکنندگان [سرمایهداران] سلب مالکیت» شود. و برای حفظ و تداوم این «سلبِ مالکیت» باید ابزاری داشت به نام «دیکتاتوری پرولتاریا» که در رأس آن «حزب کمونیست» قرار دارد. به عبارتی سوسیالیسم مارکس مانند ساختمانیست که بر سه ستون یا پایه یعنی «حزب کمونیست»، «دیکتاتوری پرولتاریا» و «سلب مالکیت از سرمایهداران» قرار گرفته است. اگر یکی از این پایهها بشکند یا وجود نداشته باشد، کلِ این ساختمان عظیم فرو میریزد. از این رو، کمونیستها باید پروژه سوسیالیسم البته «نوین» خود را بدون حزب کمونیست، بدون دیکتاتوری پرولتاریا و بدون سلب مالکیت از سلبِ مالکیتکنندگان [سرمایهداران] از نو تنظیم و تدوین نمایند.
پایان بخش دوم
********************************************************
[1] البته به طور واقعی پیشگام نظریه آشوب آنری پوانکاره (Henri Poincare) در سده ۱۹ بود که توانست با پرداختن به «مسئله سه جسم» (Three Body Problem) مبانی تفکر غیرخطی را بگذارد یعنی سنگبنای ریاضی نظریه آشوب.
[2] از آنجا که در بخشهای بعدی ژرفتر وارد «نظریه آشوب» خواهم شد، در این جا وارد جزئیات نمیشوم.


