Last Updated on: 5th دسامبر 2025, 04:15 ب.ظ

ب. بی‌نیاز (داریوش)

شالوده علمی-نظری مارکسیسم، قوانین مکانیکی نیوتن است ولی شالوده‌ی فرهنگیِ آن را فرهنگِ دینیِ یهودی تشکیل می‌دهد. همان گونه در پایین خواهیم دید، مارکسیسم بر دو بنیاد نظری نیوتنی و الهیات یهودی استوار شده است.

شالوده‌ی آرای مارکس که خود او آن را «سوسیالیسم علمی» می‌خواند خیلی پیشتر از مارکس توسط نیوتن (1642-1727) در حوزه علوم طبیعی پایه‌گذاری شده بود. ولی پیش از آن که به سراغ نیوتن برویم ابتدا لازم است به پس‌زمینه‌های فرهنگیِ اندیشه مارکس بپردازیم. مارکس محصولِ تمام عیار فرهنگِ دینی یهودی است. مبانی فرهنگی این دین سامی با آغاز جهان توسط خدا کلید می‌خورد: باغ عدن یا بهشت آغازین. آدم و حوا در این بهشت توسط خدا آفریده می‌شوند و انسان در یک خوشبختی مطلق در این «باغ بهشتی» زندگی می‌کند. ولی خدا به دلیل کنجکاوی نابجای حوا و خوردن «میوه ممنوعه» توسط آدم و حوا، از بهشت (باغ عدن) به جهانِ پر از «درد و رنج» پرتاب می‌شوند. ولی این جهانِ «درد و رنج» چیست؟ از منظر عهد عتیق، از حالا به بعد انسان مجبور می‌شود با عرق جبین و در رنج «زمین را کشت کند تا غذای خود را تأمین نماید». مورخان بر این نظرند که از این زمان به بعد، «کار سازمان‌یافته» (مانند کشاورزی و دامداری) به تدریج جای «گردآوری و شکار» را در زندگی انسان‌ها گرفت. بنابراین، عهد عتیق از منظر تاریخی- یک دوره‌ی انتقالی را نیز گزارش می‌دهد و آن هم انتقال از «گردآوری و شکار» به «کار سازمان‌یافته» (کشاورزی و دامداری) است. ولی این نتیجه‌گیری برای عهد عتیق بی‌اهمیت است. مهم این است که خداوند، انسان را به دلیل نافرمانی از بهشت به جهان پر از رنج و درد پرتاب کرد.

ولی در این جا لازم به تأکید دوباره است که نقطه آغاز تاریخ بشری در عهد عتیق یک «بهشت» است، البته بهشتی که توسط نافرمانی از انسان گرفته شد. ولی در یهودیت، انسان پس از رنج‌های فراوانی که بیرون از بهشت تحمل خواهد کرد سرانجام به یک «دوره طلایی» می‌رسد. در یهودیت ابتدا دوره‌ای می‌آید که به آن «روزهای مسیحایی» -که توسط مسیحای موعود یا ماشیح از نسل داوود واقعیت می‌یابد- گفته می‌شود. این دوره نه در جهانی دیگر بلکه یک «نجات یا رستگاری در همین جهان است». در دوره یا روزهای مسیحایی، ما با یک دوره از صلح، عدالت و برابری در روی زمین روبرو خواهیم شد؛ و «جنگ‌ها پایان می‌یابد و صلح جهانی برقرار می‌شود» (اشعیاء ۲:۴). پس از «دوره مسیحایی»، «عالم آینده» فرا می‌رسد. «عالم آینده» در دستگاه فکری یهودیت اساساً به زندگی پس از مرگ و جهانی کاملاً روحانی اشاره دارد. اگرچه در این عالم، نیکوکاران در حضور خداوند از پاداش ابدی برخوردارند ولی تأکید اصلی یهودیت بر زندگی، در «این جهان» است تا جهان آینده. البته باید گفت که مسیحیت اگرچه خود را در سنت یهودیت تعریف می‌کند ولی پایان جهان از نظر مسیحیت با رویدادهایی مشخص و فاجعه‌بار توصیف می‌شود که مختصات آن را بازگشت ثانوی مسیح، رستاخیز مردگان و داوری نهایی تشکیل می‌دهند. در داوری نهایی تمامی انسان‌ها در مقابل تخت داوری مسیح حاضر می‌شوند و بر اساس اعمال‌شان، از سوی نجات‌دهنده یا رستگارکننده (عیسا مسیح) سرنوشت آن‌ها تعیین می‌شود.

بنابراین، همانگونه که خواننده مشاهده می‌کند، درک مارکس از آغاز و پایان جهان اساساً با فرهنگِ دینی یهودی تطابق دارد تا مسیحیت. از این رو شگفت‌انگیز نیست که آغاز تاریخ برای مارکس نیز با بهشت (باغ عدن با درک یهودی) آغاز می‌شود ولی «کمون اولیه» نام دارد که در آن‌جا صلح و عدالت برقرار است. پس از اضمحلال «کمون‌های اولیه» (یا بهشت آغازین)، با شکل‌گیری مالکیت خصوصی، جهان وارد «درد و رنج» [استثمار فرد از فرد] می‌شود (درست مانند پرت شدن آدم و حوا از بهشت) و سرانجام در پایان این دوره‌ی استثمار [درد و رنج]، تاریخ وارد سوسیالیسم و سپس به مرحله آخر خود یعنی کمونیسم می‌رسد. همانگونه که خواننده متوجه شده است، مارکس مانند عهد عتیق، تاریخ را «خطی» (Linear) یا پله‌کانی که در یک مسیر تعیین شده حرکت می‌کند، درک می‌کرد. مارکس فلسفه تاریخ خطی خود را ابتدا در کتاب «مانیفست حزب کمونیست» و سپس در کتاب «ایدئولوژی آلمانی» در سال 1848 به نگارش در آورد. البته کتاب «ایدئولوژی آلمانی» در زمان خود مارکس منتشر نشد بلکه برای نخستین بار در سال 1932 این کتاب توسط دیوید ریازانوف ویراستاری و منتشر شد. مسیر فکری این دو کتاب خیلی ساده است: کمون‌های اولیه (بهشت آغازین)، جوامع طبقاتی که با پدرسالاری (آغاز مالکیت خصوصی) و اضمحلال مادرسالاری آغاز گردید، سپس تاریخ به ترتیب دوره‌های برده‌داری، فئودالیسم و سرمایه‌داری را در برمی‌گیرد. مارکس در «مانیفست حزب کمونیست» بزرگ‌ترین شعار پوپولیستی تاریخ را عرضه کرد: با «سلب مالکیت از سلبِ مالکیت‌کنندگان [یعنی سرمایه‌داران]» می‌توان به بهشت یعنی سوسیالیسم رسید. این اندیشه در کتاب «ایدئولوژی آلمانی» مارکس باز هم دقیق‌تر تشریح می‌شود.

یهودیت

مارکسیسم

تاریخ با بهشت (باغ عدن) آغاز می‌شود تاریخ با بهشت آغازین یعنی «کمون‌های اولیه» آغاز می‌شود
به دلیل نافرمانی، آدم و حوا از بهشت رانده می‌شوند «کمون‌های اولیه» که مادرسالاری بوده، جای خود را به پدرسالاری و آغاز مالکیت خصوصی می‌دهد
انسان‌ها مجبور می‌شوند با درد و رنج کار کنند تا بتوانند زنده بمانند با ورود مالکیت خصوصی به زندگی بشری، دوره «درد و رنج یعنی استثمار» آغاز می‌شود
سرانجام «جهانِ درد و رنج» با آمدن «دوره مسیحایی» که یک دوره از صلح، برابری و عدالت است به پایان می‌رسد جهان سرانجام با حذف مالکیت خصوصی، به یک دوره از صلح، عدالت و برابری خواهد رسید که در سوسیالیسم و سپس کمونیسم تبلور می‌یابد.

تا این جا به بنیادهای فرهنگی-دینی نظریه مارکس اشاره شده است. همانگونه که خواننده می‌داند، فنواژه «سوسیالیسم» اختراع مارکس نبود بلکه توسط سوسیالیست‌های پیش از مارکس ساخته و پرداخته شده بود. ولی مارکس سوسیالیسم خود را «سوسیالیسم علمی» و مابقی را سوسیالیسم تخیلی می‌نامید.  چرا؟ در این جا باید دید که اروپا در زمان مارکس در چه فضای علمی بسر می‌برد. پس از مرگ نیوتن در سال 1727، قوانین مکانیکی و علم نورشناسی این دانشمندِ علوم طبیعی عملاً تمامی فضای علمی اروپا را تحت شعاع خود قرار داده بود. دو دستاورد علمی نیوتن در صدر همه تلاش‌های این دانشمند فرهیخته قرار داشتند: نیروی جاذبه و علم نورشناسی (اپتیک).

مهم‌ترین دستاورد علمی نیوتن، مکانیک سماوی بود که در کتاب پرینسیپیا[1] (Principia) منتشر شد. نیوتن در این کتاب نشان داد که «قوانین حرکت سیارات، قوانین کپلر و حرکت اجسام آسمانی همه از قانون جاذبه و قوانین حرکت» که توسط او کشف شدند، تبعیت می‌کنند. در کنار آن، نیوتن برای توضیح علمی و ریاضی قوانین خود، حساب دیفرانسیل و انتگرال (حسابان) (Calculus) خود را- البته مستقل از دستاوردهای ریاضی لایب‌نیتس– برای مبانی محاسبات خود کشف و توسعه داد. نیوتن در علم نورشناسی نیز دستگاه فکری دکارت را عملاً باطل اعلام کرد. برخلاف دکارت که معتقد بود «نور سفید، نور خالص است»، نیوتن توانست با بهره‌گیری از یک منشور، به طور تجربی نشان بدهد که اتفاقاً به عکس، نور سفید، نور ناخالص و ترکیبی است و اگر این نور سفید از منشور بگذرد، به رنگ‌های گوناگون تجزیه می‌شود. نیوتن عملاً یک انقلاب بزرگ در علوم طبیعی بوجود آورد؛ حالا «همه چیز» را می‌شد توضیح داد و نه تنها توضیح داد بلکه با شناختِ قوانین هر پدیده می‌توان نتیجه یا پایان یک روند را تغییر داد. نکته‌ای که مارکس این‌گونه بیان کرد: «فیلسوفان تاکنون تنها جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند، اما اصل این است که آن را تغییر دهند». این گزاره کاملاً با حاکمیت درک نیوتنی در آن زمان تطبیق دارد، زیرا با حاکمیت جهان‌بینی نیوتنی در اروپا، برای اروپائیان «همه چیز امکان‌پذیر شد» و انسان احساس «خدایی» می‌کرد.

دستاوردهای علمی نیوتن، بویژه قوانین جاذبه و حرکت، یک جهان‌بینی نوین را در میان نخبگان و تحصیل‌کردگان آن زمانِ اروپا بوجود آورد: جبرباوری (Determinismus) و پیش‌بینی‌پذیری روندهای طبیعی. جبرباوری می‌گوید که روند و مسیر هر سامانه [سیستم] تابعی است از «شرایط آغازین» شکل‌گیری همان پدیده. یعنی با شناختِ شرایط آغازین می‌تواند دقیقاً پیش‌بینی کرد که خروجی یا نتیجه یک روند چه می‌شود. ولی درک نیونتی بر این استوار بود که خروجی یا نتیجه هر روندی از نظر منطقی یا جبری فقط یک خروجی یا نتیجه است. طبق این درک، می‌توان با شناخت شرایط آغازین هر پدیده، تشخیص داد که خروجی نهایی آن چه خواهد شد. از این رو، جبرباوری و پیش‌بینی‌پذیری، دو روی یک سکه‌ و لازم و ملزوم یکدیگرند. درست همین درک بود که باعث شد بسیاری از فیلسوفان و متفکران، جهان را «ماشینی منظم و قانون‌مند» درک کنند و نه پدیده‌ای زنده، پویا و غیرقابل‌پیش‌بینی. و در آن زمان در اروپا گفته می‌شد، قوانین مکانیکی نیوتن در همه جا یکسان‌اند، از سیب تا سیاره.

مارکس در یک چنین فضای علمی تربیت شده بود. همه متفکران بر این باور بودند که جهان تابع قوانین ثابت و جبری است؛ کافی است که ما این قوانین را بشناسیم، آن گاه می‌توانیم آینده را با دقیق‌ترین شکل خود پیش‌بینی کنیم. اگرچه دکارت – که در جبهه کلیسای کاتولیک بود- در این حوزه (اثبات خدا از طریق علوم طبیعی) شکست خورد، ولی کلاً الهیات طبیعی (Natural Theology) که «جهان را همچون ساعتی دقیق و خدا را چون ساعت‌سازِ دقیق» ارزیابی می‌کرد، از منظر کلیسای کاتولیک توسط قوانین مکانیکی و حرکت نیوتن مورد تأیید قرار گرفت. به همین دلیل در عصر روشنگری، خداباورانی (دئیست‌ها) پا به عرصه نهادند که دین‌باور نبودند ولی بر این نظر بودند که «خدا جهان را با قوانین ثابت آفریده و دیگر در آن دخالت نمی‌کند».

مارکس همین علوم زمانه خود را پذیرفته بود و معتقد بود که اگر بتوان «قوانین اجتماعی» [مانند قوانین جاذبه و حرکت در طبیعت] را کشف کرد، می‌توان آینده جامعه بشری را نیز پیش‌بینی کرد. تمامی تلاش مارکس این بود که جبرباوری و پیش‌بینی‌پذیریِ نیوتنیسم را به عنوان مبنای نظری آرای خود قرار بدهد. اگر ما آرا و نتیجه‌گیری‌های نظری مارکس را از زاویه نیوتنیسم بنگریم، آن‌گاه متوجه می‌شویم که اندیشه‌های اجتماعی-اقتصادی مارکس با سامانه فکری نیوتنیسم در تطابق کامل است. درک مارکس از تاریخ، اساساً درک خطی [Linear] بود (البته گاهگاهی نیز متوجه می‌شد که این درک خطی از جهان با بن‌بست روبرو می‌شود)[2]. ماتریالیسم تاریخی او هیچ چیز نیست مگر گزاره‌هایی گزینشی که قصد دارند پیش‌بینی‌پذیری تاریخ که مبتنی بر قوانین ثابت و معینی هستند را اثبات نمایند: کمون‌های اولیه [مادرسالاری]، پدرسالاری و آغاز مالکیت خصوصی، برده‌داری، فئودالیسم و سرمایه‌داری و سرانجام سوسیالیسم و در نهایت مدینه فاضله یعنی کمونیسم. تاریخ برای مارکس پیش‌بینی‌پذیر و جهت‌دار است و می‌بایستی مانند قوانین نیوتن (از سیب تا سیاره) «در همه جا یکسان» یا دقیق‌تر گفته شود از اروپا تا آسیا و آمریکا باید کارکرد داشته باشند. درک خطی و سویه‌دار مارکس از تاریخ در چارچوب «علم زمانه‌اش» درست بود. بسیاری از دانشمندان علوم طبیعی نیز چنین می‌اندیشیدند و بر این پندار بودند که می‌توانند با در دست داشتن «قوانین مکانیکی» نیوتن، همه کنش‌ها و واکنش‌های طبیعی را روی زمین و خارج از زمین توضیح بدهند و حتا محاسبه کنند که در آینده چه رخ خواهد داد.

مارکس، محصولِ زمانه (علمی-فناوری) خودش است. در ضمن او از یک پیشینه فرهنگی یعنی یهودیت نیز برخوردار است. مارکس یکی از بهترین نمونه‌های در تاریخ بشری است که می‌توان با اتکا به زندگی‌اش، نشان داد که همه‌ی ما انسان‌ها، به معنی واقعی کلمه، محصول زمانه‌ی خود هستیم، فرقی هم نمی‌کند که چه جایگاه اجتماعی یا آکادمیک داشته باشیم. به همین دلیل ما که امروزه در زمانه‌ی اینترنت و هوش مصنوعی زندگی می‌کنیم، کمتر برایمان پذیرفتنی است که با «سلب مالکیت از سرمایه‌داران [به زبان «سلب‌مالکیت‌کنندگان»] بتوانیم به سوسیالیسم برسیم یا امروز هر دانش‌آموز دبیرستان می‌داند که کشور سرمایه‌داری سوئد را نمی‌توان با کشور سرمایه‌داری عراق یکی دانست. یا نیروی محرکه‌ی تاریخ «مبارزه طبقاتی» نیست (مبارزه طبقاتی می‌تواند فقط و فقط یک بخش از نیروهای محرکه باشد و نه همه آن). مشکل درک مارکس یا حتا نیوتن این بود که «چند علتی» [Multicausal] نمی‌اندیشیدند. یعنی برای شکل‌گیری یک پدیده صرفاً روی «یک علت» متمرکز می‌شدند و این نگرش «تک‌علتی» [Monocausal] هم برای «شرایط آغازین» در نظر گرفته می‌شد و هم برای خروجی نهایی. برای نمونه: مارکس می‌گوید «نیروی محرکه تاریخ مبارزه طبقاتی است». یعنی برای مارکس علت اصلی (حتماً از نظر مارکس «علل» دیگری هم وجود داشتند ولی اهمیتی نداشتند) همه حوادثِ تاریخی در جهان از «مبارزه طبقاتی» سرچشمه می‌گیرد. از این رو، شگفت‌انگیز نیست که بسیاری از «پژوهشگران تاریخ» کشور شوروی سابق هر چه می‌نوشتند، به گونه‌ای آن را به مبارزه طبقاتی پیوند می‌زدند تا تأییدی باشد بر نظریه مارکسیسم. همین خط فکری را در کتاب «محمد» [زندگی‌نامه محمد] از ماکسیم رودنسون، مارکسیست فرانسوی، مشاهده می‌کنیم که برآمدِ محمد پیامبر اسلام را با مبارزات طبقاتی در منطقه حجاز گره می‌زند.

طبعاُ برای خواننده پرسشگر این پرسش طرح می‌شود: اگر چنین است پس چرا با غلبه نظریه نسبی اینشتاین و فیزیک کوانتوم و به حاشیه راندن نظریه نیوتن در آغاز سده بیستم، هنوز مارکسیسم به قوت خود باقی است؟ در بخش بعدی به همین پرسش می‌پردازیم که آیا مارکسیسم واقعاً از میانه سده بیستم به بعد توانسته به بقای خود ادامه بدهد؟ پاسخ هم آری است و هم نه. در بخش بعدی به جزئیات آن می‌پردازم.

پایان بخش یک

[1] Philosophiae Naturalis Principia Mathematica

[2] لازم به یادآوری است که ما در آثار مارکس با مفاهیمی مانند «تضادهای درونی» یا «گذارهای ناگهانی» روبرو می‌شویم که با درک خطی سازگار نیست.