ب. بی‌نیاز (داریوش)

پیشگفتار

در مارس 2025 مقاله‌ای منتشر کردم به نام «جهان چندقطبی: پندار یا واقعیت؟». در آن‌جا نشان دادم که جهان برخلاف نظر برخی از نظریه‌پردازان نه تک‌قطبی خواهد بود و نه چند قطبی بلکه مانند گذشته به دو قطبی بودن خود ادامه خواهد داد.

اندیشه دوآلیسم یک اندیشه ناب ایرانی است. اگر ما این دوآلیسم را از جنبه دینی‌اش تهی کنیم و آن را به سطح فلسفی ارتقاء بدهیم، آن‌گاه متوجه می‌شویم که حرکتِ جهان و هر آن‌چه در آن است، بر بستر همین دوآلیسم عمل می‌کند. دوآلیسم ایرانی، از صفات مطلق برخوردار است، مانند خوبی و بدی، شر و خیر، نور و تاریکی، سفیدی و سیاهی و … یعنی یکی از این دوگانه‌ها، خوب است و دیگر بد است (صفات مطلق). ولی اگر ما دوآلیسم را از صفاتِ خود رها سازیم، متوجه می‌شویم که نیروی محرکه زندگی بدون دوآلیسم امکان‌ناپذیر است. البته در فلسفه – بویژه فلسفه غرب- این دوآلیسم خود را در «تز و آنتی» و پیامد آن «سنتز» بیان می‌کند. که البته در این‌جا «تز و آنتی‌تز» از لحاظ صفتی ارزشگذاری نمی‌شوند. هگل، دیالکتیک خود را بر اساس همین «دوآلیسم» قرار داد. آن‌چه از کشمکش و ستیزِ «تز و آنتی‌تز» بیرون می‌آید، پدیده‌ی نوینی است که «سنتز» نامیده می‌شود. ولی درست پس از شکل‌گیری «سنتز»، از دل همین سنتز دوباره «تز و آنتی‌تز» نوینی شکل می‌گیرد و الی آخر. البته جهان دوآلیستی هگل، جهان ایده‌ها بود و نه جهان مادی. از دیدگاه هگل، ستیز در جهان ایده‌ای رخ می‌دهد و پیامدش در جهان مادی جلوه می‌کند. مارکس و انگلس دیالکتیک (یا جهان دوآلیستی) هگل را دربست پذیرفتند فقط آن را از جهان ایده‌ها به جهانِ مادی انتقال دادند (به گفته مارکس، آن را از سر، روی پاها قرار دادند) وگرنه هیچ چیز بدان اضافه نکردند. از دیدگاه فلسفی، انگلس همین دیالکتیک را به طور مفصل در کتاب «آنتی دورینگ» از منظر ماتریالیستی شرح می‌دهد.

البته گفتنی است که جهانِ دوآلیستی ایرانی که در گات‌ها بازتاب می‌یابد – چیزی که هگل نیز نمایندگی می‌کرد- در جهان ایده‌ها و افکار رخ می‌دهد. پورداوود در کتاب گات‌ها می‌نویسد: « گات‌ها از منازعات اهورامزدا و اهریمن و جنگ و ستیز دائمی مابین این دو که مایه آن همه بحث و مجادله گردید، هیچ سخنی نرفته‌است. زرتشت، اهورامزدا را سرچشمه آفرینش می‌داند و در مقابل او، آفریدگار یا فاعل شری وجود ندارد. انگره مینو یا خرد خبیث که بعدها به مرور ایام تبدیل به اهریمن گردید و زشتی‌های جهان از قبلِ اوست در مقابل اهورامزدا نیست بلکه در مقابل سپنت مینو یا خرد مقدس است.» [پورداوود گات‌ها]. «انگره مینو» یا خرد خبیث در برابر سپنت مینو «خرد مقدس» قرار می‌گیرد. «در شاهنامه تاریخ گیتی بازتابی است از تاریخ مینو» [ارمغان مور، مسکوب]. هگل درست همین درک را در دیالکتیک خود بیان می‌کند و جهان مادی را بازتابی از تاریخ ایده‌ها می‌داند.

باری، دوآلیسم (تز و آنتی‌تز) مبنای دیالکتیک و حرکت جهان است. بدون این دوگانه‌گی‌ها،‌ نه حرکتی خواهد بود و نه تاریخی. درک نادرست از فلسفه تاریخ و کنار گذاشتنِ مبنای دوآلیستی زندگی و جهان، باعث شد که یکی از کارکشته‌ترین دانشمندان علم سیاسی یعنی فرانسیس فوکویاما بزرگ‌ترین اشتباه نظری خود را در کتاب «پایان تاریخ» رقم بزند. فوکویاما مانند ایرانیان کهن و هگل، دوآلیسم را در جهان ایده‌ها یا جهان ایدئولوژی‌ها تعریف می‌کرد. او در کتاب خود، یعنی «پایان تاریخ»، تاریخ را به عنوان ستیز میان سامانه‌های ایدئولوژیکی متضاد (آنتاگونیستی) تعریف می‌کند. بر اساس همین درک، زمانی که شوروی سوسیالیستی از هم فروپاشید، فوکویاما به این نتیجه رسید که دیگر «آنتی‌تزِ» ایدئولوژیکیِ جهان لیبرالی از میان رفته و تاریخ از آن پس از حالت دوآلیسم خود خارج و به یک تکینگی (Singularität) سیاسی یعنی جهان تک‌قطبی رسیده است یا به عبارتی، تاریخ به پایان رسیده است. او می‌نویسد: دموکراسی لیبرالی احتمالاً نقطه پایان فرگشتِ ایدئولوژیکی بشریت و شکل نهایی حکومتی را برای انسان‌ها ترسیم می‌کند. ولی کمتر از یک دهه مشخص شد که نظرات فوکویاما از بُن نادرست است.

از دوآلیسم سیاسی کهنه به نوین

برخلاف فوکویاما که نظریه «پایان تاریخ» یا پایان دوآلیسم سیاسی در جهان را نمایندگی می‌کرد، برخی دیگر از نظریه‌پردازان، نظریه «جهان چند قطبی» (Multipolarity) را مطرح کرده بودند. در کنار انبوهی از نظریه‌پردازان چینی و روسی، می‌توان به دو نظریه پرداز مهم که این نظریه را نمایندگی می‌کنند اشاره کرد: ساموئل هانتیگنتون (Samuel P. Huntington) آمریکایی و آلکساندر دوگین (Alexander Dugin) روسی.

برآمد چین به عنوان یک قدرت جهانی، همه محاسباتِ «تک‌قطبی» و «چند قطبی» را در هم ریخت. بسیاری از نظریه‌پردازان طرفدار جهان چند قطبی روی کشورهایی مانند هند، روسیه و حتا برزیل حساب باز کرده بودند. ولی آیا می‌توان از این کشورها به عنوان «قطب» با تأثیرگذاری‌های تعیین‌کننده نام برد؟ پاسخ منفی است. این کشورها همان سنتِ «جنبش غیرمتعهدها» (Non-Aligned Movement) که در سال 1961 در بلگراد شکل گرفت را دنبال می‌کنند. در آن زمان، هیچ‌گاه کشورهای عضو جنبش‌ِ غیرمتعهدها به یک قطب (یا قطب سوم) تبدیل نشدند بلکه فقط میانِ دو قطب اصلی در «رفت و آمد» بودند؛ در آینده نیز، همه کشورهای دیگر، هیچ راهی ندارند بجز این که سیاست‌های خود را به گونه‌ای با این دو ابرقدرت یعنی آمریکا و چین تنظیم کنند.

چین یک مُدل ویژه از کشورداری است. نوع خاصی از سرمایه‌داری که به آن سرمایه‌داری حزبی نیز گفته می‌شود[1]. چین از زمان دنگ شیائوپینگ (Deng Xiaoping) به این نتیجه رسید که انباشت سرمایه و انباشتِ ثروت فقط در یک سامانه سرمایه‌داری قابل تحقق است. چین با این رویکرد توانست – طبق گزارش سازمان ملل- طی چهل سال نزدیک به ۷۵۰ میلیون نفر را از زیر خط فقر بیرون بیاورد و این کشور را از یک کشور عقب‌مانده کشاورزی به یک ابرقدرت صنعتی تبدیل کند. آن هم بدون آن که معیارهای دموکراسی در غرب را رعایت کند. چین نشان داد که «دموکراسی به خودی خود منبع توسعه اقتصادی نیست». این بزرگ‌ترین چالش برای کشورهای غربی با دموکراسی لیبرالی است؛ زیرا چین نشان داد که «دموکراسی» منبع توسعه اقتصادی و تولید ثروت نیست و می‌توان بدون دموکراسی غربی به تولید ثروت دست یافت. این نوع از کشورداری طبعاً تبعات ریز و درشتِ فراوانی در پی دارد، هم در سیاست‌گذاری‌های داخلی و هم در صحنه جهانی. بنابراین، با قاطعیت نسبی می‌توان گفت که چین تنها کشور در جهان است که از یک سو توسعه‌گرا است و از سوی دیگر، از دموکراسی غربی هم امنتاع می‌کند.

جهان امروز از دو نظم (سامانه) یا یک دوآلیسم نوین تشکیل شده است. دوآلیسم قدیمی یعنی بلوک سوسیالیستی به رهبری شوروی و بلوک غرب لیبرالی، امروز جای خود را به دوآلیسم چین و آمریکا داده است، طبعاً با تفاوت‌های کیفی بسیار نسبت به «دوآلیسم» گذشته. برخلاف جنگ سرد (دو بلوک) که در غرب آمریکا و اروپا عمیقاً در هم تنیده شده بودند، در شرایط کنونی ما با دو ابرقدرت مشخص یعنی آمریکا و چین روبرو هستیم. مابقی کشورهای جهان بنا بر منافع روزمره خود میان این دو قدرت در نوسان هستند و آمریکا و چین در پی آنند که از امکانات خود برای بسیج این کشورها علیه رقیب بهره ببرند.

کسانی که به جهان چند قطبی دل‌ خوش کرده‌اند، همان شکستی را تجربه خواهند که فوکویاما از سر گذرانده است. جهان چند قطبی یعنی چه؟ یعنی در جهان سه یا چند قدرت اقتصادی-سیاسی در یک توازن اقتصادی-سیاسی هستند و می‌توانند بی‌واسطه بر روند و فرآیند حوادث جهانی تأثیرات مملوس بگذارند. آیا در واقعیت چنین چیزی وجود دارد؟ نه وجود ندارد. به هند و روسیه بنگرید. هر دو این کشورها با چین و آمریکا فاصله توسعه‌ای بسیار بزرگی دارند. گفتنی است که هند و روسیه هنوز با چالش‌های درونی خود روبرو نشده‌اند و در یکی دو دهه آینده خواهیم دید که چگونه هند در زیر ساختارهای سنتی خود یعنی نظام کاستی‌اش کمر خم خواهد کرد و بزرگی مساحت روسیه و رشد منفی جمعیتی آن چه مشکلات عظیمی که برای این کشور بوجود خواهد آورد.

این به نخبگان سیاسی هر کشوری وابسته است که بیشتر با کدام «قطب» همذات‌پنداری دارند. تا آن‌جا که به توسعه اقتصادی برمی‌گردد هر دو قطب (آمریکا و چین) از توانایی‌های بسیار بالایی برخوردارند و امکانات خوبی برای توسعه عرضه می‌کنند. مسئله اصلی در این‌جا، نوع کشورداری است: دموکراسی یا نخبه‌گرایی حزبی. در دموکراسی‌ها، مشارکت مردمی، آزادی احزاب سیاسی، پاسخگویی کارگزاران دولت، شفافیت و … جاری است در حالی که در نظام سیاسی چین، به دموکراسی به عنوان یک راه ناهموار پر از سنگلاخ نگریسته می‌شود.

در این‌جا یک بار دیگر تأکید می‌کنم، سیاست‌ورزان در همه کشورها دو راه بیشتر در برابر خود ندارند: یا برای دموکراسی باید وارد صحنه مبارزه سیاسی بشوند یا به سوی یک نخبه‌گرایی غیرپاسخگو سمت‌گیری کنند.

البته این ماجرا به همین سادگی در این‌جا به پایان نخواهد رسید. زیرا امروزه ما در دموکراسی‌های کنونی در غرب با چالش‌های عدیده‌ درونی و برونی روبرو هستیم. حال این پرسش پیش می‌‌آید که آیا دموکراسی‌ها کنونی به همین سبک و سیاق باقی خواهند ماند؟ آینده دموکراسی در غرب چه خواهد بود و در آینده دستخوش چه تغییراتی خواهد شد. به این موضوع در نوشتار بعدی خواهم پرداخت.

*****************************************************************************

[1] برای اطلاعات بیشتر درباره نوع کشورداری حزب کمونیست چین به مقاله زیر رجوع کنید:

https://baznegari.de/wp-content/uploads/2022/07/Charakteristika_Chinas.pdf