اقدس شعبانی
بریدههایی کوتاه از فیلمهای گفتگوی حامد عبدالصمد، نویسنده و پژوهشگر مصری و منتقد جدی اسلام سیاسی در صفحه های فیس بوکی ایرانیان می چرخد که در یک گفتگوی تلویزیونی کشور اتریش می گوید من با این که ۲۵ سال از ارزش های غرب دفاع کرده ام اما امروز به خاطر رفتار اسراییل در غزه دیگر شرم میکنم این کار را انجام دهم!
این موضعگیری پرسش های بسیاری را برای من ایجاد کرده است:
حامد عبدالصمد در مجموع در ۱۶ سال گذشته بسیار پرکار بوده و ده کتاب نوشته است. هفت کتاب او مستقیمن به اسلام و مسلمانان پرداخته و او نخستین مسلمان مهاجر در غرب است که ارزش های سکولار دوران روشنگری را با تمام وجود در کتابهایش ارج گذاشته و نخستین مسلمان مهاجریست که دشمن تراشی، کینهورزی «Ressentment» و فرورفتن در نقش قربانی مسلمانان و تزهای پسااستعماری را تجزیه تحلیل کرده و به جهانیان نشان داده است. تقریبن تمام کتابهای او به فارسی ترجمه شده و برخی حتا به شکل پ د اف در اختیار مردم در ایران نیز با دانلود رایگان روی اینترنت گذاشته شده است.
نخستین بار که به هانوفر آمد و در کتابخانه مرکزی شهر سخنرانی داشت در بحبوحه بهار عربی در مصر بود که او با اشتیاق و هیجان از بهار عربی که خود نیز در آن شرکت کرده بود از سرکوب شدید آن گزارش میداد.
حامد در گفته هایش از خطر اسلامیسم اخوان المسلمین هشدار میداد و امیدوار بود که مانند ایران در سال ۵۷ مسلمانان اداره امور را به دست نگیرند.
در سال ۲۰۱۳ یعنی دو سال بعد از بهار عربی مفتی مصر فتوی قتل حامد عبدالصمد را صادر کرد و پلیس آلمان حفاظت او را تا امروز که ۱۲ سال می گذرد به عهده گرفت. حامد عبدالصمد ازپای ننشست و در سال ۲۰۱۴ کتاب جنجالی ” فاشیسم اسلامی” و در ۲۰۱۵ کتاب ” محمد، یک تسویه حساب” را منتشر کرد. در سراسر آلمان و برخی کشورهای اروپایی به کتابخوانی رفت و با انسانهای مختلف به بحث و گفتگو پرداخت.
شگفت آور که در میان ایرانیان عده بسیار کمی بودند که او را از نظر فکری حمایت می کردند . در بسیاری از محافل چپ ایرانی تفکرات حامد را راستگرایانه، اسلامستیز می دانستند و در برخی سخنرانی هایش نه تنها با او مخالفت میکردند که او را بایکوت نیز میکردند.
در سال ۲۰۱۱ و در سال ۲۰۲۴ که به هانوفر آمد و من در جلسه اش شرکت کردم، از ایرانیان هر دوبار تنها من بودم و دوستی دیگر. هیچ ایرانی دیگر در آنجا شرکت نکرد. حتا من پیشنهاد کردم که مرکز سیاسی فرهنگی هانوفر او را دعوت کند آنها به بهانه اسلام فوبیا او را رد کردند.
در گفتگوی خصوصی که با او داشتم از ایرانی ها گله کرد و گفت اتفاقن من همیشه فکر میکردم من و سلمان رشدی متحدان اصلیمان مردم ایران خواهند بود اما ایرانیان هنوز همان کمونیست های هم پیمان اسلامیسم هستند!
در جریان پروگوم هفتم اکتبر حامد همچون انسانهای دیگر که مخالف اسلامیسم نیابتی حکومت جنایتکار اسلامی بود، به مخالفت با حماس برخاست و انها را رسوا کرد.
پس از طولانی شدن جنگ در غزه و پروپاگاندای اعراب مهاجر و دفاع از” فلسطین” و اتحاد ووک ها و چپ های غربی با آنها و دامن زدن شدید به اسرائیل ستیزی و زیر سوال بردن موجودیت اسرائیل حامد عبدالصمد در منگنه کسانی قرار گرفت که در طول ۱۲ سال گذشته شنونده های ویدئو های روشنگرانه اش درباره اسلام سیاسی بودند که او برای نخستین بار به زبان عربی در کانال آموزشی یوتیوبش از تمام کشورهای عربی و در جهان مخاطب های عرب زبان داشت و شاید برای نخستین بار این افراد با مقوله ی Ressentment و ماندن در نقش قربانی و توجه به دستاوردهای سکولاریسم و رنسانس آشنا میشدند. رابطه حامد با اینها بسیار از شاگرد و معلم فراتر رفت و نوعی اتحاد را بوجود آورده بود. من بارها این ویدئو ها را دیدم و از گوش دادن به زنان جوانی که در لایوها شرکت میکردند و پرشور به بحث و گفتگو می پرداختند لذت میبردم.
حامد عبدالصمد ناظر ویران شدن بندر غزه بود که بخشی از میهنش محسوب میشد و کسانی که هموطنش هستند. عربی حرف میزنند و آیین های مشترک با آنها دارد. او خود را به آنها متعلق میداند و مردم غرب و یهودی اسرائیلی که از اقصی نقاط جهان از آوارگی دست کشیده و به سرزمین نیاکانش آمده را با خود بیگانه می پندارد. حامد عبدالصمد مانند میلیونها مهاجر دیگر در تبعید و مهاجرت، سرزمین رها کرده ی خود را ایدالیزه میکند و خود را دائم در آغوشش می افکند، حتا اگر حکم قتلش را صادر کرده باشد. حامد اخیرن دائم از خود عکس هایی میگذارد که در لبنان است و شوارما میخورد و در بیروت قدم میزند.
این شاید سرنوشت محتوم هر تبعیدی است که سرانجام روزی از هر چه منطق است، میگریزد، به غذای محلی شهرش رو می اورد، ترانه های محلی اش را میشنود و در کودکی اش غرق میشود. مهاجری که طاقت غریب بودن را از دست میدهد ، هیچ چیزی دیگر ارضایش نمی کند جز سر نهادن بر بالش کودکی…
حامد عبدالصمد در خیالش به گیزه برگشته، کنار پدر مفتیاش آرنج بر بالش نرمی گذاشته و شاید در خیالش سوره احزاب هم میخواند. سری به اخوان المسلمین میزند ، دمپایی اش را کنار در مسجد جفت میکند، با الله الله وارد مسجد میشود و محو تماشای منبری میشود که روزی از آن روبرگردانده بود.
وقتی حامد سربرمیگرداند، پشت سرش را نگاه می کند و می بیند همان ایرانی هایی که سالها پیش در کلن در کتابفروشی فقط هووش نکردند، به او لبخند میزنند و سلام علیکم غلیظی هم با صدای بلند و مهربانانه به او میگویند … قصه ما بسر رسید!
نه کلاغ و نه صابون به خانهاش نرسید.


